« مروری بر رمان «خانوادهی پاسکوآل دوآرته» | Main | هفده ماه مرور کتاب جن و پری »
مروری بر کتاب ِ «در حال کندن ِ پوست پیاز»
پیشوا، گرسنهگی، هنر: لایههای تپندهی پیاز
مروری بر کتاب ِ «در حال کندن ِ پوست پیاز»
سید مصطفی رضیئی
منتشر شده در هفتهنامهی پیام عسلویه، چاپ بوشهر - دوشنبه 4 آذر ماه هشتاد و هفت
در حال کندن پوست ِ پیاز. گونتر گراس. جاهد جهانشاهی. تهران: انتشارات ِ نگاه. چاپ ِ اول:1386. 3000 نسخه. 504 صفحه. 6000 تومان.
تابلو
...
همین که فرزندانام و فرزندان ِ فرزندانام از من بخواهند اطلاعات ِ دقیقی دربارهی پایان ِ جنگ بشنوند – "آن وقتها چه طور بود" – با اعتماد به نفس این پاسخ از راه میرسد: "از وقتی پشت سیمهای خاردار نشستم، گرسنه بودم."
در واقع باید بگویم: او، گرسنهگی مرا مثل خانهیی خالی تصرف کرد: گرسنهگی هم در اردوگاه زندانیان، هم در کلبههای چوبی و هم زیر آسمان فراخ میداندار بود.
...
(صفحهی 194 ِ کتاب.)
پیرمرد سخن میگوید
اگر کسی بخواهد مهمترین نویسندههای زندهی جهان را نام ببرد، جایی نام گونتر گراس را خواهد آورد. از پیشگامان ِ رئالیسم ِ جادویی ِ جهان؛ رماننویس، داستان کوتاه نویس، شاعر، مجسمهساز، نقاش و نمایشنامه نویس. برندهی جایزهی ادبی نوبل. و برای شناختناش همین کافی است که فصل آغازین رمان ِ «طبل حلبی» (انتشارات نیلوفر. ترجمهی سروش حبیبی) را خوانده باشید تا بدانید واقعا با یک هنرمند روبهرو هستید.
سال 2006 بود که ترجمهی انگلیسی ِ زندهگی نامهی خودنوشت ِ گراس منتشر شد: «در حال کندن پوست ِ پیاز.» کتابی که خیلی سریع حواشیاش، صفحههای ادبی مطبوعات جهان را پر کرد. برندهی نوبل ادبیات اعتراف کرده بود که در نوجوانی عضو ِ «سازمان جوانان نازی» بوده و به عنوان ِ یک سرباز ِ «اساس» به جنگ رفته (در آخرین روزهایی که از جنگ مانده بود) و مجروح اسیر آمریکاییها شده است. شاید خود گراس هم فکر نمیکرد که اعتراف به اینکه در گذشته نازی بوده، این چنین مثل توپ در دنیا صدا کند. ولی خبر کتاب جهان را از آن خود کرد. پیرمرد سخن گفته بود. زمستان هشتاد وشش بود که نسخهی فارسی کتاب، ترجمه شده از متن آلمانی، را جاهد جهانشاهی به بازار کتابهای فارسی فرستاد. مدتها بود که خبر کتاب در ایران منتشر شده بود.
پیشوا، گذشته، نبرد ِ درون
گراس در ابتدای ِ کتاباش پیاز را برایمان تعریف میکند. برایش شخصیتی انسانی قائل میشود و میگوید هدفاش کنار زدن ِ لایههای پیاز است: باز کردن دربهای زندهگیاش به روی ما. و بعد کتاب شروع میشود. در کودکی راوی. وقتی آلمانها لهستان را تسخیر میکنند، داستاناش شروع میشود. خانوادهی مادر لهستانی هستند و او در فرهنگی آلمانی – لهستانی بزرگ میشود، تحت تاثیر نازیها و تبلیغاتشان. بارها به پیاز رو میکند و از ریشههای ماجراهای اسکار، راوی کتاب ِ «طبل حلبی» پرده بر میدارد (همان طور که کاملا قابل حدس زدن بود، اسکار خود گراس است و تقریبا تمام داستانهای رماناش، در واقعیت اتفاق افتادهاند.) و پیش میرود تا نوجوانی، وقتی پیشوا برایش مقدس است و عضو ِ «جوانان ِ نازی» است. جنگ در اوج است که به عنوان یک عضو ِ «اساس» آموزش میبیند و وقتی وارد جنگ میشود که نیروهای روس به مرزهای آلمان رسیدهاند.
در هنگام فرار از دست روسها زخمی میشود. اسیر آمریکاییها، بیش از یک سال از پایان ِ جنگ را در اردوگاهها سپری میکند. آزاد میشود. در معدن کاری گیر میآورد. خانوادهاش را پیدا میکند، (که همه زندهاند، اما ساکت، که به قول مادر هر چه بود گذشت،) به دنبال هنر سر از سنگتراشی در قبرستان میآورد، بعد وارد آکادمی هنر میشود تا مجسمهسازی را بیاموزد. نقاش میشود. شعر کار میکند. اولین نوشتههایش در تیراژی انبوه منتشر میشوند. عاشق یک بالرین فرانسوی میشود، از خانوادهیی اشرافی. با هم به سفر ایتالیا میروند. با هم ازدواج میکنند. در پاریس، اولین جملهي رمانی به سرش میِند و مینویسد: «میپذیرم: من یکی از ساکنان آسایشگاه و خانهی سالمندان ... هستم ...» رمانی که او را به شهرت میرساند: «طبل حلبی.» و بعد دیگر حرفی نمیماند. زندهگی نامهاش را در سکوت به پایان میبرد.
«من چنین شتابان از این سو به آن سو میزیستم و میان کتاب و کتاب، ضمین این که از درون با تصاویرم ثروتمند بودم. برای تعریف کردن آنها پیازها دیگر حوصله ندارند.» (صفحهی 504 کتاب.)
به خاطر ِ جنگ؟
در اواخر کتاب، گراس گفتوگویی با خواهرش را بازگو میکند که در آن، در کنار دریا قدم میزنند، بچههای گراس دارند بازی میکنند و او از خاطرات اسراتاش میگوید. خواهر به طعنه میگوید که یکی از آن دروغهای کتابهایت است. شاید تنها همین جمله کافی بوده که گراس زندهگی نامهی خودش را شروع کند.
یک واقعیت در مورد گراس هست (حداقل در آن تعداد آثاری که از او به فارسی منتشر شدهاند) که او هر بار که مینویسد، به نوعی بازگویی خاطرات میکند؛ «طبل حلبی» سراسر نگاه او به زندهگی در زمان جنگ دوم مردم عام است. «موش و گربه» سکوتهای کودکی است در آن روایت اعجابآور. «قرن من» حکایتها و قصهها است از گذشته. و حال با جدیدترین کتاباش، دوباره نشان میدهد که هنوز حرفها مانده تا باز گوید. هنوز میتوان یک بار دیگر رفت و در گذشته چرخید و کتابی آفرید که هم سرگرم کند، هم دنیا را تکان بدهد. حالا، در این سن و غرق در افتخارات، ابایی ندارد بگوید در گذشته واقعا که بوده، چه افکاری داشته و چگونه این افکار به جایی رسیده اند که او تغییر کند و به یکی از بزرگترینهای فرهنگ و ادب جهان تبدیل شود. رمز کتاب همین است. کتاب با همین نکته مهم میشود. و کتاب مهم است، واقعا مهم.
گرسنهگی شوم
ستون اصلی کتاب، سایهی شوم کمبود است. در کودکی کمبود پول که به نوعی حل میشود (مادر گراس به او میگوید طلب مشتریها را صاف کند و درصدی – اول 5 و بعد 3 درصد – را برای خودش بردارد.) بعدها، در زمان اسارت، گرسنهگی جسمی است: طرح آمریکاییها که حداقل کالری ممکن، فقط آن قدر که زنده بمانند، را به اسیران نازی میدهند. و بعدها، وقتی آزاد شده، اوضاع کشور دارد کمکم بهتر میشود، حالا نوبت گرسنهگی روحی است که آزاراش میدهد. سایهی سیاهاش تنهایش نمیگذارد: از این هنر به سوی آن هنر کشیده میّود. تا آخر سر در رمان ارضا میگردد. گراس، هیچ وقت آرام نیست. بیتاب و پرب از آرزو زندهگی کرده و این را میتوان در جابهجای کتاب، به روشنی دید.
آقای گراس در زبان فارسی
گراس نثر عجیبی دارد که هم به نوعی منحصر به فرد است و هم به راستی سخت. شاید به همین خاطر باشد که حتا سروش حبیبی هم در ترجمهاش از «طبل حلبی» نتوانسته حق مطلب را ادا کند: کتابهای گراس در زبان فارسی لنگ میزند و ترجمهی جاهد جهانشاهی از «در حال کندن ِ پوست ِ پیاز» هم از این عیب بینصیب نیست. کتاب توی فارسیاش لنگ میزند. مترجم نتوانسته برای اثر لحن مناسبی پیدا کند. و ورای این، انتشارات نگاه، یک بار دیگر کتابی با انبوهی از اشتباهات علامت گذاری و فاصلهگذاری را به بازار فرستاده که این سوال را پیش میکشد که مگر ناشری با چنین سطح کاری و چنین سابقهای، نمونهخوان ندارد؟
تابلو
مادر نمیتوانست حرف بزند، ولی لبهای خشکاش را میجنباند. او را مورد خطاب قرار میدادم، اما نمیدانم چه میگفتم. پدر و خواهرم حضور داشتند. به نوبت جا عوض میکردیم، لبهایش را مرطوب میساختیم. همین که با مادر تنها میشدم آهسته و در گوشاش حرف میزدم. احتمالا همان وعدههای متداول و همان ترانهی قدیمی: «وقتی حالت خوب شد با هم ... میرویم به جنوب آفتابگیر ... بله، آن جا که لیموها شکوفه میکنند ... جایی زیبا، همه جایاش زیبا است. تا رُم و از آن جا به ناپل ... باور کن مادر ...»
...
مادر، مادرم در 24 ژانویهی 1954 زندهگی را بدرود گفت، اما من، دیرتر، خیلی دیرتر گریستم.
(صفحههای 462 و 465 کتاب.)
لينکده
تصاویری از کتابخانههای دیدنی دنیا
عقل و هوش انسان را زایل میکند!
ده واقـعـهی مهم ادبی در سال ۲۰۰۸
یک بحث گروهی خواندنی دربارهی مجموعهداستان جدید حامد حبیبی
نگاهی به «این سوی رودخانهی ادر» نوشتهی «یودیت هرمان» آلمانی
گفتوگوی «پاریس ریویو» با هارولد پینتر، نمایشنامهنویس فقید انگلیسی
ترجمهی مجتبا پورمحسن| رادیو زمانه
مرگ هارولد پینتر، نوبلیست ادبیات
دربارهی رمان «مادام بواری» نوشتهی گوستاو فلوبر،ترجمهی مهدی سحابی
یادداشت مفصل «پونه بریرانی» بر مجموعهداستان جدید «حامد حبیبی»
«در زمان ما»، اولین کتاب همینگوی، بعد از سالها تجدید چاپ میشود
با ترجمهی شاهین بازیل، نشر افق
«بودنبروکها»، شاهکار توماس مان، بهزودی بر پردهی سینماها میرود
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
نظرات
تا حالا 3 بار این کتاب رو شروع کردم اما هیچ وقت بیشتر از یک فصلش رو نتونستم بخونم.
نمی دونم چرا! شاید به این خاطر که احساس می کنم ترجمه اونقدر که باید گویا نیست بخصوص در پیدا کردن مرجع ضمیرها و اشارات
آزاده نجفیان | November 28, 2008 01:05 PM