« گفته ها، ابراهیم گلستان | Main | در وزارت فخیمهی ارشاد چه خبر است؟! »
جمعه بود، ساعت از هشت شب گذشته بود
نوشتم: برای مامان و بابا. مکث کردم، نگاه کردم به دفترچه ی پر از خط خرچنگ قورباغه ام، در خودنویس ِ سورمه ای پر رنگ ِ یورو-پِن را بستم. تمام شده بود: آخرین کلمه بود. سیصد و ده صفحه کتاب ِ سنگین تمام شد. سومین کتابم بود (اگر نمایشنامه ها را حساب کنم، هشتمین اثری بود که به فارسی برگردانده ام.)
گفتم یعنی تمام شد؟ کاغذ های آخرین فصل را توی پاکت ِ شفاف کاور فیکس آ چهار گذاشتم و گذاشتم توی پاکت کاغذی سفید رنگ که بقیه ی کتاب آن تو بود. دفترچه را گذاشتم روی میز. کنار دفترچه ی طلایی رنگ تا تایپ شود. دراز کشیدم روی تخت و تمام تنم انگار درد داشت. گوشی را دستم گرفتم و اس ام اس فرستادم که خانوم چه نشسته ای تمام شد. کابوس تمام شد . . .
. . .
آخر های تابستان بود (27 شهریور، اگر اشتباه نکنم) که دفتر نشر کاروان نشستم و قرارداد اولین کتابم را امضا کردم. سی دی را تحویل دادم. آمدم بیرون. قدم زنان در کارگر شمالی راه رفتم. زنگ زدم، خندیدی. به خیلی ها زنگ زدم، به مامان. به مرتضی هم زنگ زدم. قدم زنان رفتم تا موزه ی هنرهای معاصر. نقاشی معاصر ایران داشت. رفتم تو. همان اول یک تابلوی سهراب سپهری بود. گشتم و خوشحال شدم و چقدر خوب بود ...
اول مهر بود. تمام شب قبل اش را خیابان گردی کرده بودیم و ده شب آواره رسیده بودم خانه. صبح قدم زنان راه افتادم از خیابان های پر درخت جلوی قیطریه به سمت دروس. قدم زنان رفتم تا خانه ی خانوم. نشستم و با لیوان قهوه، یک کتاب هم گذاشتند جلویم، یک کتاب جلد آبی، آمریکایی، مال یکی از روزنامه نگاران مجله ی نیویورکر. خانوم گفت، کتاب را دکتر فرستاده برای تو. نگاه نکرده گفتم، چشم.
بیست و هفت روز بعد، مشهد، یک روز عصر، ساعت یک و نیم، پست بسته ی کتاب را آورد (لطف مسئول بازرگانی کاروان بود، همیشه توی یک زمان دیگر باشی، همین می شود که همه کار هایت را با چند هفته تاخیر انجام بدهی.) ده روز خواندن کتاب طول کشید. و بعد ترجمه . . .
اول ها خوب پیش می رفت. یادم نیست کجا افتادم توی چاه. یادم نیست. ولی می دانم چرا.
کتاب پر است از حرف های جدید. حتا یک جا خود نویسنده به خواننده های آمریکایی اش می گوید که می دانم برای شما تمام این حرف ها تازه است. حالا آن ها امریکایی هستند، پیش زمینه اش را دارند. من اول باید می فهمیدم که این دارد روی چی بحث می کند. بعد باید می فهمیدم نویسنده دارد چه حرف های تازه ای می زند. بعد باید خودم را می کشتم توی ترجمه.
چند جایی بدبخت ِ بیچاره ی فلک زده شدم. یکی جایی بود که چند صفحه ای گریز زده بود به کار شرط بندی، بیش از پنج مدل گروه کلمه برای انواع شرط بندی استفاده کرده بود. من قمار که نمی توانستم (به لطف وحشت از سانسور) استفاده کنم. مانده بود یک کلمه ی شرط بندی، که خدایا حالا باید کلمه ی جدید اختراع می کردم (بیشتر برای جزئیات شرط بندی، قواعد و رسم های شان.)
و باید کلمه می ساختم. نویسنده بیش تر از صد بار در طول کتاب از این قید استفاده کرده:
Though
و هر بار یک معنی می دهد.
ساختار جمله بندی کتاب، تکان دهنده بود. اصلا شبیه به هیچ کدام از ساختار هایی که می شناختم نبود. نویسنده حرف هایش را در یک پاراگراف کامل می کند، ناگهان پاراگراف بعدی، از وسط پاراگراف قبلی، یا در ادامه اش، شروع می کند به حرف زدن. شوک آور بود. از زمین و زمان هم حرف می زند. کم هم نمی آورد.
...
هشت ماه گذشت. البته باید اعتراف کنم که بین اش، چهل و چهار روز نشستم و آن رمان نوجوانان را ترجمه کردم و تایپ و ویرایش و دادم به نشر ماهی (که هنوز نمی دانم بالاخره کتاب را می خواهند یا نه، تلفن شان مشکل دارد.) و کتاب . . . تمام شد. بیش از ششصد صفحه دست نویس کتاب. حدود شصت درصد اش (یا کمی بیشتر) تایپ شده و حالا باید آنچه مانده را تایپ کنم. و بعد ویرایش . . . و تازه، کتاب بعدی را هم گذاشته ام کنار دستم که یک بار دیگر بخوانم و کارهای دیکشنری اش را هم بکنم . . .
...
تمام شده بود. اس ام اس را زده بودم. توی تصویر تاریک گوشی موبایل، خیره شدم به چشم هایم (که چقدر آرام بود) و لبخندم، که چقدر شیرین بود. و چقدر ساده. گفتم: خسته ای . . . و خسته بودم. خیلی خسته بودم.
...
سودارو
2007-06-10
هفت و سی و هشت دقیقه ی صبح
لينکده
تصاویری از کتابخانههای دیدنی دنیا
عقل و هوش انسان را زایل میکند!
ده واقـعـهی مهم ادبی در سال ۲۰۰۸
یک بحث گروهی خواندنی دربارهی مجموعهداستان جدید حامد حبیبی
نگاهی به «این سوی رودخانهی ادر» نوشتهی «یودیت هرمان» آلمانی
گفتوگوی «پاریس ریویو» با هارولد پینتر، نمایشنامهنویس فقید انگلیسی
ترجمهی مجتبا پورمحسن| رادیو زمانه
مرگ هارولد پینتر، نوبلیست ادبیات
دربارهی رمان «مادام بواری» نوشتهی گوستاو فلوبر،ترجمهی مهدی سحابی
یادداشت مفصل «پونه بریرانی» بر مجموعهداستان جدید «حامد حبیبی»
«در زمان ما»، اولین کتاب همینگوی، بعد از سالها تجدید چاپ میشود
با ترجمهی شاهین بازیل، نشر افق
«بودنبروکها»، شاهکار توماس مان، بهزودی بر پردهی سینماها میرود
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
نظرات
از ترجمه خيلي كم ميدانم...كمتر از نوشتن. پس تقريبن هيچ چيز نميدانم. اما اين را كه خواندم خواستم بگويم كاش با يك خسته نباشيد يا خدا قوت كمي از خستگيتان مثلن به اندازهي يكي دو كلمه يا حداكثر به قدر چند خط از آن پاراگرافهاي نفسبر برطرف شود
پونه بريراني | June 10, 2007 05:50 PM
اوه، ممنون از لطف تان. مرسی
Soodaroo | June 11, 2007 09:08 AM
salam vagan khasteh nabashid chon man karam ine mifahmam ke che ghadar sakhti keshidi khaste nabashid
ghazal | June 12, 2007 09:03 AM
salam, taze ba blogeton ashna shodam.Kheili jaleb bud va jaleb tar inke shinitastam az khayami ha budid.Ey val kashki Mostafa ha baz ham dar khayam tekrar shavand.faghat heif ke umadane ma mosavi ba raftane shoma bud o ma bi saadat.Dastan ham minevisi?age mayel bashi ye maghale ba didi daghightar benevis ke dar majaleye yeki az dustane dadaeste sakhtar sheknam chop koni.age vaght kardi mail bezan khoshhal misham bishtar ashna sham.BedRoOd
samira | June 20, 2007 10:07 PM