<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>Soodaroo</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://soodaroo.ketablog.org/atom.xml" />
   <id>tag:soodaroo.ketablog.org,2009://6</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6" title="Soodaroo" />
    <updated>2008-12-30T13:44:57Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>مروری بر فیلم‌نامه‌های آندری تارکوفسکی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/12/2096.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2096" title="مروری بر فیلم‌نامه‌های آندری تارکوفسکی" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2096</id>
    
    <published>2008-12-30T03:30:48Z</published>
    <updated>2008-12-30T13:44:57Z</updated>
    
    <summary>سرگیجه‌های مدرن آندری تارکوفسکی و هنر فیلم‌نامه‌نویسی سید مصطفی رضیئی منتشر شده در روزنامه‌ی کارگزاران - یکشنبه اول دی ماه هشتاد و هفت لینک پی‌دی‌اف پنج فیلمنامه، آندری تارکوفسکی. نشر نی: چاپ چهارم: 1387. 1650 نسخه. 447 صفحه. 6000 تومان....</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><strong>سرگیجه‌های مدرن</strong><br />
<strong>آندری تارکوفسکی و هنر فیلم‌نامه‌نویسی</strong><br />
سید مصطفی رضیئی</p>

<p><a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?43461">منتشر شده در روزنامه‌ی کارگزاران - یکشنبه اول دی ماه هشتاد و هفت</a><br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-10-01/P12.pdf">لینک پی‌دی‌اف</a></p>

<p><br />
<em>پنج فیلمنامه، آندری تارکوفسکی. نشر نی: چاپ چهارم: 1387. 1650 نسخه. 447 صفحه. 6000 تومان. مصور.</em></p>

<p><strong>«نگاه کن چقدر خوب است ... نور همه چیز را ویران می‌کند.» صفحه‌ی 349 کتاب.</strong></p>

<p><strong>مبهوت کلمات</strong></p>

<p>«بگذار چنان باشد که همواره بوده است. بگذار همه‌ی آن‌ها زنده بمانند، بگذار همه خوشبخت باشند، و چنان‌چه این بر همگان مقدور نیست، پس بگذار دست‌کم من نسبت به مهربانی بی‌رحم، و نسبت به بی‌رحمی، مهربان باشم. اما پیش از هر چیز بگذار تا دیوارها دیوار بمانند، بن‌بست‌ها، بن‌بست بمانند، جاده‌ها جاده بمانند، و هیچ‌کس خیانت‌کار نباشد، تا ابد‌الاباد ...» (صفحه‌ی 240 کتاب.)‌ این کلمات یک نویسنده‌ی کلاسیک شناخته‌ شده و جهانی نیست. این کلمات یک عارف پاک‌باخته نیست. این‌ها تنها جملاتی است که نوشته شد تا شخصیت استاکر در فیلمی به همین نام بیان کند. این جزئی کوچک از هنر مردی‌ست که بزرگ‌ترین نام، در سینمای شوروی سوسیالیستی در حال ویرانی بود، نامی که بعدها به جهان پیوست، و خود را از هر قید و بندی رها کرد، تا تنها آندری تارکوفسکی باشد، با انگشت‌شمار فیلم‌هایی که در طول زندگی‌اش (1932 – 1986) ساخت. فیلم‌های او به‌تنهایی مبهوت کننده هستند. حرکات آرام و پر از وسواس دوربین که داستان را حلاجی می‌کند، ماجرا را باورپذیر می‌سازد، بیننده‌ی صبور را در خویش غرق می‌کند ... اما دنیای کلمات تارکوفسکی چیز دیگری‌ست. دنیایی که شادی به روح خواننده هدیه می‌آورد: فیلم‌نامه‌های او نه صرف نوشته‌هایی برای کار سینما، که خود به تنهایی، یک اثر هنری ارزش‌مند هستند. نوشته‌هایی در حد و اندازه‌های یک رمان. که صبور و با دقت کار شده‌اند، پرداخته شده‌اند، و حتا اگر نه سینمای تارکوفسکی را بشناسید، و نه دنیای او را، برای‌تان شگفت‌انگیز باقی می‌مانند. نشر نی در ادامه‌ی کار سری کتاب‌های «100 سال سینما ... 100 فیلم‌نامه»، چهل‌مین جلد خویش را به آندری تارکوفسکی اختصاص داد، و در چاپی تمیز و مزین به عکس‌های سیاه و سفید، پنج فیلم‌نامه از مجموع ده فیلم‌نامه‌یی که تارکوفسکی برای فیلم‌های سینمایی نوشت، (هفت‌تای آن‌ها را ساخت،) را با ترجمه‌هایی خوب، (هر فیلم‌نامه را یک مترجم کار کرده است،) و به همراه مقدمه‌هایی روشن‌گر، (مقدمه‌ی مترجم فارسی، و البته هر بار مقدمه‌ی نشر انگلیسی فیلم‌نامه‌ها، اثرها از زبان انگلیسی به فارسی منتقل شده‌اند،) به بازار کتاب فرستاده است. پنج سال بعد از اولین چاپ این کتاب، چهارمین نوبت چاپ آن در دست‌رس علاقه‌مندان سینما و ادبیات است تا باری دیگر با این شگفتی قرن بیستم رو‌به‌رو شویم: مردی که مجنون راستین کلمات و تصویر بود. پس از فیلم‌نامه‌ها، چند مقاله و مصاحبه نیز آمده است که جالب‌ترین آن‌ها را بابک احمدی نوشته است، یک مقاله که صرفا برای این کتاب کار شده است. </p>

<p><strong>رویای مجنون یک پرنده‌ی کوچک</strong></p>

<p>کودکی ایوان. آندری تارکوفسکی و میخائیل پاپاوا،‌ ولادیمیر بوگومولوف، آندری میخالکف - کونچالوفسکی. ترجمه: مجید اسلامی. محصول 1961 – 1962 شوروی سوسیالیستی – 95 دقیقه. </p>

<p>پسر بچه‌یی در میان جنگل راه می‌رود. صدای عجیب پرنده‌یی را می‌شنود. به تارعنکبوتی خیره می‌شود. قدم زدنی کوتاه در جنگلی زیبا، خیلی زیبا، معمولی، ساده، دوست داشتنی ... این توصیف ساده شروع فیلم‌نامه‌یی‌ست که تارکوفسکی نوشت تا خباثت جنگ را به صورت خواننده بکوبد. رویا را پسر بچه‌یی در میان گل و لای یخ‌بسته می‌بیند. بچه است و سرباز شوروی و برای جمع‌آوری اطلاعات به میان خطوط جنگی آلمان‌های نازی فرو رفته و حال بازگشته تا همه چیز را باز گوید. «کودکی ایوان» از یک داستان کوتاه برگرفته شده است. تارکوفسکی عاشق اقتباس‌های سینمایی از روی آثار ادبی است. نوشته‌های سینمایی او با ادبیات کلاسیک روسیه درهم تنیده شده است و از هم تفکیک‌پذیر نیستند. او عاشقانه به ادبیات عشق می‌ورزد و حال استقلال خود را به خوبی حفظ کرده است. تارکوفسکی در کار خویش یک دیکتاتور جلاد است، نظر همیشه نظر خود اوست، (این را بارها کسانی گفته‌اند که با او کار کرده‌اند، هم‌کاران او در نگارش این فیلم‌نامه بعدها از کار گروهی با تارکوفسکی را خاطره‌یی تلخ نامیدند،) این همه از نبوغ او بود، که تیزبینی خاصی به چشمان‌اش بخشیده بود تا بتواند طوری ببیند و بعد بازگو کند که جهانی را مبهوت خویش نگه دارد. «کودکی ایوان» در نوع خویش بی‌نظیر است. شبیه به هیچ‌ کدام از فیلم‌نامه‌های جنگی نیست که به آن‌ها آشنا باشید. از میان یک رویا شما را پرت می‌کند به صحنه‌ی نبرد و بعد خون است و سیاهی و تباهی. اثر بزرگ‌شدن کودکی را در صحنه‌ی مرگ‌آلود بدترین نبردهای تاریخ نشان‌تان می‌دهد. کودکی که هیچ از کودکی‌اش نمانده جز بدنی خرد و کوچک. و حال تنها مردی‌ست بی‌هیچ کس شبیه به خود. مردی که هیچ ندارد از دست بدهد. برای کشورش می‌جنگد و تنها چیزی که داشت: مادری که نازی‌ها کشتند. «چهره‌ی ایوان در عکس به او نگاه می‌کند. چشمانش متعلق به آدم بزرگ‌سالی‌ست که پر از نفرتی مهارنشدنی‌ست.» (صفحه‌ی 107 کتاب.)</p>

<p><strong>سرگردان در خویشتن ِ خویش</strong></p>

<p>سولاریس، نوشته‌ی آندری تارکوفسکی و فریدریخ گُرنشتاین. ترجمه: هادی چپردار. 1972 شوروی سوسیالیستی، 165 دقیقه.</p>

<p>سولاریس یک اقیانوس است که از ذرات خاصی ساخته شده که می‌توانند فکر کنند. سولاریس در سیاره‌ی سولاریس قرار دارد. یک ایستگاه فضایی تحقیقاتی برفراز سولاریس هست. یک نفر قرار است به آن‌جا فرستاده شود. سولاریس رویازده است. در آن گذشته زنده می‌شود،‌ جسم می‌گیرد و خود را عرضه می‌کند. کریس در ایستگاه خود را رودررو با خود می‌بیند. خودش همان شکلی که بود. وقتی زنش مرد. حالا زنش برگشته است. حالا وقت دارد با خودش فکر کند، زندگی کند، خودش باشد. سولاریس مغموم است. یک رویاست. یک رویای علمی ممکن. یک سرگیجه که در وجود خواننده رخنه می‌کند و سرد باقی‌ش می‌گذارد: مدرنیسم چه بر سر ما آورده است؟ می‌گویند این فیلم را تارکوفسکی در برابر «ادویسه‌ی فضایی: 2001» کوبرنیک کار کرد. هرچه باشد هر دو اثر شاه‌کار هستند و هر دو کلاسیک و شناخته شده. داستان فیلم‌نامه تنها یک اثر علمی‌-‌تخیلی رو‌به‌روی چشمان‌تان قرار نمی‌دهد،‌ که یک رمان کامل است که در آن عرفان و مذهب و علم و کاوش در کنار هم قرار می‌گیرند و در کلمات با دقت چیده شده‌ی تارکوفسکی عیان می‌شود. مردی که هیچ‌وقت نمی‌گوید من تنها دارم یک فیلم‌نامه کار می‌کنم، کلمات را طوری می‌چیند که انگار قرار نیست به تصویر کشیده شوند، که خود یک اثر کامل ادبی را می‌سازند. سولاریس در مدرنیسم دردناک قرن بیستمی غرق است: انسان‌هایی که در برابر همه چیز ناتوان هستند و تارکوفسکی همه چیز را در ناامیدی مدرن رها می‌کند، که چاره در دستان انسان نیست، که ما تنها تماشاگرانی هستیم بر فراز سولاریس، تا چه برای ما بسازد. تلاش‌مان را می‌کنیم. سعی‌مان را می‌کنیم. اما امیدوار بودن، کمکی نمی‌کند: آن‌چه قرار است رخ بدهد، رخ خواهد داد. «دانش؟ پرت نگو! در این وضعیت نبوغ و کم‌هوشی به یک اندازه بی‌فایده‌ست. باید بگویم که ما نمی‌خواهیم هیچ کهکشانی را فتح کنیم. نمی‌خواهیم زمین را تا دورترین سرحدات کهکشان گسترش بدهیم. ما نمی‌دانیم با دنیاهای دیگر چه کار کنیم. ما به دنیاهای دیگر نیاز نداریم. ما به ... به یک آینه نیاز داریم. داریم تلاش می‌کنیم تا ارتباط برقرار کنیم، اما هیچ‌وقت نمی‌شود. ما در موقعیت خنده‌دار ِ انسانی هستیم که برای هدفی تقلا می‌کند که ازش می‌ترسد، که به‌اش نیازی ندارد. چیزی که انسان نیاز دارد انسان است! به افتخار گیباریان! بیاید به یاد او بنوشیم! هرچند که دچار وحشت شد.» (صفحه‌ی 177 کتاب.) </p>

<p><strong>رویاهای خوشبختی</strong></p>

<p>استاکر. آندری تارکوفسکی و برادران استروگاتسگی. ترجمه: مژگان محمد. 1979 شوروی سوسیالیستی. 161 دقیقه. </p>

<p>یک منطقه‌ی حفاظت شده هست. می‌گویند یک شهاب‌سنگ ده‌کده‌یی را ویران ساخت. می‌گویند از شهاب‌سنگ گویی باز ماند که هر کسی به آن برسد،‌ هر آرزویی داشته باشد، برآورده می‌شود. منظقه مرموز است. متافیزیک این جهان برآن حکم‌فرما نیست. حاکم رمزآلود خویش را دارد که چیزها را آن‌گونه شکل می‌دهد که خود می‌خواهد. هر چند که همه چیز منطقه به نظر عادی برسد،‌ تنها یک راهنما، یک استاکر، می‌تواند به منطقه راه یابد، به اتاق راه یابد، و همراه‌های خویش را به آرزوهای‌شان وصال بخشد. استاکر خود نمی‌تواند آرزو کند. تنها شاهد است. یک شاهد آرام که فقط سعی می‌کند انسان‌ها را به سوی خوش‌بختی بکشاند. روایت تارکوفسکی از این پیرنگ مرد تنهایی‌ست که هیچ‌کس، حتا خانواده‌اش هم او را درک نمی‌کنند، و برای باری دیگر (شاید آخرین بار)‌ راهی منطقه است، تا یک دانشمند و یک نویسنده را به امیدهای‌شان برسانند. اگر امیدی وجود داشته باشد. سه نفر راهی می‌شوند تا به آرزوهایی برسند که خود نمی‌دانند. و داستان شکل می‌گیرد. یک روایت اسرارآمیز هراسناک از یک سفر عرفانی – مدرن که آدم‌ها را به سوی خود،‌ به سوی زندگی، به سوی خوش‌بختی، به سوی واقعیت راهنما می‌شود: که هستیم و کجا درمانده بازایستاده‌ایم که چه باید کرد؟‌در «استاکر» است که تارکوفسکی تصویرسازی‌های صرف «کودکی ایوان» و دیالوگ‌های کوتاه و نیمه‌بلند «سولاریس» را می‌رساند به دیالوگ‌های بلند و تکان‌دهنده‌یی که میخکوب کننده هستند و تا پایان کتاب همراه دیگر نوشته‌های او می‌شوند. او قلم خویش را یافته و از آن حداکثر استفاده را می‌کند. می‌نویسد و تصویر نقش می‌زند و مبهوت‌ باقی‌تان می‌گذارد، که چه نبوغی دارد. «می‌دانید، چیزی که درباره‌ی رفتن به «منطقه» گفتم، همه دروغ بود. منبع الهام برود به درک ... اما چه‌طور می‌شود چیزی را که می‌خواهم، بشناسم یا نامی بهش بدهم؟ و چطور بگویم که در واقع شوقی به آن چیز ندارم؟ یا چیزی را می‌خواهم که در واقع نمی‌خواهم‌اش؟ ‌بعضی چیزها چنان مبهم‌اند که نمی‌توان نامی بر آن‌ها گذاشت. معنی‌شان محو می‌شود، از بین می‌رود، ذره‌ذره تمام می‌شود،‌ درست مثل مُشتی شن از میان انگشتان ِ گشوده. (مکث می‌کند.) وجدان من تمایل دارد که گیاه‌خواری همه‌گیر شود؛ در سرتاسر دنیا. اما ضمیر ناخودآگاهم حسرت طعم یک تکه گوشت آبدار را دارد. پس من در واقع چه می‌خواهم؟» (صفحه‌ی 216 و 217 کتاب.) </p>

<p><strong>فراموشی ِ ممکن</strong></p>

<p>نوستالگیا. آندری تارکوفسکی و تونینو گوئرا. ترجمه: فردین صاحب‌الزمانی. 1983، ایتالیا، 126 دقیقه. </p>

<p>یک نویسنده‌ی اپرا لیبرتو (آثار موزیکال داستان‌وار شبه اپرایی) از روسیه به ایتالیا آمده تا در مورد داستان آهنگ‌ساز روسی تحقیق کند که در اواخر قرون میانه به ایتالیا سفر کرد تا موسیقی تحصیل کند و در سکون ایتالیایی (نوستالژیا) غرقه شد و به کشور بازگشت، شراب‌خوار شد و خویش را دار زد. «نوستالگیا»ی تارکوفسکی رویایی‌ترین توصیرپردازی ممکن است. همه چیز حالتی وهم گونه دارند. هیچ چیزی واقعی نیست. مردی که به سفر آمده، خود دردمندی واقعی‌ست که خویش را می‌جوید و جز رویا و کابوس و توهم هیچ نمی‌یابد. دیگر چیز زیادی برایش نمانده است. حتا نمی‌داند نهار خورده یا نه، امروز است یا دیروز، یا فردا. هیچ چیزی نمانده است. در اوج ناامیدی دست و پا می‌زند و تلاش می‌کند که خویش را نجات بدهد. «نوستالگیا» سفرهایی موازی آدم‌هایی‌ست که هر کدام به دنبال چیزی مبهم گردهم آمده‌اند. کشورها کنار گذاشته می‌شوند و فرهنگ‌ها و نام‌ها و سنت‌ها تا گیجی و مبهوت بودن انسان امروزی تصویر شود. انسانی که شاید دیگر می‌خواهد فقط در سکوت و سکون باشد و تاریکی. هیچ نبیند. هیچ نباشد. کاش هیچ نباشد. رنج سرتاسر اثر غم‌گین تارکوفسکی را پر کرده است. چهارمین فیلم‌نامه‌ی او لبریز از توصیف‌های سنگین و پر از جزئیات است. لوکیشن آن ایتالیاست، اما انگار که هر جای جهان می‌تواند باشد. او نقش می‌زند و از میان تصویرهای او خود را می‌بینیم، خیره بر خویش. در این اثر تارکوفسکی با شعر عجین شده است و بخش تاثیرگذاری از دیالوگ‌ها،‌ شعرهای مادر خود او (یک شاعر معروف روس،) هستند. در «نوستالگیا»،‌ تارکوفسکی مرزهای ادبیات و سینما را کنار می‌گذارد و همه چیز در هم یکی می‌شود:‌ در تصویری ممتد و طولانی از زندگی امروزی. «نور پنجره‌ها به‌آرامی انگار روشن‌تر می‌شوند. شاید نور ماه باشد که فراز ِ زمین ایستاده و هِلال ِ تاریک ِ‌ رواق‌ها و ستون‌های عظیم ویرانه‌های کلیسای ِ جامع ِ چیوستینو را نمایان می‌کند که در آسمان ِ پُرآذرخش بالای خانه به پرواز درآمده، سربرافراشته بالای خانه و بالای گورچاکف همان‌طور که ساکن نشسته‌اند زیر درخت. دیوارهای ستبر، مثل دیوارهای زندان، خانه‌اش را در برگرفته و خشک کلوخ‌های زمین ِ خانه‌اش در مه و سبزه‌های کلیسا گم شده، و با ماهش روشنا یافته است ...» (صفحه‌ی 317 کتاب.) </p>

<p><strong>مرگ ِ مبهوت</strong></p>

<p>ایثار. آندری تارکوفسکی. ترجمه: نغمه ثمینی. 1986، سوئد. 149 دقیقه. </p>

<p>آخرین اثر تارکوفسکی پیش از مرگ بر اثر سرطان، به‌گونه‌یی یک وصیت‌نامه‌ی معنوی‌-‌‌هنری از یکی از بزرگ‌ترین نام‌های تاریخ سینما و فرهنگ جهان است. تارکوفسکی مرزهای هنر و اسطوره را درهم می‌ریزد و ماجرای یک قصه‌ درباره‌ی ساحره‌یی که با آمیزش جسمانی شفا می‌بخشد را ترکیب می‌کند به ترس امروزی از جنگی دیگر، راوی داستان، در اولین اپیزود فیلم، در یک پیاده‌روی طولانی برای پسرش داستان‌های مختلف تعریف می‌کند. استاد دانشگاه است و مغموم. داستان ادامه پیدا می‌کند تا بازگشت به خانه،‌ یک روز آرام، که با یک تصویر سیاه می‌شود: قیافه‌ی نخست‌وزیر که خبر از شروع جنگ می‌دهد و این‌که بمب‌های اتمی کشور را نجات خواهند داد ... فیلم در یک کابوس غرق می‌شود، سیاه‌ترین و ترسناک‌ترین صحنه‌ها در طبیعی‌ترین شکل زندگی نقش زده می‌شوند. هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. چون برق نیست، خبری هم منتقل نمی‌شود. آدم‌ها اما هراسان و درمانده که چه خواهد شد ... جواب در دستان راوی‌ست، ساحره را بیابد و آرزو کند تا هیچ اتفاقی نیفتد ... تا همه چیز به حالت «آه خداواندا! در این وقت مخوف ما را نجات بده ... مرگ را برای فرزندانم مخواه، و نه برای دوستانم نه همسرم نه ویکتور، یا هر کسی که دوستت دارد، به تو باور دارد، یا هر آن کسی که به تو ایمان ندارد،‌ چرا که نابیناست و فرصتی درخور برای اندیشیدن به تو نداشته، یا به این سبب که هرگز در نهایت ِ اندوه نبوده، و برای کسانی که اینک بی‌بهره‌اند از امید، از آینده، از زندگی، از اقبال ِ این‌که بگذارند افکارشان درجا نزد تو بیاید، کسانی که در ترس غوطه‌ورند و در احساس ِ نزدیک شدن به پایان، می‌ترسند نه برای خود بلکه برای نزدیکان‌شان، برای آن‌هایی که حمایتگری جز تو ندارند. زیرا این جنگ ِ آخرین است، و مخوف است، و نه فاتحی به جا می‌گذارند نه مغلوبی؛ نه شهری، نه روستایی، نه سبزینگی، نه درخت نه آبی در چشمه‌ای نه پرنده‌ای در آسمان ...» (صفحه‌ی 270 کتاب.)‌</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروری بر نمایش در ایران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/12/2095.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2095" title="مروری بر نمایش در ایران" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2095</id>
    
    <published>2008-12-30T03:22:37Z</published>
    <updated>2008-12-30T13:29:36Z</updated>
    
    <summary>گذشته برای آینده مروری بر «نمایش در ایران» م واعظی منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران - یکشنبه اول دی ماه هشتاد و هفت نسخه‌ی پی‌دی‌اف نمایش در ایران. بهرام بیضائی. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان. چاپ ششم: 1387. 2000...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><strong>گذشته برای آینده</strong><br />
<strong>مروری بر «نمایش در ایران»</strong><br />
م واعظی</p>

<p><a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?43462">منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران - یکشنبه اول دی ماه هشتاد و هفت</a><br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-10-01/P12.pdf">نسخه‌ی پی‌دی‌اف </a></p>

<p><em>نمایش در ایران. بهرام بیضائی. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان. چاپ ششم: 1387. 2000 نسخه. 224 صفحه. 3500 تومان. به همراه شصت تصویر و طرح. </em></p>

<p><strong>«این یک تاریخ زنده نیست. هر چند زنده نبودن از مشخصات هر کتاب تاریخ است، ولی این‌بار علت را شاید در نمایش ایران باید جست که نیمه‌جانی سخت‌جان بوده است.» (بهرام بیضائی، از پیشگفتار چاپ اول 1344)</strong></p>

<p><strong>آفرینش</strong></p>

<p>اگر در میان آدم‌های زنده‌ی فرهنگ نمایش ایران بگردید، نامی به بلندآوازی بهرام بیضائی پیدا نخواهید کرد. اگر در میان کتاب‌های موجود در بازار بگردید و سراغ یک تحقیق زنده در باب نمایش ایرانی بگردید، کتابی به شناخته شده‌گی «نمایش در ایران» نخواهید یافت. کتابی که سال‌ها پیش نوشته شد، منتشر شد و اقبال عمومی را متوجه خویش یافت. بیضائی قرار گذاشته بود که تحقیق را کامل کند و ناشر هم قصد کرده بود کتاب را در ظاهری زیباتر، با تصویرهایی رنگی و ظاهری منسجم‌تر منتشر کند. برای همین موضوع هم کتاب چند سالی تجدید چاپ نشد. ولی اکنون به همان وضع سابق منتشر می‌شود تا استاد کی وعده را عملی سازند و ویرایش جدید و جامع‌تر از نسخه‌ی فعلی را به بازار بفرستند. کهنگی زمانی، همان‌طور که خود استاد هم دانسته‌اند، در کتاب هست، مخصوصا در بخش‌های نخستین آن که مواردی عنوان می‌شود که اکنون برای خواننده‌ی امروزی جزو بدیهیات هستند. ولی اصل کار که تحقیق بر روی نمایش ایرانی‌ست هم‌چنان بدیع و تازه می‌نماید و خواننده را مجذوب خویش می‌سازد. کتاب تحقیقی آقای بیضائی، یک اثر نخستین و ناقص است، اثری که عنوان شده بهتر خواهد شد و هنوز منتظریم.</p>

<p><strong>گنج گذشتگان</strong></p>

<p>ادبیات غرب لابه‌لای گذشته‌ی خویش را به دقت جسته و هر چیزی را که یافته با افتخار اعلام کرده و این چنین یک سنت دو هزار و ششصد ساله‌ی تئاتر هم از آن خویش دارد. ایران در کتاب‌های درسی‌اش سال‌ها وقتی به ادبیات نمایشی می‌رسد صرفا عنوان می‌کند: نمونه‌یی جدید که ما از اواسط دوران قاجار در ایران داشته‌ایم و نمونه‌هایی چون روحوزی را مثال می‌آورد (نقل به مضمون). برای کسانی که چنین تصوری از تاریخ تئاتری کشور دارند، رسیدن به کتابی مستدل و تحقیقی که مملو از نشانه‌های تئاتری سرزمین ما، از سالیان سال پیش، از هزاران سال پیش از این است، شوک آور خواهد بود. انتظار ندارید چنین غنی داستان‌ها و مراسم‌ها و آیین‌ها در کشور وجود داشته باشد و شما تقریبا هیچ چیزی از آن‌ها نشنیده باشید. کتاب آقای بیضایی بازگویی نسل‌های گذشته است. نسل‌هایی که رفتند و اندک چیزی که از آن‌ها مکتوب مانده را سکوت فرا گرفته است. سکوتی که دست‌های محقق‌ها را به سوی خود می‌خواند، اگر کسی بخواهد گوش کند و مانند آقای بیضائی اثری خیره کننده به یادگار بگذارد. کتاب البته ضعف‌های خود را، مخصوصا بعد از حدود چهل سال از چاپ اول، دارد و نیاز به بازنگری، همان‌طور که در مقدمه‌ی کتاب عنوان شده است، بیشتر از هر زمانی احساس می‌شود. </p>

<p><strong>ساختار کتابی</strong></p>

<p>پس از مقدمات کتاب که به توضیح تاریخ سرزمین می‌پردازند، البته با زبان پراکنده‌ی رسم دهه‌ی چهل ایران، کار تحقیقی، که زبان منسجم خویش را دارد، کتاب را به دو قسمت اصلی تقسیم می‌کند: ابتدا «نمایش‌های پیش از اسلام» می‌آیند، که چون مدارک مکتوب و مستدل کمی از آن‌ها در دست آقای بیضائی بوده، تنها توصیفی از آن‌ها را می‌خوانیم. چهارده صفحه در این فصل می‌آید و بعد بخش مفصل «نمایش‌های پس از اسلام» می‌آید که خود چهار بخش اصلی را دربر می‌گیرد: «نقالی»، «نمایشهای عروسکی»، «تعزیه»، «نمایشهای شادی‌آور». نمایشی که آقای بیضائی صحبت‌ش را به میان می‌کشد و تاریخ حدودا سه هزار ساله‌ی آن را برای‌مان باز می‌گوید، چیزی جدا از ساختار دولتی و مذهبی کشور بوده، که حتا پیش از ورود اسلام هم نظر خوشی به صحنه‌های نمایش نداشته‌اند. سرزمین ما ولی نمایش را همیشه در خود زنده نگه داشته بود. بین مردم بود و دور از جایگاه‌های حکومتی، برای همین هم چندان نشان رسمی از آن‌ها نبود. بیضائی به دنبال یافتن ردپای آنان در میان اسناد و تصویرها می‌جوید و یافته‌های خویش را منسجم می‌کند و کتاب «نمایش در ایران» هر چه به میانه‌ی خویش نزدیک‌تر می‌شود، غنای بیشتری می‌يابد. جدی‌تر می‌شود. و سنگین‌تر. هر چه به زمان حال نزدیک‌تر می‌شویم، یافتن اسناد و منابع آسان‌تر می‌شوند و کتاب واضح‌تر می‌شود. کتاب با مروری بر تئاتر ایران تا پیش از زمان انتشار کتاب پایان می‌یابد و در نهایت یک واژه‌نامه‌ی جذاب از واژگان تئاتری در اختیار خواننده قرار می‌گیرد. کتاب آقای بیضائی همانند بیداری از یک خواب طولانی‌ست. چیزهایی در یاد هست و چیزهایی را می‌توان دوباره در ذهن ساخت. ولی تصویرها ناقص هستند. کار بیشتری می‌طلبند. کاری در خور تاریخ این سرزمین، تاریخ نمایش که گذشتگان ما را مجذوب خود نگه داشته بود و ما را به فراموشی کشاند. شاید آن زمان که کار منسجم‌تر و گسترده‌تری روی تاریخ تئاتر این مردم انجام شده باشد، بتوانیم هویتی از آن نمایش‌های این سرزمین بسازیم و تئاتری ملی – جهانی از آن خود داشته باشیم. تئاتری که چیزها برای افتخار خویش در آستین دارد، مستدل و مکتوب و به تحقیق آراسته شده. </p>

<p><strong>تابلو</strong></p>

<p>در سرزمینی که لحظه‌های شاد زندگی اکثریتش انگشت‌شمار است، نمایش مضحک اگر هم هست عقده‌دار است. مضحکه‌ای که هست برای جبران هر چه بیشتر لحظه‌های تلخ هر چه بیشتر خود را به لاقیدی و مسخرگی و بی‌بند و باری می‌زند و این راهی به زیاده‌روی است. از طرفی در چنین محیط، محیط عدم اختیار، اگر عامی بخواهد حرفی درباره‌ی محیطش بزند ناچار است چهره‌ی معترض خود را با صورتک مضحکه بپوشاند. پس اینجا شوخی و مضحکه اغلب وسیله‌یی ظریف برای تلطیف زندگانی نیست، به عکس یک حربه است؛ وسیله‌ایست کینه‌جویانه برعلیه لحظه‌های ثابت و ساکن و راکد و تلخ، و سرپوشی است برای انتقادها و نیشخندهای تند و زمخت و حتی گاه مستهجن. (صفحه‌ی 157 کتاب.)  </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروی بر «جهان نو، سینمای نو»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/12/2078.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2078" title="مروی بر «جهان نو، سینمای نو»" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2078</id>
    
    <published>2008-12-16T16:18:10Z</published>
    <updated>2008-12-16T17:21:22Z</updated>
    
    <summary>در جهان آینده مروی بر «جهان نو، سینمای نو» م. واعظی منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران با اسم خانوادگی مادری ام لینک اچ تی ام ال جهان نو، سینمای نو، گفت‌وگو با کارگردانان سینمای ایران. اسماعیل مهین‌دوست. چشمه: بهار...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><strong>در جهان آینده</strong><br />
مروی بر «جهان نو، سینمای نو»<br />
م. واعظی</p>

<p><a href="مروی بر «جهان نو، سینمای نو»">منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران با اسم خانوادگی مادری ام</a></p>

<p><a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?42950">لینک اچ تی ام ال</a></p>

<p><em>جهان نو، سینمای نو، گفت‌وگو با کارگردانان سینمای ایران. اسماعیل مهین‌دوست. چشمه: بهار 1387. 1500 نسخه. 319 صفحه. مصور. 5500 تومان.</em></p>

<p><strong>در سرزمین خویشتن</strong></p>

<p>سینمای ما هم ثروتمند است، حالا هر چقدر هم که دلمان بخواهد قبول کنیم که هنوز خیلی مانده تا به جایی برسیم، هر چقدر هم که سینمای خودمان را کوچک تصویر بزنیم، سینمایی داریم غنی. این را اسماعیل میهن‌دوست خیلی راحت با کتاب سنگین وزن و با صفحات بزرگ خشتی خویش نشان‌مان می‌دهد:‌ پانزده مصاحبه با کارگردانان صاحب‌نام بعد از انقلاب کشور، که پیش از این در نشریه‌ی «صنعت سینما» منتشر شده‌اند و تمرکز اصلی مصاحبه‌ها هم بر کارگردانی آثار است. آقای میهن دوست سعی کرده‌اند تصویری ترسیم کنند از این‌که کارگردان‌های ما در چه نقطه‌یی قرار گرفته‌اند. برای همین رفته‌اند با آدم‌های مختلف، سر اکران فیلم جدیدشان (در آن زمان،) مصاحبه کرده‌اند و از یک فرمول ساده هم پیروی کرده‌اند، تا رشد کارگردان‌های ما را نشان‌مان بدهد: اول از این سوال کلیشه‌یی شروع کرده که کی هستی و کجا سینما را آموخته‌یی، همین سوال کلیشه‌يی ملالت‌بار نشان می‌دهد که چه تعداد زیادی از کارگردان‌های مهم ما تحصیلات عالیه در سینما و رشته‌های مرتبط هنری از کشورهای غربی دارند. بعد هم مروری کوتاه دارد بر آثار مهم آن فرد و بحث را می‌کشاند به فیلم جدید و روی فیلم مانور می‌دهد، ریز ریز سوال می‌پرسد و کارگردان را مجبور می‌سازد تا روش‌های خودش را به زبانی ساده بیان کند. اول هر مصاحبه هم یک عکس از هر کارگردان چاپ شده است، سیاه سفید و به یاد ماندنی.</p>

<p><strong>حرف‌های خودمانی</strong></p>

<p>در کتاب‌های گفت‌و‌گویی که ما در بازارمان داریم، بیشتر از هر چیزی،‌ ضعف مصاحبه‌کننده است که آزاردهنده است تا چیزهای دیگر کتاب. اغلب کسانی که دست به مصاحبه می‌زنند، نه درک درستی از این دارند که مصاحبه چیست، (بیشتر دنبال جروبحث و به کرسی نشاندن نظر خود هستند تا نشان دادن کسی که با او مصاحبه می‌شود،) و نه علمی مناسب از مبحثی دارند که از آن سخن می‌رود. کتاب سینمایی آقای میهن‌دوست هیچ‌کدام از این ضعف‌ها را ندارد. هم مصاحبه‌ها خوب تنظیم شده‌اند، هم سوال‌ها، (هرچند که بعضی جاها زیادی طولانی می‌شوند،) مناسب هستند، و هم خود آقای میهن‌دوست موضوع کارگردانی را می‌شناسند. تنها چیزی که ضعف است در کتاب، این موضوع است که کارگردان‌هایی که دوست آقای میهن‌دوست هستند، مصاحبه‌هایی طولانی‌تر دارند و جالب‌تر بحث می‌شوند، و کارگردان‌های غریبه کوتاه‌تر، جدی‌تر و خشک‌تر نقش زده می‌شوند. یعنی آقای سینمایی ما نتوانسته است خوب اعتماد تمام آدم‌هایی که روبه‌رویش نشسته‌اند را جلب کند. این تنها ضعفی است که به کتاب لطمه زده. مثل مصاحبه با رسول ملاقلی‌پور که می‌توانست خیلی بهتر باشد. </p>

<p><strong>گنج‌های آینده</strong></p>

<p>کتاب آقای میهن‌دوست یک اثر دوست ‌داشتنی برای خواننده‌ی دوستار سینمای ایران است که می‌خواهد یک سری نوشته‌های جدی و مستند را بخواند. یک سری اطلاعات خام که در کنار هم یک تصویر نسبتا روشن از وضعیت سینمای جدی ما را نشان می‌دهند. کارگردان‌های ما را بحث می‌کند و سینمای ما را زیر سوال می‌برد و بعد هم که کتاب تمام شد، با خیال راحت می‌گویی، چیزهایی داریم ها! کتاب‌هایی مثل کتاب آقای میهن‌دوست کتاب‌های بیسیک (پایه‌یی)‌ ما هستند، هرچند که تمام تلاش‌مان را می‌کنیم این جور کتاب‌های وطنی را نادیده بگیریم و بگوییم که چندتا مصاحبه است دیگر! اما کتاب مهم است. کتاب ثمره‌ی تلاشی چند ساله است. تلاشی که امیدواریم ممتد باشد و جلدهای بعدی این مجموعه را هم ببینیم. </p>

<p><strong>آدم‌ها و فیلم‌ها</strong></p>

<p>داریوش مهرجویی: بمانی. بهمن فرمان‌آرا: خانه‌یی روی آب. علیرضا رئیسیان:‌ ایستگاه متروک. احمد امینی: این زن حرف نمی‌زند!. پرویز شهبازی: نفس عمیق. فرزاد موتمن: شب‌های روشن. محمدعلی سجادی: جنایت. حمید نعمت‌الله:‌ بوتیک. اصغر فرهادی:‌ شهر زیبا. رسول ملاقلی‌پور: مزرعه پدری. خسرو معصومی: رسم عاشق‌کشی. دکتر علی رفیعی: ماهی‌ها عاشق می‌شوند. رضا میرکریمی: خیلی دور خیلی نزدیک. رخشان بنی‌اعتماد و محسن عبدالوهاب: گیلانه. رسول صدرعاملی: دیشب باباتو دیدم آیدا. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروری بر «نمایش در ایران»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/12/2077.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2077" title="مروری بر «نمایش در ایران»" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2077</id>
    
    <published>2008-12-16T16:14:46Z</published>
    <updated>2008-12-16T17:18:15Z</updated>
    
    <summary>گذشته برای آیندهسید مصطفی رضیئی منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران لینک اچ تی ام ال نمایش در ایران. بهرام بیضائی. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان. چاپ ششم: 1387. 2000 نسخه. 224 صفحه. 3500 تومان. به همراه شصت تصویر و...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><strong>گذشته برای آینده</strong>سید مصطفی رضیئی</p>

<p><a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-09-24/P12.pdf">منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران</a></p>

<p><a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?42955">لینک اچ تی ام ال</a></p>

<p><em>نمایش در ایران. بهرام بیضائی. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان. چاپ ششم: 1387. 2000 نسخه. 224 صفحه. 3500 تومان. به همراه شصت تصویر و طرح. </em></p>

<p><strong>«این یک تاریخ زنده نیست. هر چند زنده نبودن از مشخصات هر کتاب تاریخ است، ولی این‌بار علت را شاید در نمایش ایران باید جست که نیمه‌جانی سخت‌جان بوده است.» (بهرام بیضائی، از پیشگفتار چاپ اول 1344)</strong></p>

<p><strong>آفرینش</strong></p>

<p>اگر در میان آدم‌های زنده‌ی فرهنگ نمایش ایران بگردید، نامی به بلندآوازی بهرام بیضائی پیدا نخواهید کرد. اگر در میان کتاب‌های موجود در بازار بگردید و سراغ یک تحقیق زنده در باب نمایش ایرانی بگردید، کتابی به شناخته شده‌گی «نمایش در ایران» نخواهید یافت. کتابی که سال‌ها پیش نوشته شد، منتشر شد و اقبال عمومی را متوجه خویش یافت. بیضائی قرار گذاشته بود که تحقیق را کامل کند و ناشر هم قصد کرده بود کتاب را در ظاهری زیباتر، با تصویرهایی رنگی و ظاهری منسجم‌تر منتشر کند. برای همین موضوع هم کتاب چند سالی تجدید چاپ نشد. ولی اکنون به همان وضع سابق منتشر می‌شود تا استاد کی وعده را عملی سازند و ویرایش جدید و جامع‌تر از نسخه‌ی فعلی را به بازار بفرستند. کهنگی زمانی، همان‌طور که خود استاد هم دانسته‌اند، در کتاب هست، مخصوصا در بخش‌های نخستین آن که مواردی عنوان می‌شود که اکنون برای خواننده‌ی امروزی جزو بدیهیات هستند. ولی اصل کار که تحقیق بر روی نمایش ایرانی‌ست هم‌چنان بدیع و تازه می‌نماید و خواننده را مجذوب خویش می‌سازد. کتاب تحقیقی آقای بیضائی، یک اثر نخستین و ناقص است، اثری که عنوان شده بهتر خواهد شد و هنوز منتظریم.</p>

<p><strong>گنج گذشتگان</strong></p>

<p>ادبیات غرب لابه‌لای گذشته‌ی خویش را به دقت جسته و هر چیزی را که یافته با افتخار اعلام کرده و این چنین یک سنت دو هزار و ششصد ساله‌ی تئاتر هم از آن خویش دارد. ایران در کتاب‌های درسی‌اش سال‌ها وقتی به ادبیات نمایشی می‌رسد صرفا عنوان می‌کند: نمونه‌یی جدید که ما از اواسط دوران قاجار در ایران داشته‌ایم و نمونه‌هایی چون روحوزی را مثال می‌آورد (نقل به مضمون). برای کسانی که چنین تصوری از تاریخ تئاتری کشور دارند، رسیدن به کتابی مستدل و تحقیقی که مملو از نشانه‌های تئاتری سرزمین ما، از سالیان سال پیش، از هزاران سال پیش از این است، شوک آور خواهد بود. انتظار ندارید چنین غنی داستان‌ها و مراسم‌ها و آیین‌ها در کشور وجود داشته باشد و شما تقریبا هیچ چیزی از آن‌ها نشنیده باشید. کتاب آقای بیضایی بازگویی نسل‌های گذشته است. نسل‌هایی که رفتند و اندک چیزی که از آن‌ها مکتوب مانده را سکوت فرا گرفته است. سکوتی که دست‌های محقق‌ها را به سوی خود می‌خواند، اگر کسی بخواهد گوش کند و مانند آقای بیضائی اثری خیره کننده به یادگار بگذارد. کتاب البته ضعف‌های خود را، مخصوصا بعد از حدود چهل سال از چاپ اول، دارد و نیاز به بازنگری، همان‌طور که در مقدمه‌ی کتاب عنوان شده است، بیشتر از هر زمانی احساس می‌شود. </p>

<p><strong>ساختار کتابی</strong></p>

<p>پس از مقدمات کتاب که به توضیح تاریخ سرزمین می‌پردازند، البته با زبان پراکنده‌ی رسم دهه‌ی چهل ایران، کار تحقیقی، که زبان منسجم خویش را دارد، کتاب را به دو قسمت اصلی تقسیم می‌کند: ابتدا «نمایش‌های پیش از اسلام» می‌آیند، که چون مدارک مکتوب و مستدل کمی از آن‌ها در دست آقای بیضائی بوده، تنها توصیفی از آن‌ها را می‌خوانیم. چهارده صفحه در این فصل می‌آید و بعد بخش مفصل «نمایش‌های پس از اسلام» می‌آید که خود چهار بخش اصلی را دربر می‌گیرد: «نقالی»، «نمایشهای عروسکی»، «تعزیه»، «نمایشهای شادی‌آور». نمایشی که آقای بیضائی صحبت‌ش را به میان می‌کشد و تاریخ حدودا سه هزار ساله‌ی آن را برای‌مان باز می‌گوید، چیزی جدا از ساختار دولتی و مذهبی کشور بوده، که حتا پیش از ورود اسلام هم نظر خوشی به صحنه‌های نمایش نداشته‌اند. سرزمین ما ولی نمایش را همیشه در خود زنده نگه داشته بود. بین مردم بود و دور از جایگاه‌های حکومتی، برای همین هم چندان نشان رسمی از آن‌ها نبود. بیضائی به دنبال یافتن ردپای آنان در میان اسناد و تصویرها می‌جوید و یافته‌های خویش را منسجم می‌کند و کتاب «نمایش در ایران» هر چه به میانه‌ی خویش نزدیک‌تر می‌شود، غنای بیشتری می‌يابد. جدی‌تر می‌شود. و سنگین‌تر. هر چه به زمان حال نزدیک‌تر می‌شویم، یافتن اسناد و منابع آسان‌تر می‌شوند و کتاب واضح‌تر می‌شود. کتاب با مروری بر تئاتر ایران تا پیش از زمان انتشار کتاب پایان می‌یابد و در نهایت یک واژه‌نامه‌ی جذاب از واژگان تئاتری در اختیار خواننده قرار می‌گیرد. کتاب آقای بیضائی همانند بیداری از یک خواب طولانی‌ست. چیزهایی در یاد هست و چیزهایی را می‌توان دوباره در ذهن ساخت. ولی تصویرها ناقص هستند. کار بیشتری می‌طلبند. کاری در خور تاریخ این سرزمین، تاریخ نمایش که گذشتگان ما را مجذوب خود نگه داشته بود و ما را به فراموشی کشاند. شاید آن زمان که کار منسجم‌تر و گسترده‌تری روی تاریخ تئاتر این مردم انجام شده باشد، بتوانیم هویتی از آن نمایش‌های این سرزمین بسازیم و تئاتری ملی – جهانی از آن خود داشته باشیم. تئاتری که چیزها برای افتخار خویش در آستین دارد، مستدل و مکتوب و به تحقیق آراسته شده. </p>

<p><strong>تابلو</strong></p>

<p><br />
در سرزمینی که لحظه‌های شاد زندگی اکثریتش انگشت‌شمار است، نمایش مضحک اگر هم هست عقده‌دار است. مضحکه‌ای که هست برای جبران هر چه بیشتر لحظه‌های تلخ هر چه بیشتر خود را به لاقیدی و مسخرگی و بی‌بند و باری می‌زند و این راهی به زیاده‌روی است. از طرفی در چنین محیط، محیط عدم اختیار، اگر عامی بخواهد حرفی درباره‌ی محیطش بزند ناچار است چهره‌ی معترض خود را با صورتک مضحکه بپوشاند. پس اینجا شوخی و مضحکه اغلب وسیله‌یی ظریف برای تلطیف زندگانی نیست، به عکس یک حربه است؛ وسیله‌ایست کینه‌جویانه برعلیه لحظه‌های ثابت و ساکن و راکد و تلخ، و سرپوشی است برای انتقادها و نیشخندهای تند و زمخت و حتی گاه مستهجن. (صفحه‌ی 157 کتاب.)  </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروری بر رمان «اُرلاندو»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/12/2076.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2076" title="مروری بر رمان «اُرلاندو»" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2076</id>
    
    <published>2008-12-12T03:59:07Z</published>
    <updated>2008-12-12T05:03:28Z</updated>
    
    <summary> اتاقی از آن خود – 8 مجسمه‌های شنی مروری بر رمان «اُرلاندو» توضیح: ویرجینا ولف عشق من در ادبیات انگلیسی است. در دانشگاه ویرجینیا را کشف کردم و مقاله‌ام را هم بر روی شخصیت پردازی رمان خانوم دالووی نوشتم....</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><strong><br />
اتاقی از آن خود – 8<br />
مجسمه‌های شنی<br />
مروری بر رمان «اُرلاندو»</p>

<p>توضیح: ویرجینا ولف عشق من در ادبیات انگلیسی است. در دانشگاه ویرجینیا را کشف کردم و مقاله‌ام را هم بر روی شخصیت پردازی رمان خانوم دالووی نوشتم. در اولین فرصتی که پیش آمد، یک صفحه گرفتم و شروع کردم به نوشتن در مورد ولف. ولی خوب، عمر صفحه فقط هفت قسمت بود که به صورت نامرتب در روزنامه‌ی کارگزاران منتشر شد. یک روز تلفنی به من گفته شد که دیگر علاقه‌یی به چاپ این ستون وجود ندارد. دو قسمت از نوشته‌ها آماده بود که ماند. حالا فرصتی پیش آمد تا یادداشت من بر روی «اُرلاندو» در هفته‌‌نامه‌ی «اتحاد جنوب» چاپ تنگستان – استان بوشهر، منتشر شود. برای آشنا شدن با هفته‌نامه می‌توانید <a href="http://www.ettehadjonoub.ir">وب‌سایت مجله </a>را مشاهده کنید. مطلب من در صفحه‌ی هشت شماره‌ی 522 هفته‌نامه، 18 اذر هشتاد و هفت منتشر شد.</strong></p>

<p><em>اُرلاندو. ویرجینیا ولف. فرزانه قوجلو. تهران: انتشارات قطره. چاپ اول:‌1386. 1100 نسخه. 360 صفحه. 3700 تومان.</em></p>

<p><br />
<strong>برخلاف جریان رود</strong></p>

<p>ویرجینیا ولف، وقتی کاملا به سبک خاص خود،‌ شناخته شده بود، دست به نگارش رمانی غریب زد:‌ یک زنده‌گی‌نامه، به سبک معاصر خود؛ یا شاید ظاهرا این‌طوری، البته کاملا داستانی. سوژه، یکی از نزدیک‌ترین دوستان‌ش بود، و البته ریشه‌ی خانواده‌ی اشرافی او. برای نوشتن، خانوم ولف، تقریبا تمام دوستان‌ش را بسیج کرد، تا اطلاعات مورد نیاز را فراهم سازند. و بعد،‌ دست به کار نوشتن شد. رمان،‌ تقدیم‌نامه‌یی جذاب و کوتاه دارد، که در آن خانوم ولف، از لیست بلندی از دوستان مرده و زنده‌ی خود،‌ از جمله مهم‌ترین نویسنده‌گان و شاعران چهارصد سال گذشته‌ی انگلستان – البته چهارصد سال از زمان خانوم ولف – به خاطر هم‌کاری‌شان در نوشتن این کتاب، تشکر می‌کند. متاسفانه مقدمه در ترجمه‌ی فارسی، آورده نشده است. صرف رمان است،‌ که باری دیگر، خانوم قوجلو، نشان داده‌ند قلم‌شان وقتی نوبت به خانوم ولف می‌رسد، روان و سلیس کار می‌کنند.</p>

<p><strong>ارواح زنده</strong></p>

<p>اُرلاندو، دارای زیباترین ساق پا در میان اشراف‌زاده‌گان انگلستان، پسری جسور و ناآرام، در میانه‌ی پانزده ساله‌گی، شبی در قصر وسیع‌ش دارد قدم می‌زند که از پنجره شاهد حضور بزرگ‌ترین نام زمانه در محصوطه‌ی قصر است. فقط با عبور از میان‌برهایی که خود می‌شناسد، به موقع، جلوی پای ملکه الیزابت اول زانو می‌زند، تا ملکه در ظرفی که او نگه داشته، دست‌هایش را بشورد. این شروع رمان – زنده‌گی‌نامه‌ی خانوم ولف است. کتابی که چهارصد و خورده‌یی سال پیش از شروع نگارش‌ش، شروع می‌شود. زمانی که شکسپیر تازه مشهور شده بود و کریستوفر مارلو، تازه جان در یک دعوای مضحک از دست داده بود. این چنین یک ماراتن چهارصد ساله آغاز می‌شود، اُرلاندو، پسری است چموش، یتیم، ثروتمند، معشوق ملکه، و البته شاعر.</p>

<p><strong>عبور از امواج آینه</strong></p>

<p>زمان وجود ندارد. این دنیایی است خاص راوی کتاب، که بزرگ می‌شود، پیر می‌شود، اما نه مثل بقیه. چهارصد سال را در حدود بیست سال می‌گذارند. شاهد به اوج رسیدن ملکه و اوج هنر و فرهنگ انگلستان است. شاهد مرگ او. شاهد به پایان رسیدن دوران سلطنت در انگلستان – برای مدتی کوتاه که البته او در خارج از کشور است – است. خارج از کشور، به عنوان سفیر،‌ خسته و آشفته از عشق‌هایی که پشت‌سر گذاشته و تحقیر‌هایی که تحمل کرده، فقط به همراه گله‌ی سگ‌هایش راهی استانبول می‌شود.</p>

<p>کتاب زنده‌گی‌نامه هست و نیست. رمان هست و نیست. خانوم ولف خودش را محدود به هیچ چیزی نکرده. همه چیز در استانبول معمولی و کسالت‌بار است. اُرلاندو،‌ که در انگلستان، در اوج آشفته‌گی، تمام پنجاه و خورده‌یی اثر خود را نابود کرده، تنها یک شعر به همراه خود دارد: «درخت سرو.» شعری که حدود سیصد سال بر تکمیل آن زمان می‌گذارد، تا منتشر شود و جایزه ببرد. در استانبول همه چیز معمولی است تا هفت شبانه روز در خواب می‌ماند. در این میان، شورش می‌شود، تمام سفارت‌خانه را غارت می‌کنند، به سفیر در خواب کاری ند ارند، که لابد بیمار است یا مرده. وقتی از خواب بیدار می‌شود،‌ همه چیز برایش طبیعی است،‌ حتا این‌که یک زن است. از سفارت‌خانه خارج می‌شود،‌ با گردن‌بندی مروارید و شعرش،‌ و همراه کولی‌ها، به سفر می‌رود.</p>

<p><strong>از طبیعت تا طبیعت</strong></p>

<p>ولف کتابش را نوشته تا تاریخ، فرهنگ و تمدن انگلستان را از نگاهی جدید بنگرد. در میان کولی‌هاست که بهترین مکان برای دیدن کشورش را می‌یابد. شخصیت‌ش را در چالشی فکری گرفتار می‌کند و او را در میان امواج به این سو و آن سو می‌کشاند، تا سرانجام،‌ اُرلاندو، از طبیعت وحشی بگذرد و به طبیعت قصرش بازگردد. در میان، بین کولی‌ها عادت کرده که زن است. اما هنوز نمی‌داند زن یعنی چی. سوار بر کشتی به انگلستان برمی‌گردد. این‌جاست که درون کشتی، معنای زن بودن را درک می‌کند:‌ محدود بودن، ولی احترام دیگران را داشتن. منع، اما داشتن احساسات. کشور نو شده. زبان نو شده. آدم‌ها نو شده‌اند. و او به خانه باز می‌گردد، رودررو با دادگاه که حق مالکیت او را پس بدهد. شخصیت اُرلاندو، پس از زن شدن، عوض شده است. حالا موجودی است که احساس دارد. آدم‌های اطراف را می‌بیند و سعی دارد عضوی از یک جمع باشد. شخصیتی که گوش می‌کند و در محافل اشرافی انگلستان می‌گردد. حالا دادگاه را برده. حالا دوباره همه چیز دارد و تنهاست. خیلی تنهاست. روزی به میان طبیعت باز می‌گردد. فکر می‌کند فقط طبیعیت ارضایش می‌کند. اینجاست که عاشق می‌شود. عاشق خودش. و عشق را پیدا می‌کند. شوالیه‌یی عجیب، یک دریانورد. هر چه او زنی است که مرد می‌زند، شوالیه مردی است زن‌مانند. با هم ازدواج می‌کنند، روزی که بادها می‌وزند، و شوالیه به سفر دریا می‌رود ...</p>

<p>تا در کتاب گم شوی. قرن باز نو می‌شود. یک بار دیگر. اُرلاندو سوار ماشین‌ش می‌شود و به لندن می‌رود. زمان حال است. خانوم ولف می‌خواهد رمان‌ش را به پایان برساند. در توصیف‌هایی مدرن. در سرگیجه. در زنده‌گی همیشه‌گی امروزی.</p>

<p><strong>تاریخ، فرهنگ، ادب، هنر</strong></p>

<p>ویرجینیا ولف، در کتاب کوتاه‌ش، تاریخ غنی و پربار انگلستان را در چهارصد سالی بازگو می‌کند که سرشار از حوادث است. از یک سو، غول‌هایی مثل شکسپیر داریم و از آن سو، آدم‌هایی مثل پوپ، کارلیل یا ... نام‌ها بی‌پایان‌اند. وقتی نوبت به رمزگشایی رمان برسد،‌ احتمالا سرگیجه، راحت‌ترین توصیف روند ذهنی خواننده باشد، از حجم انبوه اطلاعتی که در کتاب هست. یا شاید راحت‌تر بشود گفت،‌ کتاب خیلی سخت است. صرفا برای خواننده‌یی وحشتناک جذاب است که به فرهنگ و زبان انگلستان واقعا آشنا باشد. شاید برای همین ترجمه‌ی فارسی کتاب چندان دیده نشد،‌ درباره‌ش کمتر نوشتند، و کمتر از آن چه که باید،‌ خوانده شد. اگر ویرجینیا ولف سخت می‌نویسد، « اُرلاندو» یکی از سخت‌ نوشته شده‌ترین آثار اوست. اثری که بعد از رمزگشایی خود را عیان می‌کند:‌ درخشان است، مملو از مجسمه‌های سربی آدم‌های گذشته، که ولف، پرده از روی‌شان کنار می‌زند. تمیز‌شان می‌کند. و ما با چهره‌یی نو، از اسم‌های مشهور، رو‌به‌رو می‌شویم. کتاب خانوم ولف، یک شوخی گنده است. یک شوخی گنده‌ی تلخ،‌ از گذشته،‌ از حال، از آینده.</p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هفده ماه مرور کتاب جن و پری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/11/2065.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2065" title="هفده ماه مرور کتاب جن و پری" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2065</id>
    
    <published>2008-11-29T15:18:58Z</published>
    <updated>2008-11-29T16:26:00Z</updated>
    
    <summary>رویای اینترنتی - یادداشت من برای سه سالگی جن و پری هفت کتاب آذر ماه، برای خوانش روی هر لینک یک بار کلیک کنید قافیه در باد گم می شود - احمدرضا احمدی - مجموعه شعر سپید اختناق ایران -...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1120">رویای اینترنتی - یادداشت من برای سه سالگی جن و پری</a></p>

<p><strong>هفت کتاب آذر ماه، برای خوانش روی هر لینک یک بار کلیک کنید</strong></p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1119">قافیه در باد گم می شود - احمدرضا احمدی - مجموعه شعر سپید</a></p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1118">اختناق ایران - مورگان شوستر - زندگی نامه و خاطرات</a></p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1117">مون پالاس - پل استر - رمان خارجی</a></p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1116">مثلا، برادرم - اووه تیم - رمان خارجی</a></p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1115">دیوان سومنات - ابوتراب خسروی - مجموعه داستان کوتاه فارسی</a></p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1114">مردی که گورش گم شد - حافظ خیاوی - مجموعه داستان کوتاه فارسی</a></p>

<p><a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1113">ها کردن - پیمان هوشمندزاده - مجموعه داستان پیوسته ی فارسی</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروری بر کتاب ِ «در حال کندن ِ پوست پیاز»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/11/2063.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2063" title="مروری بر کتاب ِ «در حال کندن ِ پوست پیاز»" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2063</id>
    
    <published>2008-11-28T04:04:17Z</published>
    <updated>2008-11-28T05:10:04Z</updated>
    
    <summary>پیشوا، گرسنه‌گی، هنر: لایه‌های تپنده‌ی پیاز مروری بر کتاب ِ «در حال کندن ِ پوست پیاز» سید مصطفی رضیئی منتشر شده در هفته‌نامه‌ی پیام عسلویه، چاپ بوشهر - دوشنبه 4 آذر ماه هشتاد و هفت در حال کندن پوست ِ...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><strong>پیشوا، گرسنه‌گی، هنر: لایه‌های تپنده‌ی پیاز</strong><br />
<em>مروری بر کتاب ِ «در حال کندن ِ پوست پیاز»</em><br />
سید مصطفی رضیئی</p>

<p><a href="http://www.asalooyenews.com/"><strong>منتشر شده در هفته‌نامه‌ی پیام عسلویه، چاپ بوشهر - دوشنبه 4 آذر ماه هشتاد و هفت</strong></a></p>

<p><em>در حال کندن پوست ِ پیاز. گونتر گراس. جاهد جهانشاهی. تهران:‌ انتشارات ِ نگاه. چاپ ِ اول:‌1386. 3000 نسخه. 504 صفحه. 6000 تومان.</em></p>

<p><strong>تابلو</strong></p>

<p>...<br />
همین که فرزندان‌ام و فرزندان ِ‌ فرزندان‌ام از من بخواهند اطلاعات ِ دقیقی درباره‌ی پایان ِ‌ جنگ بشنوند – "آن وقت‌ها چه طور بود" – با اعتماد به نفس این پاسخ از راه می‌رسد: "از وقتی پشت سیم‌های خاردار نشستم، گرسنه بودم."<br />
در واقع باید بگویم: او، گرسنه‌گی مرا مثل خانه‌یی خالی تصرف کرد:‌ گرسنه‌گی هم در اردوگاه زندانیان، هم در کلبه‌های چوبی و هم زیر آسمان فراخ میدان‌دار بود.<br />
...<br />
(صفحه‌ی 194 ِ کتاب.)</p>

<p><br />
<strong>پیرمرد سخن می‌گوید</strong></p>

<p>اگر کسی بخواهد مهم‌ترین نویسنده‌های زنده‌ی جهان را نام ببرد، جایی نام گونتر گراس را خواهد آورد. از پیشگامان ِ رئالیسم ِ جادویی ِ جهان؛ رمان‌نویس، داستان کوتاه نویس، شاعر، مجسمه‌ساز، نقاش و نمایش‌نامه نویس. برنده‌ی جایزه‌ی ادبی نوبل. و برای شناختن‌اش همین کافی است که فصل آغازین رمان ِ «طبل حلبی» (انتشارات نیلوفر. ترجمه‌ی سروش حبیبی) را خوانده باشید تا بدانید واقعا با یک هنرمند رو‌به‌رو هستید.</p>

<p>سال 2006 بود که ترجمه‌ی انگلیسی ِ زنده‌گی نامه‌ی خودنوشت ِ گراس منتشر شد: «در حال کندن پوست ِ‌ پیاز.» کتابی که خیلی سریع حواشی‌اش، صفحه‌های ادبی مطبوعات جهان را پر کرد. برنده‌ی نوبل ادبیات اعتراف کرده بود که در نوجوانی عضو ِ «سازمان جوانان نازی» بوده و به عنوان ِ یک سرباز ِ «اس‌اس» به جنگ رفته (در آخرین روز‌هایی که از جنگ مانده بود) و مجروح اسیر آمریکایی‌ها شده است. شاید خود گراس هم فکر نمی‌کرد که اعتراف به این‌که در گذشته نازی بوده، این چنین مثل توپ در دنیا صدا کند. ولی خبر کتاب جهان را از آن خود کرد. پیرمرد سخن گفته بود. زمستان هشتاد وشش بود که نسخه‌ی فارسی کتاب، ترجمه شده از متن آلمانی، را جاهد جهانشاهی به بازار کتاب‌های فارسی فرستاد. مدت‌ها بود که خبر کتاب در ایران منتشر شده بود.</p>

<p><strong>پیشوا، گذشته، نبرد ِ درون</strong></p>

<p>گراس در ابتدای ِ کتاب‌اش پیاز را برای‌مان تعریف می‌کند. برایش شخصیتی انسانی قائل می‌شود و می‌گوید هدف‌اش کنار زدن ِ لایه‌های پیاز است:‌ باز کردن درب‌های زنده‌گی‌اش به روی ما. و بعد کتاب شروع می‌شود. در کودکی راوی. وقتی آلمان‌ها لهستان را تسخیر می‌کنند، داستان‌اش شروع می‌شود. خانواده‌ی مادر لهستانی هستند و او در فرهنگی آلمانی – لهستانی بزرگ می‌شود، تحت تاثیر نازی‌ها و تبلیغات‌شان. بار‌ها به پیاز رو می‌کند و از ریشه‌های ماجرا‌های اسکار، راوی کتاب ِ «طبل حلبی» پرده بر می‌دارد (همان طور که کاملا قابل حدس زدن بود، اسکار خود گراس است و تقریبا تمام داستان‌های رمان‌اش، در واقعیت اتفاق افتاده‌اند.) و پیش می‌رود تا نوجوانی، وقتی پیشوا برایش مقدس است و عضو ِ «جوانان ِ نازی» است. جنگ در اوج است که به عنوان یک عضو ِ «اس‌اس» آموزش می‌بیند و وقتی وارد جنگ می‌شود که نیرو‌های روس به مرز‌های آلمان رسیده‌اند.</p>

<p>در هنگام فرار از دست روس‌ها زخمی می‌شود. اسیر آمریکایی‌ها، بیش از یک سال از پایان ِ جنگ را در اردوگاه‌ها سپری می‌کند. آزاد می‌شود. در معدن کاری گیر می‌آورد. خانواده‌اش را پیدا می‌کند، (که همه زنده‌اند، اما ساکت، که به قول مادر هر چه بود گذشت،) به دنبال هنر سر از سنگ‌تراشی در قبرستان می‌آورد، بعد وارد آکادمی هنر می‌شود تا مجسمه‌سازی را بیاموزد. نقاش می‌شود. شعر کار می‌کند. اولین نوشته‌هایش در تیراژی انبوه منتشر می‌شوند. عاشق یک بالرین فرانسوی می‌شود، از خانواده‌یی اشرافی. با هم به سفر ایتالیا می‌روند. با هم ازدواج می‌کنند. در پاریس، اولین جمله‌ي رمانی به سرش می‌ِند و می‌نویسد: «می‌پذیرم: من یکی از ساکنان آسایش‌گاه و خانه‌ی سالمندان ... هستم ...» رمانی که او را به شهرت می‌رساند: «طبل حلبی.» و بعد دیگر حرفی نمی‌ماند. زنده‌گی نامه‌اش را در سکوت به پایان می‌برد.</p>

<p>«من چنین شتابان از این سو به آن سو می‌زیستم و میان کتاب و کتاب، ضمین این که از درون با تصاویرم ثروت‌مند بودم. برای تعریف کردن آن‌ها پیاز‌ها دیگر حوصله ندارند.» (صفحه‌ی 504 کتاب.)</p>

<p><strong>به خاطر ِ جنگ؟</strong></p>

<p>در اواخر کتاب، گراس گفت‌و‌گویی با خواهرش را بازگو می‌کند که در آن، در کنار دریا قدم می‌زنند، بچه‌های گراس دارند بازی می‌کنند و او از خاطرات اسرات‌اش می‌گوید. خواهر به طعنه می‌گوید که یکی از آن دروغ‌های کتاب‌هایت است. شاید تنها همین جمله کافی بوده که گراس زنده‌گی نامه‌ی خودش را شروع کند.</p>

<p>یک واقعیت در مورد گراس هست (حداقل در آن تعداد آثاری که از او به فارسی منتشر شده‌اند) که او هر بار که می‌نویسد، به نوعی بازگویی خاطرات می‌کند؛ «طبل حلبی» سراسر نگاه او به زنده‌گی در زمان جنگ دوم مردم عام است. «موش و گربه» سکوت‌های کودکی است در آن روایت اعجاب‌آور. «قرن من» حکایت‌ها و قصه‌ها است از گذشته. و حال با جدید‌ترین کتاب‌اش، دوباره نشان می‌دهد که هنوز حرف‌ها مانده تا باز گوید. هنوز می‌توان یک بار دیگر رفت و در گذشته چرخید و کتابی آفرید که هم سرگرم کند، هم دنیا را تکان بدهد. حالا، در این سن و غرق در افتخارات، ابایی ندارد بگوید در گذشته واقعا که بوده،‌ چه افکاری داشته و چگونه این افکار به جایی رسیده اند که او تغییر کند و به یکی از بزرگ‌ترین‌های فرهنگ و ادب جهان تبدیل شود. رمز کتاب همین است. کتاب با همین نکته مهم می‌شود. و کتاب مهم است، واقعا مهم.</p>

<p><strong>گرسنه‌گی شوم</strong></p>

<p>ستون اصلی کتاب، سایه‌ی شوم کمبود است. در کودکی کمبود پول که به نوعی حل می‌شود (مادر گراس به او می‌گوید طلب مشتری‌ها را صاف کند و درصدی – اول 5 و بعد 3 درصد – را برای خودش بردارد.) بعد‌ها، در زمان اسارت، گرسنه‌گی جسمی است: طرح آمریکایی‌ها که حداقل کالری ممکن، فقط آن قدر که زنده بمانند، را به اسیران نازی می‌دهند. و بعد‌ها، وقتی آزاد شده، اوضاع کشور دارد کم‌کم بهتر می‌شود، حالا نوبت گرسنه‌گی روحی است که آزاراش می‌دهد. سایه‌ی سیاه‌اش تنهایش نمی‌گذارد: از این هنر به سوی آن هنر کشیده می‌ّود. تا آخر سر در رمان ارضا می‌گردد. گراس، هیچ وقت آرام نیست. بی‌تاب و پرب از آرزو زنده‌گی کرده و این را می‌توان در جا‌به‌جای کتاب، به روشنی دید.</p>

<p><strong>آقای گراس در زبان فارسی</strong></p>

<p>گراس نثر عجیبی دارد که هم به نوعی منحصر به فرد است و هم به راستی سخت. شاید به همین خاطر باشد که حتا سروش حبیبی هم در ترجمه‌اش از «طبل حلبی» نتوانسته حق مطلب را ادا کند:‌ کتاب‌های گراس در زبان فارسی لنگ می‌زند و ترجمه‌ی جاهد جهانشاهی از «در حال کندن ِ پوست ِ پیاز» هم از این عیب بی‌نصیب نیست. کتاب توی فارسی‌اش لنگ می‌زند. مترجم نتوانسته برای اثر لحن مناسبی پیدا کند. و ورای این، انتشارات نگاه، یک بار دیگر کتابی با انبوهی از اشتباهات علامت گذاری و فاصله‌گذاری را به بازار فرستاده که این سوال را پیش می‌کشد که مگر ناشری با چنین سطح کاری و چنین سابقه‌ای، نمونه‌خوان ندارد؟</p>

<p><strong>تابلو</strong></p>

<p><br />
مادر نمی‌توانست حرف بزند، ولی لب‌های خشک‌اش را می‌جنباند. او را مورد خطاب قرار می‌دادم، اما نمی‌دانم چه می‌گفتم. پدر و خواهرم حضور داشتند. به نوبت جا عوض می‌کردیم، لب‌هایش را مرطوب می‌ساختیم. همین که با مادر تنها می‌شدم آهسته و در گوش‌اش حرف می‌زدم. احتمالا همان وعده‌های متداول و همان ترانه‌ی قدیمی:‌ «وقتی حالت خوب شد با هم ... می‌رویم به جنوب آفتاب‌گیر ... بله، آن جا که لیمو‌ها شکوفه می‌کنند ... جایی زیبا، همه جای‌اش زیبا است. تا رُم و از آن جا به ناپل ... باور کن مادر ...»<br />
...<br />
مادر، مادرم در 24 ژانویه‌ی 1954 زنده‌گی را بدرود گفت، اما من، دیرتر، خیلی دیرتر گریستم.<br />
(صفحه‌های 462 و 465 کتاب.)</p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروری بر رمان «خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/11/2054.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2054" title="مروری بر رمان «خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته»" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2054</id>
    
    <published>2008-11-26T14:36:11Z</published>
    <updated>2008-11-26T15:42:04Z</updated>
    
    <summary>اسپانیای کامیلو خوسه سِلا مروری بر رمان «خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته» منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران به همراه دو متن دیگر درباره ی این کتاب. برای دیدن متن من در روزنامه اینجا را کلیک کنید و برای دیدن هر سه...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><strong>اسپانیای کامیلو خوسه سِلا</strong><br />
<em>مروری بر رمان «خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته»</em</p>

<p><strong>منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران به همراه دو متن دیگر درباره ی این کتاب. برای دیدن متن من در روزنامه <a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?40533">اینجا </a>را کلیک کنید و برای دیدن هر سه متن بر روی لینک <a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-09-04/P12.pdf">پی دی اف</a> کلیک کنید</strong></p>

<p></p>

<p><br />
<em>خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته. کامیلو خوسه سِلا. برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات 1989. فرهاد غبرایی. نشر ماهی: پاییز 1387. 192 صفحه. 2000 تومان. 2700 تومان. جیبی.</em></p>

<p><strong>«می‌بینید چه می‌کند؟ درست عکس همان کاری که باید بکند.» اما بگذاریم خود پاسکوآل دوآرته سخن بگوید، چون اوست که سخنان جالبی برای گفتن دارد. (صفحه‌ی 18 کتاب.)</strong></p>

<p><br />
<strong>فراموش کن</strong></p>

<p>نیمه‌ی اول قرن بیستم دست‌های جهان در خون غرقه بود، جنگ‌های گوناگون سرزمین‌ها را در آتش می‌سوزاند، کینه‌ها دل آدمیان را چرکین کرده بود، در این زمانه بود که سیاه‌بارترین کتاب‌های زمانه نوشته شدند. سلین بود که با آن قلم تند و خسته‌اش همه چیز را زیر سوال بود. کامو بود که ناآرام انسان‌ها را به چالش نقد می‌کشید. و کامیلا خوسه سِلا هم بود که گوشه‌یی ایستاده بود و زجر انسانی را در طبیعی‌ترین شکل خودش نشان می‌داد: «خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته»اش این روزها به‌وسیله‌ی نشر ماهی تجدید چاپ شده است. کتابی که در نگاه اول آه از نهاد خواننده‌اش بلند می‌کند. خطوط نقطه چین بارها در کتاب تکرار شده‌اند و نشان از بخش‌هایی که (بعضی وقت‌ها واقعا تاثیرگذار) سانسور شده‌اند. اما در نگاه دوم، بعد از خواندن کتاب مثله شده، می‌توانی بگویی همین هم که چاپ شده جای تعجب دارد. رمانی کوتاه که به ناتورالیستی‌ترین شکل ممکن، به ساده‌ترین زبان ممکن، به خونسردترین روش ممکن موج‌های خون و زجر را به تن خواننده می‌کوباند. کتاب یک حمله‌ی ممتد است که از همان فصل اول آغاز می‌شود. جایی که راوی کتاب، جوان و خونسرد در دهکده‌اش قدم می‌زند. حرف‌های معمولی می‌زند که رمان‌های معمولی می‌زنند. پایان فصل، نشسته در جاده‌یی نزدیک دهکده، نزدیک شهر، خونسرد سگ همیشه‌گی خودش را شلیک تفنگ می‌کشد. خونسرد و آرام. کتاب زجری ممتد است،‌ هم خوانش آن و هم درک آن. انبوهی از شوک که برای ناآرام کردن نوشته شده‌اند.</p>

<p><strong>اسپانیایی بودن</strong></p>

<p>اسپانیا سرزمین جالبی‌ست. سرزمین خیال‌ها و اندوه‌ها. ادبیات این کشور رویایی‌ست: هم «دون کیشوت» را دارد و هم زبان خود را به دنیا کشانده و به جاهایی رسیده مانند «صد سال تنهایی». کشور در رویا دست و پا می‌زند و انگار همیشه یک جوری می‌خواهد خودش را از دست واقعیت پنهان نگه دارد. این در فرهنگ این کشور هست: فراموش و پنهان شدن، در ادبیات، شعر، تئاتر، سینما، موسیقی. وارد فرهنگ این کشور شدن برابر است با سنگین شدن چشم‌ها و میل بی‌پایان به خوابی ابدی. با این ذهنیت کلیشه‌یی وارد دنیای ادبی خوسه سِلا شدن برابر است با یک شوک سنگین: او نوشته تا اسپانیایی که می‌شناخت، اسپانیای سال‌های قبل جنگ دوم، را نشان‌مان بدهد؛ وقتی که همه چیز تشنه‌ی خون است. وقتی همه چیز آماده‌ی جنون است. کتاب کوتاه او، زندگی راوی است از جوانی تا میان سالی. در این میان چیزی که هست تحقیر است و زجر و آسیب و شکنجه‌های روحی، و چاقو، خون و قتل. انسان‌ها آفریده می‌‌شوند تا نابود شوند. دنیا جایی برای لبخند ندارد. راوی کتاب گویی اسپانیا است در یک تن. آماده‌ی فریاد کشیدن و هیچ چیز نداشتن. وقت کمی لازم نبود. کوتاه زمانی بعد از انتشار رمان بود که جنگ داخلی اسپانیا را برای سال‌ها بدل کرد به محلی برای خون و جنون. و بدنبال‌اش دومین جنگ جهانی آغاز شد.</p>

<p><strong>توصیف‌های زننده</strong></p>

<p>جذابیت اصلی کتاب در همان چیزی‌ست که رمان‌های هم اثرش را به شهرتی ابدی رساند: زبان. زبان ساده‌ی کتاب که خواننده را اسیر خود می‌کند و وقتی در چند صفحه‌ی اول اعتماد خواننده را به خود جلب کرد، بدل می‌شود به زننده‌ترین پاراگراف‌های توصیفی که می‌توان تصور کرد. انگار نویسنده قرار گذاشته که تمام زندگی را مانند یک کابوس نقش بزند که در آن هیچ کس آزاد نیست. هیچ کس آرام نیست. همه چیز تیره است و تار. هیچ خوشی وجود ندارد. همه زاده شده‌اند برای تباهی: «پدرم مدتی آشپزخانه را با قدم‌های بلند کز کرد. همین که رُساریو دنیا آمد، پدرم کنار تخت مادرم آمد و بی‌اعتنا به وضعیتش به‌آش گفت سلیطه و لکاته و شروع کرد با سر قلابدار کمربندش به سر و تن مادرم کوبیدن، با چنان شدتی که تا امروز هنوز هم در تعجبم که چه‌طور همان‌جا و همان لحظه کارش را نساخت. بعد رفت بیرون و دو روز تمام برنگشت. وقتی سر و کله‌اش پیدا شد، مست لایعقل بود. تلوتلوخوران کنار تخت مادرم آمد و بوسیدش. مادر هم گذاشت ببوسدش. بعد رفت کپه‌اش را توی اصطبل بگذارد.» (صفحه‌ی 43 و 44 کتاب.) </p>

<p><strong>دنیای دیگران</strong></p>

<p>بیان زندگی آن‌گونه که هست: پسری جوان که در خانواده‌یی زندگی می‌کند فقیر و البته زجرکشیده، کسی در خانه زیبا نیست. پدر یک الکلی مجنون است. مادر قلبی از سنگ دارد. خواهر فاحشه است. آدم‌های خوب، برادرش، در کودکی می‌میرند: با ظلم دیگران. بقیه آدم‌هایی هستند که آماده‌اند تا زندگی تو را زیر لگدهای خودشان له کنند. راوی اول ساکت است. سعی می‌کند آرام بماند. سعی می‌کند زندگی کند:‌ دختری را حامله می‌کند و با او ازدواج می‌کند. بچه‌شان در حادثه‌یی سقط می‌شود. و حالاست که جنون خود را نشان بدهد: مادیان بانی مرگ فرزند را با چاقو می‌کشد. و آماده است: آماده‌ی کشتن، حتا تا ... تا کشتن مادر. کتاب توجیه جنون است:‌ قدم به قدم همراه راوی پیش می‌رویم تا بدانیم چرا این‌ طوری شد. قدم زدن تلخی‌ست. نشان‌مان می‌دهد جامعه چگونه با خونسردی محض آماده به زنجیر کشیدن تن خویش است. چگونه آماده‌ی نابودی و تباهی‌ست. کتاب به خون آغشته است. نشان سال‌های سیاه گذشته را دارد و یک پیشگویی برای زجر سال‌هایی که خواهد آمد. خوسه سِلا بو می‌کشد، خون را بو می‌کشد و می‌نویسد. کتاب شناخته شده‌ی او صرف بیان ترس است، ترس و تنهایی و اندوه و زجر. کتابی که اکنون باری دیگر منتشر شده تا خواننده‌ی فارسی را در زجری همراه کند که هنوز هم جزئی جدا نشدنی از زندگی بشری است:‌ بوی خون هنوز هم در فضا هست. </p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروری بر کتاب «رویای آمریکایی»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/11/2053.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2053" title="مروری بر کتاب «رویای آمریکایی»" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2053</id>
    
    <published>2008-11-20T14:58:17Z</published>
    <updated>2008-11-20T16:01:33Z</updated>
    
    <summary>در سرزمین بهشت سید مصطفی رضیئی منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران لینک پی دی اف رویای آمریکایی، درون‌مایه‌های اساسی سینمای آمریکا، جلد اول. میشل سیوتا. ترجمه‌ی نادرتکمیل همایون. تهران:‌ نشر چشمه. چاپ اول: پاییز 1386. 1500 نسخه. 214 ص...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><strong>در سرزمین بهشت</strong><br />
سید مصطفی رضیئی</p>

<p><a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?39925">منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران</a><br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-08-30/P12.pdf">لینک پی دی اف</a></p>

<p><br />
<em>رویای آمریکایی، درون‌مایه‌های اساسی سینمای آمریکا، جلد اول. میشل سیوتا. ترجمه‌ی نادرتکمیل همایون. تهران:‌ نشر چشمه. چاپ اول: پاییز 1386. 1500 نسخه. 214 ص + 14 ص تصویر. 3500 تومان.</em></p>

<p><strong>تبار‌شناسی</strong></p>

<p><br />
چرا جان وین، چارلی چاپلین یا آلن لد، در پایان پاره‌ای از فیلم‌های‌شان، تک تنها، پای پیاده، سوار بر اسب یا ماشین، در مسیری خاکی یا جاده‌ای بیابانی جانب افق را می‌گیرند؟‌ چرا از دهه‌ی 1950 به این سو، زن‌های موطلایی در فیلم‌های هالیوود، تقریبا همیشه نقش مثبت دارند. در حالی‌که زن‌های مومشکی، به ایفای نقش‌های منفی متمایل‌اند؟ چرا زوج‌های سینمایی برفراز تپه‌ها یکدیگر را در آغوش می‌گیرند (عشق چیز بسیار باشکوهی است)‌ یا چرا حتا در پایان دهه‌ی 1960، گری گرانت و دبوراکار (رابطه‌ی به‌یادماندنی) در نوک یک آسمان‌خراش به‌هم وعده‌ی دیدار می‌دهند؟ چرا شخصیت مثبت بن‌هور که یهودی هم هست (چارلتن هستن) با لهجه‌ی آمریکایی صحبت می‌کند، در حالی که شخصیت منفی فیلم که رمی است (استیون بوید)‌ با لهجه‌ای خود را بیان می‌کند که رنگ و بوی انگیسی دارد؟‌ چگونه است که جیمز دین بعد از فصل معروف مسابقه‌ی اتومبیل‌رانی یاغی بی‌هدف با کوری آلن، وقتی به منزل بازگشته است، یک شیشه شیر در دست دارد، از آن می‌نوشد و برچهره‌اش می‌ریزد و سرانجام به شکل یک جنین در رحم مادر، روی کناپه‌ی خانوادگی دراز می‌کشد؟ (پشت جلد کتاب و پاراگراف آغازین مقدمه‌.) </p>

<p><strong>رازهای عمومی</strong></p>

<p>سینما تلاش فردی آدم‌های بسیاری‌ست که نتیجه‌یی گروهی به‌ بار می‌آورد. انسان‌هایی که براساس تفکر فردی‌شان یک متن آماده‌ می‌کنند،‌ خودشان یا یک نفر دیگر،‌ براساس تفکر شخصی‌اش، یک فیلم از روی آن می‌سازد، البته با همکاری کلی آدم منفرد دیگر، و سرانجام یک اثر سینمایی به بازار عرضه می‌شود. نتیجه‌ی کار گروهی‌ست:‌ فیلم‌ها در کنار هم یک بازار بزرگ می‌سازند که بخش بزرگی از صنعت سرگرمی را در اختیار خود دارد. این نیتجه‌ی گروهی، یک چیز درهم‌ برهمی‌ست که تقریبا هیچ‌گونه نظم و ترتیبی به خود ندیده است. هر کسی آمده چیزی را که خوشش‌اش آمده اضافه کرده به این چیز عجیب و غریب، و هی آن را غریب‌تر ساخته‌اند. با این حال تلاش‌هایی شده است تا از درون این حجم آشفته‌گی چیزی بیرون بکشند که معنا بدهد و نظم. یک آدم فرانسوی به اسم میشل سیوتا آمده چند جلد کتاب کار کرده درباره‌ی سینما‌ی آمریکا (بیشتر سینمای‌ نیمه‌ی اول قرن بیستم،) و توانسته یک جور نظم درون آن‌ها بیابد، آن‌ها را در کنار هم بگذارد، و سپس درون‌مایه‌های جمعی (Motifs) را بیابد و لیست کند. بعد هم لیست‌ش را برداشته مفصل، در پاراگراف‌های بلند، و خیلی فشرده، توضیح داده و آخرسر هم یک لیست بلند بالا از نام‌های فیلم‌هایی که مهم‌اند را جمع کرده و در نسخه‌ی فارسی جلد اول، چند تایی هم عکس آمده، احتمالا از کتاب اصلی، و کار را کامل کرده است. آقای همایون هم ظاهرا دوست دارند سینما را عمیق‌تر از تنها درک فیلم بشناسند، مانند دکتر کارل یونگ، دنبال ریشه‌هایی می‌گردند که این تعداد فیلم ظاهرا بی‌ارتباط با هم را به هم پیوند می‌دهد. یک جور رگ که توی همه‌ی آثار یک جوری هست. نه این‌که الزاما تمام چیزهایی که در کتاب آمده، در هر فیلمی یافت شود، این فقط یک جور بیان ریشه‌ها است: بالاخره یک جایی خود را نشان می‌دهند. </p>

<p><strong>بهشت نو</strong></p>

<p>در فرهنگ و ادب غرب، همیشه غرب و به سمت غرب رفتن، نمادی مثبت بود. همین نماد مثبت بود که آدم‌ها را کشاند به قاره‌یی جدید. و بلافاصله نام بهشت به آن دادند، جایی که کشتی کشتی طلا و چیزهای جدید از آن می‌آمد و اروپا را خونی تازه می‌بخشید تا باز هم خویشتن را در حماقت جنگ‌هایی بیشتر درهم بشکند. همین نماد مثبت بود که گروه‌های مذهبی آزرده از فشارهای محلی را واداشت به سوی غرب و آمریکا پیش بروند. و همان موقع‌ها بود که چیزی ساخته شده به اسم «رویای آمریکایی». چیزی که تا همین الان هم درست کسی نمی‌داند معنایش چیست. به این خاطر که هر کسی آمده یک جوری آن را معنا کرده است. رویای آمریکایی، آمریکا است آن‌گونه که تصویر‌ش کرده بودند: جایی که سنگ‌فرش خیابان‌هایش از طلا است. بعدها، چه در ادب و چه در هنرهای دیگر مانند تئاتر و سینما، این تصویر کردن بهشتی نو، جزو ایده‌های ثابت بوده که مخاطب بالایی داشته است. فقط راه‌ها فرق می‌کرد، ادبیات و تئاتر رویای آمریکایی را زیر سوال بردند و خیلی تند آن را نقد کردند (می‌کنند،) درحالی که سینمای (هالیوودی)‌ تمام تلاش خودش را داشت تا تصویری بهشت گونه از آمریکا و آمریکایی اصیل نشان بدهد. کتاب میشل سیوتا با رویا و رویای آمریکایی شروع می‌شود و با وطن‌پرستی، صلح‌طلبی و حق‌شورش به پایان می‌رسد. بیشتر کتاب در توصیف موتیف‌هایی‌ست که در توصیف سرزمین بهشت هستند. سرزمینی ایده‌آل که هر چیزی در آن ممکن است. </p>

<p><strong>در رویای آمریکا</strong></p>

<p>نسخه‌ی فارسی کتاب با مقدمه‌یی از مترجم شروع می‌شود، می‌گوید چقدر سینما را دوست داشته و چقدر دنبال این بوده که چنین کتابی پیدا کند که سینما را برایش رمز‌گشایی کند و رسیده به میشل سیوتا. بعد هم از مشکلات ترجمه و آدم‌هایی گفته که کمک‌ش کرده‌اند. سپس مقدمه‌ی نویسنده می‌آید، که کلیت کتاب را به شکلی جذاب توضیح می‌دهد، روش کار کتاب را بیان می‌کند (تیترهایی که هر کدام فشرده توضیح داده می‌شوند و مثال‌هایی در توضیح هر اثر آورده می‌شود. در مقدمه‌ی نویسنده آمده که کتاب چهار مجلد است،‌ اولین (کتاب حاظر) در بررسی درون‌مایه‌های مثبت و اساسی ایدئولو‌ژی سینمایی آمریکایی است. کتاب دوم اختصاص پیدا کرده به اشتباهاتی که طبق نظر این نوع سینما، انسان آمریکایی را از دست‌یابی به رویاها و آرزو‌هایش باز می‌دارد. کتاب سوم نگاه مولف است به درون‌مایه‌های نسبی و دوگانگی موجود در ایدئولوژی آمریکایی و آخرین جلد، مروری است بر جنبه‌های متنوع روحانی این ایدئولوژی که اساس و پایه‌ی فرهنگ این سرزمین را ساخته است. «رویای آمریکایی» از دیدگاه یک فرانسوی‌زبان، به بازسازی سرزمینی با فرهنگ و تاریخی نو می‌پردازد که بر پایه‌ی امید به خوشبختی جاویدان ساخته شده است. آقای سیوتا فرهنگ این سرزمین را از هم باز می‌کند و از طریق سینما به عمق آن نفوذ می‌کند. یک لیست بلندبالا از مضمون‌های مشترک را رو‌به‌روی‌مان قرار می‌دهد، در آن خیلی چیزهای جالبی پیدا می‌شود که همراه می‌شوند با مثال‌ها، البته لازم نیست خودتان را محدود کنید به چیزی که نویسنده گفته،‌ کلیت مطلب را بگیرید کافی‌ست تا سری بزنید به آرشیو شخصی‌تان از فیلم‌های آمریکایی و یکی را همین جوری بردارید، یک بار دیگر تماشا کنید و این بار دیدی تازه دارید در درک فیلم. کار آقای سیوتا، درست است که ارزشی انسان‌شناسانه و جامع‌شناسانه دارند، درست است که هدف‌شان درک عمیق‌تر سینما است، درست است که با این کتاب ارزشمند، توصیف دقیقی از هویت و فرهنگ سرزمین ایالات متحده به ما داده‌اند، اما کار اصلی آقای سیوتا، از عشقی بی‌پایان بوده است به سینما، به تصویر، و به امید، و آرزوهایی که این تصویرها همیشه رو‌به‌روی چشمان‌شان قرار داده است. کتاب «رویای آمریکایی» سینمای آمریکا است، جمع و جور و خلاصه شده در یک متن مفصل، که در قطعی نزدیک به وزیری، مخصوص سری کتاب‌های «مطالعات سینمایی»، توسط نشر چشمه منتشر شده‌اند. ظاهرا قرار است جلدهای بعدی اثر آقای سیوتا هم به زبان فارسی منتشر شوند. آثاری که امیدواریم همانند همین کتاب ارزشمند باشند، زیر دندان خوب مزه بدهند،‌ روح ناآرام دوست‌داران سینما، البته از نوع هالیوودی‌اش را، آرام نگه دارند؛ که سینما همیشه زنده است و تپینده و حالا فرصتی هست تپش‌هایش را دقیق‌تر نگاه کنیم. <br />
 </p>

<p><br />
 </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروری بر رمان «مستاجر» </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/11/2052.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2052" title="مروری بر رمان «مستاجر» " />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2052</id>
    
    <published>2008-11-18T14:12:53Z</published>
    <updated>2008-11-18T15:16:47Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در روزنامه‌ی کارگزاران لینک پی‌دی‌اف خیابان‌های کافکا :«اگر كتابی كه می‌خوانیم با ضربه‌ای سنگین به جمجمه‌مان بیدارمان نكند، چرا باید آن را بخوانیم؟ كه شادمان كند؟ ما می‌توانیم بدون این كتاب‌ها هم شاد باشیم. چیزی كه ما احتیاج...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?39612">منتشر شده در روزنامه‌ی کارگزاران</a></p>

<p><a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-08-28/P12.pdf">لینک پی‌دی‌اف</a></p>

<p><strong>خیابان‌های کافکا</strong></p>

<p><strong>:«اگر كتابی كه می‌خوانیم با ضربه‌ای سنگین به جمجمه‌مان بیدارمان نكند، چرا باید آن را بخوانیم؟ كه شادمان كند؟ ما می‌توانیم بدون این كتاب‌ها هم شاد باشیم. چیزی كه ما احتیاج داریم، كتاب‌هایی است كه مثل واقعه‌ای وحشتناك بر ما نازل شوند. مثل زخم مرگ كسی كه بیشتر از خودمان دوستش می‌داشتیم، یا مثل وقتی كه در جنگل‌های خالی از انسان گم شده‌ایم. مثل خودكشی. كتاب‌ها باید دیلمی باشند برای شكستن یخ درون‌مان.» فرانتس كافكا – از مقدمه كتاب </strong></p>

<p><strong>تاریكی‌ها</strong></p>

<p><br />
یك خانه عجیب و غریب و آدم‌هایی عجیب‌تر، توی یكی از محله‌های پرجمعیت یك شهر بزرگ، شاید پاریس، می‌شود دستمایه‌ای برای تخیل یك نویسنده معروف (و البته بیشتر منفور) تا چنگ بیندازد روی اصول زندگی شهری و همه چیز را مسخره كند. زندگی اجاره‌نشینی در زمان‌های مختلف مواد خام لازم فوق‌العاده‌ای برای فضایی طنزگونه (اینجا طنزی كاملا سیاه) فراهم آورده است. رولان توپور نویسنده معروف فرانسوی (1997 – 1938) بیشتر به كار نوشتن در مطبوعات، شعر، كشیدن كاریكاتور و ساختن انیمیشن مشغول بود. البته رابطه‌ای نزدیك با سینما داشت، رومن پولانسكی فیلمی با همین نام «مستاجر» از روی كتاب او ساخته و طبق مقدمه مترجم به سیر روایتی كتاب و اتفاقاتی كه می‌افتد كاملا وفادار هم مانده است. رمان توپور برای بیان زندگی آفریده نشده است. او آمده تا از تاریكی‌ها سخن بگوید. رمان او سنگین است، عصبی‌كننده و غمگین. هر چند شاید همچون بحثی كه در مقدمه كتاب آمده، اشكال از خواننده غیر اروپایی است: در این هیچ شكی نیست كه كتاب هم در محتوا و هم در روایت تحت تاثیری سنگین از فرانتس كافكا قرار دارد و هیچ شكی هم در این نیست كه كافكا برای خواننده اروپایی چیزی بیش از آنی ا‌ست كه ما به عنوان خواننده‌های دیگر ملل می‌شناسیم، در مقدمه آمده كه كافكا وقتی بخش‌هایی از «محاكمه» را برای دوست‌هایش می‌خواند، از شدت خنده نفسش بند می‌آمد. طنز سیاه هم زیبایی خودش را دارد، البته اگر مستقیم تحت تاثیر مكتب‌های ادبی پاریسی باشی.</p>

<p><strong>اتاق‌های وحشت</strong></p>

<p>یك كارمند معمولی یك اداره كاملا معمولی دنبال خانه می‌گردد. مجبور است از آپارتمان فعلی‌اش خارج شود، اگر نه او را می‌اندازند توی خیابان. خبری به او می‌رسد كه یك آپارتمان كوچك هست كه به درد او می‌خورد. صاحبخانه، یك زن میانسال، خودكشی كرده و حالا خانه خالی‌ است. اگر بجنبد می‌تواند آن را صاحب شود. خودش را می‌رساند به خانه‌ای قدیمی و با ظاهری هولناك. با دادن رشوه به سرایدار می‌تواند وارد خانه شود، اتاق و دیگر بخش‌ها را ببیند (توالت در ساختمانی روبه‌روی اتاق اوست) و با صاحبخانه صحبت كند. موسیو زی، آدمی خشك و مقرراتی، رقمی بیش از توان او برای پیش‌پرداخت می‌خواهد و بالاخره یك جوری با هم كنار می‌آیند. با این شرط كه اگر زن فوت كرد، خانه مال او خواهد شد. حالا دیگر توپور چیزهای اصلی كه لازم داشت را بیان كرده و داستان مسیر خود را طی می‌كند: در بیمارستان به دیدن زن می‌رود. با دختری جوان و وسوسه‌كننده به نام استلا آشنا می‌شود. زن می‌میرد. خانه مال او می‌شود. به خانه جدید می‌آید. همه چیز ظاهرا مرتب است.</p>

<p><strong>هیولاهایی در سایه</strong></p>

<p>همه چیز از یك مهمانی شروع می‌شود. دوست‌هایش را دعوت كرده تا خانه پیدا كردن او را جشن بگیرند. ساعت از 10 می‌گذرد و اعتراض همسایه‌ها شروع می‌شود، كه چقدر سروصدا می‌كنی آقا و او مجبور می‌شود مهمان‌ها را بریزد بیرون. یك سوم اول كتاب (بخش اول: مستاجر جدید) یك كتاب رئالیسم و ساده را پیش رویتان می‌كشد. یك سوم كتاب، (بخش دوم: همسایه‌ها) كتاب را از تصویرهای آشنای ما دور می‌كند و به درون مرزهای سوررئالیسم می‌كشاند. خانه لبریز از آدم‌های عجیب و غریب است. این را راوی كتاب، آقای ترلكوفسكی خیلی زود می‌فهمد. چیزهای عجیبی اتفاق می‌افتد. تقریبا به جز صاحبخانه و سرایدار، بیشتر همسایه‌ها را هیچ وقت نمی‌بیند. آنها را نمی‌شناسد اما آنها انگار همیشه حواسشان به او هست. به كوچك‌ترین حركت او حساس می‌شوند. روزها می‌گذرند و هر روز چیز تازه‌ای را می‌فهمد. هر روز قطعه‌ای جدید از پازل پر می‌شود. كم‌كم می‌ترسد. یك خبرهایی هست. همسایه‌های او آدم‌هایی عادی نیستند. انگار هیولاهایی باشند منتظر. منتظر یك چیز تازه. یك... طعمه تازه. همه چیز از روزی آغاز می‌شود كه كافه روبه‌روی خانه او را مجبور می‌كند به جای صبحانه همیشگی، شكلات و نان تست بخورد، مثل زنی كه مرد، حتی سیگارش را هم عوض می‌كنند. </p>

<p><strong>دگردیسی</strong></p>

<p>خورخه لوئیس بورخس در شكل گرفتن فرم رمان آقای توپور نقشی جدی بازی می‌كند، دارید یك «ویرانه‌های مدور» مدرن‌تر را می‌خوانید. مستاجر ساده‌ای كه به یك خانه می‌آید درگیر یك بازی جدی می‌شود: باید با همسایه‌ها یكی شود، یا آنكه او را نابود خواهند كرد. با تمام وجود می‌جنگد و در سومین بخش كتاب، (بخش سوم: مستاجر قبلی) خودش را می‌بیند كه كم‌كم دارد از خودش جدا می‌شود. هیچ چیزی برایش باقی نمی‌ماند. همه چیزش‌ را هدف قرار داده‌اند تا از او بگیرند. اول خانه‌اش را دزد می‌زند و هر چه از زندگی قبلی‌اش داشته را با خود می‌برند. بعد می‌افتند به جان او. كم‌كم روزها كه از خواب بیدار می‌شود، می‌بیند او را آرایش كرده‌اند. كم‌كم... زندگی شهری ویرانگر است. باید آن را قبول كنی و غرق شوی. یا كنار بروی و هیچ چیز باقی نماند. غرق می‌شوی، یا ادامه می‌دهی، می‌جنگی و نابود خواهی شد؟ رولان توپور نثری ساده دارد، داستانی سیاه آفریده و روی روان‌تان راه خواهد رفت و از او چیزها خواهید آموخت، مانند كافكا، كه همیشه دوست‌داشتنی است. «آثار من با هیچ كسی شوخی ندارد، چون من آنچه را كه خواستار تغییرش هستم می‌كشم.» <br />
رولان توپور، مقدمه كتاب<br />
<strong><br />
مستاجر<br />
رولان توپور<br />
ترجمه: كورش سلیم‌زاده<br />
ناشر: نشر چشمه<br />
چاپ اول: زمستان 1386<br />
شمارگان: 1500 نسخه<br />
قیمت: 3200 تومان</strong></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مروری بر «ریشه‌های رومانتیسم»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://soodaroo.ketablog.org/2008/11/2051.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.org/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=6/entry_id=2051" title="مروری بر «ریشه‌های رومانتیسم»" />
    <id>tag:soodaroo.ketablog.net,2008://6.2051</id>
    
    <published>2008-11-12T15:14:22Z</published>
    <updated>2008-11-12T16:18:29Z</updated>
    
    <summary> منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران لینک پی دی اف تصویرهایی از قطعه‌های گنگ پازل سید مصطفی رضیئی ریشه‌های رومانتیسم. آیزایا برلین. ترجمه‌ی عبدالله کوثری. برنده‌ی کتاب سال 1386 از وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامی. تهران: نشر ماهی. چاپ...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://soodaroo.ketablog.org/">
        <![CDATA[<p><br />
<a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?38586">منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران</a></p>

<p><a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-08-21/P12.pdf">لینک پی دی اف</a></p>

<p><strong>تصویرهایی از قطعه‌های گنگ پازل</strong><br />
سید مصطفی رضیئی</p>

<p><em>ریشه‌های رومانتیسم. آیزایا برلین. ترجمه‌ی عبدالله کوثری. برنده‌ی کتاب سال 1386 از وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامی. تهران: نشر ماهی. چاپ دوم: بهار 1387. 2000 نسخه. 240 صفحه. 5500 تومان. گالینگور. </em></p>

<p><br />
<strong>سر آیزایا برلین (6 ژوئن 1909 – 5 نوامبر 1997)، فیلسوف و تاریخ‌شناس عقاید، در روسیه متولد شد و بیشتر سال‌های عمر خویش را در انگلستان گذراند. یکی از مشهورترین چهره‌های تفکر آزاد (لیبرال)‌ در قرن بیستم است. یک مقاله‌نویس، سخنران و گفت‌و‌گو کننده‌ی حرفه‌یی و مشهور بود. بیشتر آثار او از سری سخنرانی‌های او در دانشگاه آکسفورد و برنامه‌های رادیویی بی‌بی‌سی گرفته شده‌اند، که اکثرا بعد از مرگ او به صورت کتاب منتشر شدند. معمولا سخنرانی‌هایش را بدون یک متن از پیش نوشته شده انجام می‌داد، اما این مسئله چیزی از غنی بودن، منسجم بودن و خیره‌کننده بودن آثار او کم نمی‌کند. او در 1971 برنده‌ی جایزه‌ی «رتبه‌ی مریت» (مهم‌ترین نشان عالی امپراتوری انگلستان در طول تاریخ،) شد. یهودی بود، ولی به تفکر آزاد‌اش شهره بود. مهم‌ترین نظریه‌ی او در مورد «مفهوم آزادی» است. نشر ماهی در طول سه سال گذشته،‌ سعی در ارائه‌ی چاپی مناسب و درخور از آثار او را داشته است. قرار است کل مجموعه آثار او در این سری منتشر شوند. در سال 1385 «مجوس شمال» و چاپ اول «ریشه‌های رومانتیسم» منتشر شدند. در اردیبهشت سال جاری هم «کارل مارکس، زندگی و محیط» و «آزادی و خیانت به آزادی: شش دشمن آزادی بشر» منتشر شدند. کتاب‌ها در قطعی بزرگ‌تر از پالتویی، در جلد مشکی منقش به تصویری از کهن‌سالی برلین، در خطوطی نسبتا ریز، منتشر شده‌اند. «ریشه‌های رمانتیسم» در سال گذشته برنده‌ی جایزه‌ی کتاب سال ایران، مهم‌ترین جایزه‌ی کتاب دولتی ایران شد، و بلافاصله تجدید چاپ گشت. مترجم کتاب، عبدالله کوثری است که جدیدا علاقه به ترجمه‌ی کتاب‌های خیلی جدی ادبی نشان می‌دهد، (از او در سال جاری «عیش مدُام» در باب فلوبر و مادام بووآری به قلم ماریو بارگاس یوسا منتشر شد، که در نوع خود خیره‌کننده بود.) آقای کوثری در طول سال‌ها کار ترجمه‌، به دقت و جدیت در کار مشهور هستند. این‌ بار هم در کار بر روی نوشته‌های آیزایا برلین، نبوغ خود را نشان داده‌اند. کتاب با مقدمه‌ی ویراستار شروع می‌شود که در آن از تبدیل سخنرانی‌های برلین در بی‌بی‌سی به صورت کتاب، و این‌که برلین می‌خواست این سخنرانی‌ها بعد از مرگ او منتشر شوند، مفصل سخن گفته است. ویراستار کتاب، هنری هاردی، از کالج وولف‌سن ِ اکسفورد است که کتاب‌ را در مه‌ی 1998 آماده و در 1999 انتشارات دانشگاهی کمبریج آن را منتشر می‌کند. کتاب دارای شش فصل است و در پایان اثر، نمایه‌ی کتاب آمده است. </strong></p>

<p><br />
<strong>کلاف سردرگم، فصل اول: «در جست‌و‌جوی تعریف»</strong></p>

<p>سر آیزایا برلین، با وجودی که روسی است، با اصالت یک انگلیسی اصیل بر روی صندلی استودیو تکیه می‌زند و کار خود را در مورد عصر رمانتیسم، آدم‌ها و تاثیرهای‌شان آغاز می‌کند. سبک کاری او، ارائه‌ی حداکثر اطلاعات ممکن، در خلاصه‌ترین شکل ممکن، در غنی‌ترین فرم روایتی ممکن است. او مردی است که دوست دارد همیشه بهترین‌ را ارائه بدهد. در کارش به تمام معنا جدی است. فرم پاراگراف‌بندی کارش اهمیت خاصی در درک اثر او دارد: آرام از یک نقطه‌ی تاثیرگذار حرف‌هایش را آغاز می‌کند، (در اولین پاراگراف کتاب،‌ می‌گوید همانند نورتروپ فرای، هر گونه تلاشی در مورد معنا کردن رومانتیسم را بی‌خاصیت می‌داند،) و سپس به توضیح مبحث مشغول می‌شود. یک نفس می‌تازد. صبر ندارد برای هیچ چیز. بلافاصله بعد از شروع کتاب خودتان را کاملا درگیر با اثر می‌بینید. در چند پاراگراف مبحثی را که می‌خواهد توضیح بدهد را به صورت کلی بیان می‌کند، و سپس سرفرصت و دقیق، حرف‌هایش را برای‌تان توضیح می‌دهد. پای حرف‌های آیزایا برلین باید با تمام وجود حاظر باشید، نباید حواس‌تان به هیچ جای دیگری برود، باید دقیق و منظم و صبور باشید. شوخی با کسی ندارد، در هر جمله‌اش مباحثی جدی را پیش می‌کشد و یک خطای کوچک از خواننده کافی‌ست تا او را کاملا از کل چیزی که خوانده دور کند، و مجبور به بازگشت و بررسی مجدد خطوط شود. </p>

<p>در نخستین فصل کتاب، ما داریم یک مقدمه‌ی مفصل را می‌خوانیم در مورد رومانتیسم. اما در حقیقت برلین می‌خواهد یک حقیقت مهم را برای‌مان بازگو کند، که ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم بفهمیم رومانتیک‌ها چه می‌خواستند بگویند. خیلی ساده، ما هیچ وقت نمی‌توانیم خودمان رومانتیک باشیم، نمی‌توانیم در شرایط زمانی، مکانی و دنیای آن‌ها باشیم و عین آن‌ها. مثال می‌زند، پای یونانی‌ها را به میان می‌کشد،‌عقاید‌شان را بیان می‌کند و بعد عقاید یهودی را بیان می‌کند. خیلی ساده می‌گوید یک یونانی هیچ وقت نمی‌فهمد چه جوری می‌توان خدایی نادیدنی داشت که دریایی را بشکافد،‌ کوه‌ها را حرکت دهد، و جریان‌های طبیعت را عوض کند، چون قبیله‌یی دارد از کشوری به کشور دیگر می‌رود. چون ساختار ذهنی‌اش فرق می‌کند. برای همین هم هست که اصلا به سراغ تعریف و توضیح رومانتیسم نمی‌رود. بلکه مستقیم می‌رود به سراغ اروپای بعد از قرون میانه، کشورهای فرانسه، انگلیس را بحث می‌کند و نشان می‌دهد که چرا از نظر برلین برای رسیدن به ریشه‌های رومانتیسم یابد به سراغ سرزمین آلمان رفت. فصل اول لبریز از مثال‌ها، اسم‌ها و همراه چرخش مکرر موضوع است، (تقریبا هر پاراگراف یک موضوع کاملا جدید را پی می‌گیرد.) برلین جدی است و همانند یک جادوگر دارد معجونی از دانش برای‌تان آماده می‌سازد: که نشان دهد مسئله چقدر مهم، خارق‌العاده است، و این‌که ما چقدر بی‌سوادیم، و هنوز در ابتدای راه سرگردان. </p>

<p><strong>گذشته‌های دروغین، فصل دوم: «نخستین حمله به روشنگری»</strong></p>

<p>عصر روشنگری، عصری که اروپای بعد از رنسانس، مغرور به قدرت‌های نظامی، و جهانی که داشت کامل زیر دست‌هایش نفس‌نفس می‌زد، برپایه‌ی یک حقیقت بنیادی شکل گرفته بود: چیزی به اسم حقیقت هست، که می‌توان به آن رسید. می‌توان آن را داشت، اگر الان به آن نرسیده‌ایم، خوب هنوز زمان لازم است، کارها لازم است که به آن برسیم. یک روزی یک نفر این کار را خواهد کرد. آیزایا برلین عصر روشنگری و اصول کلاسیسیم را برای‌مان خط به خط بازگو می‌کند. آدم‌های جدی این زمان و نظرهای‌شان را باز می‌گوید و نشان می‌دهد که اصول قاطع تفکر این عصر چه بود. نشان می‌دهد که این سبک تفکر چه بلایی بر سر جامعه‌ی اروپا آورده بود: چیزی درست کرده به اسم آدم‌های برتر، دانشمندان، روشنفکر‌ها، مرز ساخته شده بود، انسان‌ها را از هم جدا کرده بود. سیاهی را جایگزین لذت آزادی کرده بود. و بعد می‌رود سراغ آدم‌هایی که شروع کردن به تَرَک انداختن بر دیواره‌های این سد ِ دروغین. مونتسکیو را برای‌مان مثال می‌زند، مردی که با نوشته‌هایش در باب انسان‌ها و عقایدشان اولین حمله‌ها را داشت. او را توضیح می‌دهد و بعد به سراغ هیوم می‌رود، مردی که رخنه‌ای عمیق‌ بر بنیاد روشنگری انداخت.‌ آن‌گاه برلین از انسان‌ها دور می‌شود و مستقیم می‌رود سر جامعه‌ی آلمان و البته کمتر فرانسه، این دو را بحث می‌کند و با هم مقایسه می‌کند. بعد می‌رود سراغ نامی که همیشه دوست دارد از آن سخن بگوید: گئورگ ماهان. مردی که او را متفکر راستین می‌شناسد. مفصل هامان را بازگو می‌کند و فصل دوم را با نشانه‌هایی از گوته به پایان می‌رساند. </p>

<p><strong>تبارشناسی، فصل سوم: «پدران واقعی رومانتیسم»</strong></p>

<p><br />
چند صفحه‌ی نخستین سومین فصل، دوباره بازگویی شرایط اروپایی است که رومانتیسم را در خود پرورش می‌داد. این‌بار جدال با مذهب سنت‌زده‌ی لبریز از خرافات است، اروپا دارد به اصول لائیسه و سکولاریسم خاص خود نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، و زمانی که مورد نظر ماست، یک جنگ جدی تفکر برپاست. در میانه‌ی این جنگ و جدال است که پدران واقعی جنبش رومانتیسم خود را نشان می‌دهند:‌ دیدرو و «سالن». روسو و شیوه‌ی زندگی‌اش. لنتس و خودکشی‌اش. کلینگر و نمایش «دوقلوها». گوته و «رنج‌های ورتر جوان». جنبش طوفان و تنش در آلمان، (که در درس‌های تخصصی ادبیات به عنوان شروع رسمی جنبش رومانتیسم شناخته می‌شود،) و زیباشناسی قرن هجدهم، هِردِر و عقاید‌اش، و باز دوباره زندگی‌های انسان‌های گذشته:‌ یونانی‌ها، فینیقی‌ها. در تمام طول این فصل، برلین توجه‌یی خاص به آلمان و آلمانی‌ها، شرایط و موضوعات این کشور نشان می‌دهد، و هم‌چنین چیزی از وفاداری‌اش به گئورگ هامان کم نمی‌شود، همه چیز را در اصول فکری هامان به خورد ما م