ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
لينکده
تصاویری از کتابخانههای دیدنی دنیا
عقل و هوش انسان را زایل میکند!
ده واقـعـهی مهم ادبی در سال ۲۰۰۸
یک بحث گروهی خواندنی دربارهی مجموعهداستان جدید حامد حبیبی
نگاهی به «این سوی رودخانهی ادر» نوشتهی «یودیت هرمان» آلمانی
گفتوگوی «پاریس ریویو» با هارولد پینتر، نمایشنامهنویس فقید انگلیسی
ترجمهی مجتبا پورمحسن| رادیو زمانه
مرگ هارولد پینتر، نوبلیست ادبیات
دربارهی رمان «مادام بواری» نوشتهی گوستاو فلوبر،ترجمهی مهدی سحابی
یادداشت مفصل «پونه بریرانی» بر مجموعهداستان جدید «حامد حبیبی»
«در زمان ما»، اولین کتاب همینگوی، بعد از سالها تجدید چاپ میشود
با ترجمهی شاهین بازیل، نشر افق
«بودنبروکها»، شاهکار توماس مان، بهزودی بر پردهی سینماها میرود
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
مروری بر فیلمنامههای آندری تارکوفسکی
سرگیجههای مدرن
آندری تارکوفسکی و هنر فیلمنامهنویسی
سید مصطفی رضیئی
منتشر شده در روزنامهی کارگزاران - یکشنبه اول دی ماه هشتاد و هفت
لینک پیدیاف
پنج فیلمنامه، آندری تارکوفسکی. نشر نی: چاپ چهارم: 1387. 1650 نسخه. 447 صفحه. 6000 تومان. مصور.
«نگاه کن چقدر خوب است ... نور همه چیز را ویران میکند.» صفحهی 349 کتاب.
مبهوت کلمات
«بگذار چنان باشد که همواره بوده است. بگذار همهی آنها زنده بمانند، بگذار همه خوشبخت باشند، و چنانچه این بر همگان مقدور نیست، پس بگذار دستکم من نسبت به مهربانی بیرحم، و نسبت به بیرحمی، مهربان باشم. اما پیش از هر چیز بگذار تا دیوارها دیوار بمانند، بنبستها، بنبست بمانند، جادهها جاده بمانند، و هیچکس خیانتکار نباشد، تا ابدالاباد ...» (صفحهی 240 کتاب.) این کلمات یک نویسندهی کلاسیک شناخته شده و جهانی نیست. این کلمات یک عارف پاکباخته نیست. اینها تنها جملاتی است که نوشته شد تا شخصیت استاکر در فیلمی به همین نام بیان کند. این جزئی کوچک از هنر مردیست که بزرگترین نام، در سینمای شوروی سوسیالیستی در حال ویرانی بود، نامی که بعدها به جهان پیوست، و خود را از هر قید و بندی رها کرد، تا تنها آندری تارکوفسکی باشد، با انگشتشمار فیلمهایی که در طول زندگیاش (1932 – 1986) ساخت. فیلمهای او بهتنهایی مبهوت کننده هستند. حرکات آرام و پر از وسواس دوربین که داستان را حلاجی میکند، ماجرا را باورپذیر میسازد، بینندهی صبور را در خویش غرق میکند ... اما دنیای کلمات تارکوفسکی چیز دیگریست. دنیایی که شادی به روح خواننده هدیه میآورد: فیلمنامههای او نه صرف نوشتههایی برای کار سینما، که خود به تنهایی، یک اثر هنری ارزشمند هستند. نوشتههایی در حد و اندازههای یک رمان. که صبور و با دقت کار شدهاند، پرداخته شدهاند، و حتا اگر نه سینمای تارکوفسکی را بشناسید، و نه دنیای او را، برایتان شگفتانگیز باقی میمانند. نشر نی در ادامهی کار سری کتابهای «100 سال سینما ... 100 فیلمنامه»، چهلمین جلد خویش را به آندری تارکوفسکی اختصاص داد، و در چاپی تمیز و مزین به عکسهای سیاه و سفید، پنج فیلمنامه از مجموع ده فیلمنامهیی که تارکوفسکی برای فیلمهای سینمایی نوشت، (هفتتای آنها را ساخت،) را با ترجمههایی خوب، (هر فیلمنامه را یک مترجم کار کرده است،) و به همراه مقدمههایی روشنگر، (مقدمهی مترجم فارسی، و البته هر بار مقدمهی نشر انگلیسی فیلمنامهها، اثرها از زبان انگلیسی به فارسی منتقل شدهاند،) به بازار کتاب فرستاده است. پنج سال بعد از اولین چاپ این کتاب، چهارمین نوبت چاپ آن در دسترس علاقهمندان سینما و ادبیات است تا باری دیگر با این شگفتی قرن بیستم روبهرو شویم: مردی که مجنون راستین کلمات و تصویر بود. پس از فیلمنامهها، چند مقاله و مصاحبه نیز آمده است که جالبترین آنها را بابک احمدی نوشته است، یک مقاله که صرفا برای این کتاب کار شده است.
رویای مجنون یک پرندهی کوچک
کودکی ایوان. آندری تارکوفسکی و میخائیل پاپاوا، ولادیمیر بوگومولوف، آندری میخالکف - کونچالوفسکی. ترجمه: مجید اسلامی. محصول 1961 – 1962 شوروی سوسیالیستی – 95 دقیقه.
پسر بچهیی در میان جنگل راه میرود. صدای عجیب پرندهیی را میشنود. به تارعنکبوتی خیره میشود. قدم زدنی کوتاه در جنگلی زیبا، خیلی زیبا، معمولی، ساده، دوست داشتنی ... این توصیف ساده شروع فیلمنامهییست که تارکوفسکی نوشت تا خباثت جنگ را به صورت خواننده بکوبد. رویا را پسر بچهیی در میان گل و لای یخبسته میبیند. بچه است و سرباز شوروی و برای جمعآوری اطلاعات به میان خطوط جنگی آلمانهای نازی فرو رفته و حال بازگشته تا همه چیز را باز گوید. «کودکی ایوان» از یک داستان کوتاه برگرفته شده است. تارکوفسکی عاشق اقتباسهای سینمایی از روی آثار ادبی است. نوشتههای سینمایی او با ادبیات کلاسیک روسیه درهم تنیده شده است و از هم تفکیکپذیر نیستند. او عاشقانه به ادبیات عشق میورزد و حال استقلال خود را به خوبی حفظ کرده است. تارکوفسکی در کار خویش یک دیکتاتور جلاد است، نظر همیشه نظر خود اوست، (این را بارها کسانی گفتهاند که با او کار کردهاند، همکاران او در نگارش این فیلمنامه بعدها از کار گروهی با تارکوفسکی را خاطرهیی تلخ نامیدند،) این همه از نبوغ او بود، که تیزبینی خاصی به چشماناش بخشیده بود تا بتواند طوری ببیند و بعد بازگو کند که جهانی را مبهوت خویش نگه دارد. «کودکی ایوان» در نوع خویش بینظیر است. شبیه به هیچ کدام از فیلمنامههای جنگی نیست که به آنها آشنا باشید. از میان یک رویا شما را پرت میکند به صحنهی نبرد و بعد خون است و سیاهی و تباهی. اثر بزرگشدن کودکی را در صحنهی مرگآلود بدترین نبردهای تاریخ نشانتان میدهد. کودکی که هیچ از کودکیاش نمانده جز بدنی خرد و کوچک. و حال تنها مردیست بیهیچ کس شبیه به خود. مردی که هیچ ندارد از دست بدهد. برای کشورش میجنگد و تنها چیزی که داشت: مادری که نازیها کشتند. «چهرهی ایوان در عکس به او نگاه میکند. چشمانش متعلق به آدم بزرگسالیست که پر از نفرتی مهارنشدنیست.» (صفحهی 107 کتاب.)
سرگردان در خویشتن ِ خویش
سولاریس، نوشتهی آندری تارکوفسکی و فریدریخ گُرنشتاین. ترجمه: هادی چپردار. 1972 شوروی سوسیالیستی، 165 دقیقه.
سولاریس یک اقیانوس است که از ذرات خاصی ساخته شده که میتوانند فکر کنند. سولاریس در سیارهی سولاریس قرار دارد. یک ایستگاه فضایی تحقیقاتی برفراز سولاریس هست. یک نفر قرار است به آنجا فرستاده شود. سولاریس رویازده است. در آن گذشته زنده میشود، جسم میگیرد و خود را عرضه میکند. کریس در ایستگاه خود را رودررو با خود میبیند. خودش همان شکلی که بود. وقتی زنش مرد. حالا زنش برگشته است. حالا وقت دارد با خودش فکر کند، زندگی کند، خودش باشد. سولاریس مغموم است. یک رویاست. یک رویای علمی ممکن. یک سرگیجه که در وجود خواننده رخنه میکند و سرد باقیش میگذارد: مدرنیسم چه بر سر ما آورده است؟ میگویند این فیلم را تارکوفسکی در برابر «ادویسهی فضایی: 2001» کوبرنیک کار کرد. هرچه باشد هر دو اثر شاهکار هستند و هر دو کلاسیک و شناخته شده. داستان فیلمنامه تنها یک اثر علمی-تخیلی روبهروی چشمانتان قرار نمیدهد، که یک رمان کامل است که در آن عرفان و مذهب و علم و کاوش در کنار هم قرار میگیرند و در کلمات با دقت چیده شدهی تارکوفسکی عیان میشود. مردی که هیچوقت نمیگوید من تنها دارم یک فیلمنامه کار میکنم، کلمات را طوری میچیند که انگار قرار نیست به تصویر کشیده شوند، که خود یک اثر کامل ادبی را میسازند. سولاریس در مدرنیسم دردناک قرن بیستمی غرق است: انسانهایی که در برابر همه چیز ناتوان هستند و تارکوفسکی همه چیز را در ناامیدی مدرن رها میکند، که چاره در دستان انسان نیست، که ما تنها تماشاگرانی هستیم بر فراز سولاریس، تا چه برای ما بسازد. تلاشمان را میکنیم. سعیمان را میکنیم. اما امیدوار بودن، کمکی نمیکند: آنچه قرار است رخ بدهد، رخ خواهد داد. «دانش؟ پرت نگو! در این وضعیت نبوغ و کمهوشی به یک اندازه بیفایدهست. باید بگویم که ما نمیخواهیم هیچ کهکشانی را فتح کنیم. نمیخواهیم زمین را تا دورترین سرحدات کهکشان گسترش بدهیم. ما نمیدانیم با دنیاهای دیگر چه کار کنیم. ما به دنیاهای دیگر نیاز نداریم. ما به ... به یک آینه نیاز داریم. داریم تلاش میکنیم تا ارتباط برقرار کنیم، اما هیچوقت نمیشود. ما در موقعیت خندهدار ِ انسانی هستیم که برای هدفی تقلا میکند که ازش میترسد، که بهاش نیازی ندارد. چیزی که انسان نیاز دارد انسان است! به افتخار گیباریان! بیاید به یاد او بنوشیم! هرچند که دچار وحشت شد.» (صفحهی 177 کتاب.)
رویاهای خوشبختی
استاکر. آندری تارکوفسکی و برادران استروگاتسگی. ترجمه: مژگان محمد. 1979 شوروی سوسیالیستی. 161 دقیقه.
یک منطقهی حفاظت شده هست. میگویند یک شهابسنگ دهکدهیی را ویران ساخت. میگویند از شهابسنگ گویی باز ماند که هر کسی به آن برسد، هر آرزویی داشته باشد، برآورده میشود. منظقه مرموز است. متافیزیک این جهان برآن حکمفرما نیست. حاکم رمزآلود خویش را دارد که چیزها را آنگونه شکل میدهد که خود میخواهد. هر چند که همه چیز منطقه به نظر عادی برسد، تنها یک راهنما، یک استاکر، میتواند به منطقه راه یابد، به اتاق راه یابد، و همراههای خویش را به آرزوهایشان وصال بخشد. استاکر خود نمیتواند آرزو کند. تنها شاهد است. یک شاهد آرام که فقط سعی میکند انسانها را به سوی خوشبختی بکشاند. روایت تارکوفسکی از این پیرنگ مرد تنهاییست که هیچکس، حتا خانوادهاش هم او را درک نمیکنند، و برای باری دیگر (شاید آخرین بار) راهی منطقه است، تا یک دانشمند و یک نویسنده را به امیدهایشان برسانند. اگر امیدی وجود داشته باشد. سه نفر راهی میشوند تا به آرزوهایی برسند که خود نمیدانند. و داستان شکل میگیرد. یک روایت اسرارآمیز هراسناک از یک سفر عرفانی – مدرن که آدمها را به سوی خود، به سوی زندگی، به سوی خوشبختی، به سوی واقعیت راهنما میشود: که هستیم و کجا درمانده بازایستادهایم که چه باید کرد؟در «استاکر» است که تارکوفسکی تصویرسازیهای صرف «کودکی ایوان» و دیالوگهای کوتاه و نیمهبلند «سولاریس» را میرساند به دیالوگهای بلند و تکاندهندهیی که میخکوب کننده هستند و تا پایان کتاب همراه دیگر نوشتههای او میشوند. او قلم خویش را یافته و از آن حداکثر استفاده را میکند. مینویسد و تصویر نقش میزند و مبهوت باقیتان میگذارد، که چه نبوغی دارد. «میدانید، چیزی که دربارهی رفتن به «منطقه» گفتم، همه دروغ بود. منبع الهام برود به درک ... اما چهطور میشود چیزی را که میخواهم، بشناسم یا نامی بهش بدهم؟ و چطور بگویم که در واقع شوقی به آن چیز ندارم؟ یا چیزی را میخواهم که در واقع نمیخواهماش؟ بعضی چیزها چنان مبهماند که نمیتوان نامی بر آنها گذاشت. معنیشان محو میشود، از بین میرود، ذرهذره تمام میشود، درست مثل مُشتی شن از میان انگشتان ِ گشوده. (مکث میکند.) وجدان من تمایل دارد که گیاهخواری همهگیر شود؛ در سرتاسر دنیا. اما ضمیر ناخودآگاهم حسرت طعم یک تکه گوشت آبدار را دارد. پس من در واقع چه میخواهم؟» (صفحهی 216 و 217 کتاب.)
فراموشی ِ ممکن
نوستالگیا. آندری تارکوفسکی و تونینو گوئرا. ترجمه: فردین صاحبالزمانی. 1983، ایتالیا، 126 دقیقه.
یک نویسندهی اپرا لیبرتو (آثار موزیکال داستانوار شبه اپرایی) از روسیه به ایتالیا آمده تا در مورد داستان آهنگساز روسی تحقیق کند که در اواخر قرون میانه به ایتالیا سفر کرد تا موسیقی تحصیل کند و در سکون ایتالیایی (نوستالژیا) غرقه شد و به کشور بازگشت، شرابخوار شد و خویش را دار زد. «نوستالگیا»ی تارکوفسکی رویاییترین توصیرپردازی ممکن است. همه چیز حالتی وهم گونه دارند. هیچ چیزی واقعی نیست. مردی که به سفر آمده، خود دردمندی واقعیست که خویش را میجوید و جز رویا و کابوس و توهم هیچ نمییابد. دیگر چیز زیادی برایش نمانده است. حتا نمیداند نهار خورده یا نه، امروز است یا دیروز، یا فردا. هیچ چیزی نمانده است. در اوج ناامیدی دست و پا میزند و تلاش میکند که خویش را نجات بدهد. «نوستالگیا» سفرهایی موازی آدمهاییست که هر کدام به دنبال چیزی مبهم گردهم آمدهاند. کشورها کنار گذاشته میشوند و فرهنگها و نامها و سنتها تا گیجی و مبهوت بودن انسان امروزی تصویر شود. انسانی که شاید دیگر میخواهد فقط در سکوت و سکون باشد و تاریکی. هیچ نبیند. هیچ نباشد. کاش هیچ نباشد. رنج سرتاسر اثر غمگین تارکوفسکی را پر کرده است. چهارمین فیلمنامهی او لبریز از توصیفهای سنگین و پر از جزئیات است. لوکیشن آن ایتالیاست، اما انگار که هر جای جهان میتواند باشد. او نقش میزند و از میان تصویرهای او خود را میبینیم، خیره بر خویش. در این اثر تارکوفسکی با شعر عجین شده است و بخش تاثیرگذاری از دیالوگها، شعرهای مادر خود او (یک شاعر معروف روس،) هستند. در «نوستالگیا»، تارکوفسکی مرزهای ادبیات و سینما را کنار میگذارد و همه چیز در هم یکی میشود: در تصویری ممتد و طولانی از زندگی امروزی. «نور پنجرهها بهآرامی انگار روشنتر میشوند. شاید نور ماه باشد که فراز ِ زمین ایستاده و هِلال ِ تاریک ِ رواقها و ستونهای عظیم ویرانههای کلیسای ِ جامع ِ چیوستینو را نمایان میکند که در آسمان ِ پُرآذرخش بالای خانه به پرواز درآمده، سربرافراشته بالای خانه و بالای گورچاکف همانطور که ساکن نشستهاند زیر درخت. دیوارهای ستبر، مثل دیوارهای زندان، خانهاش را در برگرفته و خشک کلوخهای زمین ِ خانهاش در مه و سبزههای کلیسا گم شده، و با ماهش روشنا یافته است ...» (صفحهی 317 کتاب.)
مرگ ِ مبهوت
ایثار. آندری تارکوفسکی. ترجمه: نغمه ثمینی. 1986، سوئد. 149 دقیقه.
آخرین اثر تارکوفسکی پیش از مرگ بر اثر سرطان، بهگونهیی یک وصیتنامهی معنوی-هنری از یکی از بزرگترین نامهای تاریخ سینما و فرهنگ جهان است. تارکوفسکی مرزهای هنر و اسطوره را درهم میریزد و ماجرای یک قصه دربارهی ساحرهیی که با آمیزش جسمانی شفا میبخشد را ترکیب میکند به ترس امروزی از جنگی دیگر، راوی داستان، در اولین اپیزود فیلم، در یک پیادهروی طولانی برای پسرش داستانهای مختلف تعریف میکند. استاد دانشگاه است و مغموم. داستان ادامه پیدا میکند تا بازگشت به خانه، یک روز آرام، که با یک تصویر سیاه میشود: قیافهی نخستوزیر که خبر از شروع جنگ میدهد و اینکه بمبهای اتمی کشور را نجات خواهند داد ... فیلم در یک کابوس غرق میشود، سیاهترین و ترسناکترین صحنهها در طبیعیترین شکل زندگی نقش زده میشوند. هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. چون برق نیست، خبری هم منتقل نمیشود. آدمها اما هراسان و درمانده که چه خواهد شد ... جواب در دستان راویست، ساحره را بیابد و آرزو کند تا هیچ اتفاقی نیفتد ... تا همه چیز به حالت «آه خداواندا! در این وقت مخوف ما را نجات بده ... مرگ را برای فرزندانم مخواه، و نه برای دوستانم نه همسرم نه ویکتور، یا هر کسی که دوستت دارد، به تو باور دارد، یا هر آن کسی که به تو ایمان ندارد، چرا که نابیناست و فرصتی درخور برای اندیشیدن به تو نداشته، یا به این سبب که هرگز در نهایت ِ اندوه نبوده، و برای کسانی که اینک بیبهرهاند از امید، از آینده، از زندگی، از اقبال ِ اینکه بگذارند افکارشان درجا نزد تو بیاید، کسانی که در ترس غوطهورند و در احساس ِ نزدیک شدن به پایان، میترسند نه برای خود بلکه برای نزدیکانشان، برای آنهایی که حمایتگری جز تو ندارند. زیرا این جنگ ِ آخرین است، و مخوف است، و نه فاتحی به جا میگذارند نه مغلوبی؛ نه شهری، نه روستایی، نه سبزینگی، نه درخت نه آبی در چشمهای نه پرندهای در آسمان ...» (صفحهی 270 کتاب.)
مروری بر نمایش در ایران
گذشته برای آینده
مروری بر «نمایش در ایران»
م واعظی
منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران - یکشنبه اول دی ماه هشتاد و هفت
نسخهی پیدیاف
نمایش در ایران. بهرام بیضائی. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان. چاپ ششم: 1387. 2000 نسخه. 224 صفحه. 3500 تومان. به همراه شصت تصویر و طرح.
«این یک تاریخ زنده نیست. هر چند زنده نبودن از مشخصات هر کتاب تاریخ است، ولی اینبار علت را شاید در نمایش ایران باید جست که نیمهجانی سختجان بوده است.» (بهرام بیضائی، از پیشگفتار چاپ اول 1344)
آفرینش
اگر در میان آدمهای زندهی فرهنگ نمایش ایران بگردید، نامی به بلندآوازی بهرام بیضائی پیدا نخواهید کرد. اگر در میان کتابهای موجود در بازار بگردید و سراغ یک تحقیق زنده در باب نمایش ایرانی بگردید، کتابی به شناخته شدهگی «نمایش در ایران» نخواهید یافت. کتابی که سالها پیش نوشته شد، منتشر شد و اقبال عمومی را متوجه خویش یافت. بیضائی قرار گذاشته بود که تحقیق را کامل کند و ناشر هم قصد کرده بود کتاب را در ظاهری زیباتر، با تصویرهایی رنگی و ظاهری منسجمتر منتشر کند. برای همین موضوع هم کتاب چند سالی تجدید چاپ نشد. ولی اکنون به همان وضع سابق منتشر میشود تا استاد کی وعده را عملی سازند و ویرایش جدید و جامعتر از نسخهی فعلی را به بازار بفرستند. کهنگی زمانی، همانطور که خود استاد هم دانستهاند، در کتاب هست، مخصوصا در بخشهای نخستین آن که مواردی عنوان میشود که اکنون برای خوانندهی امروزی جزو بدیهیات هستند. ولی اصل کار که تحقیق بر روی نمایش ایرانیست همچنان بدیع و تازه مینماید و خواننده را مجذوب خویش میسازد. کتاب تحقیقی آقای بیضائی، یک اثر نخستین و ناقص است، اثری که عنوان شده بهتر خواهد شد و هنوز منتظریم.
گنج گذشتگان
ادبیات غرب لابهلای گذشتهی خویش را به دقت جسته و هر چیزی را که یافته با افتخار اعلام کرده و این چنین یک سنت دو هزار و ششصد سالهی تئاتر هم از آن خویش دارد. ایران در کتابهای درسیاش سالها وقتی به ادبیات نمایشی میرسد صرفا عنوان میکند: نمونهیی جدید که ما از اواسط دوران قاجار در ایران داشتهایم و نمونههایی چون روحوزی را مثال میآورد (نقل به مضمون). برای کسانی که چنین تصوری از تاریخ تئاتری کشور دارند، رسیدن به کتابی مستدل و تحقیقی که مملو از نشانههای تئاتری سرزمین ما، از سالیان سال پیش، از هزاران سال پیش از این است، شوک آور خواهد بود. انتظار ندارید چنین غنی داستانها و مراسمها و آیینها در کشور وجود داشته باشد و شما تقریبا هیچ چیزی از آنها نشنیده باشید. کتاب آقای بیضایی بازگویی نسلهای گذشته است. نسلهایی که رفتند و اندک چیزی که از آنها مکتوب مانده را سکوت فرا گرفته است. سکوتی که دستهای محققها را به سوی خود میخواند، اگر کسی بخواهد گوش کند و مانند آقای بیضائی اثری خیره کننده به یادگار بگذارد. کتاب البته ضعفهای خود را، مخصوصا بعد از حدود چهل سال از چاپ اول، دارد و نیاز به بازنگری، همانطور که در مقدمهی کتاب عنوان شده است، بیشتر از هر زمانی احساس میشود.
ساختار کتابی
پس از مقدمات کتاب که به توضیح تاریخ سرزمین میپردازند، البته با زبان پراکندهی رسم دههی چهل ایران، کار تحقیقی، که زبان منسجم خویش را دارد، کتاب را به دو قسمت اصلی تقسیم میکند: ابتدا «نمایشهای پیش از اسلام» میآیند، که چون مدارک مکتوب و مستدل کمی از آنها در دست آقای بیضائی بوده، تنها توصیفی از آنها را میخوانیم. چهارده صفحه در این فصل میآید و بعد بخش مفصل «نمایشهای پس از اسلام» میآید که خود چهار بخش اصلی را دربر میگیرد: «نقالی»، «نمایشهای عروسکی»، «تعزیه»، «نمایشهای شادیآور». نمایشی که آقای بیضائی صحبتش را به میان میکشد و تاریخ حدودا سه هزار سالهی آن را برایمان باز میگوید، چیزی جدا از ساختار دولتی و مذهبی کشور بوده، که حتا پیش از ورود اسلام هم نظر خوشی به صحنههای نمایش نداشتهاند. سرزمین ما ولی نمایش را همیشه در خود زنده نگه داشته بود. بین مردم بود و دور از جایگاههای حکومتی، برای همین هم چندان نشان رسمی از آنها نبود. بیضائی به دنبال یافتن ردپای آنان در میان اسناد و تصویرها میجوید و یافتههای خویش را منسجم میکند و کتاب «نمایش در ایران» هر چه به میانهی خویش نزدیکتر میشود، غنای بیشتری میيابد. جدیتر میشود. و سنگینتر. هر چه به زمان حال نزدیکتر میشویم، یافتن اسناد و منابع آسانتر میشوند و کتاب واضحتر میشود. کتاب با مروری بر تئاتر ایران تا پیش از زمان انتشار کتاب پایان مییابد و در نهایت یک واژهنامهی جذاب از واژگان تئاتری در اختیار خواننده قرار میگیرد. کتاب آقای بیضائی همانند بیداری از یک خواب طولانیست. چیزهایی در یاد هست و چیزهایی را میتوان دوباره در ذهن ساخت. ولی تصویرها ناقص هستند. کار بیشتری میطلبند. کاری در خور تاریخ این سرزمین، تاریخ نمایش که گذشتگان ما را مجذوب خود نگه داشته بود و ما را به فراموشی کشاند. شاید آن زمان که کار منسجمتر و گستردهتری روی تاریخ تئاتر این مردم انجام شده باشد، بتوانیم هویتی از آن نمایشهای این سرزمین بسازیم و تئاتری ملی – جهانی از آن خود داشته باشیم. تئاتری که چیزها برای افتخار خویش در آستین دارد، مستدل و مکتوب و به تحقیق آراسته شده.
تابلو
در سرزمینی که لحظههای شاد زندگی اکثریتش انگشتشمار است، نمایش مضحک اگر هم هست عقدهدار است. مضحکهای که هست برای جبران هر چه بیشتر لحظههای تلخ هر چه بیشتر خود را به لاقیدی و مسخرگی و بیبند و باری میزند و این راهی به زیادهروی است. از طرفی در چنین محیط، محیط عدم اختیار، اگر عامی بخواهد حرفی دربارهی محیطش بزند ناچار است چهرهی معترض خود را با صورتک مضحکه بپوشاند. پس اینجا شوخی و مضحکه اغلب وسیلهیی ظریف برای تلطیف زندگانی نیست، به عکس یک حربه است؛ وسیلهایست کینهجویانه برعلیه لحظههای ثابت و ساکن و راکد و تلخ، و سرپوشی است برای انتقادها و نیشخندهای تند و زمخت و حتی گاه مستهجن. (صفحهی 157 کتاب.)
مروی بر «جهان نو، سینمای نو»
در جهان آینده
مروی بر «جهان نو، سینمای نو»
م. واعظی
منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران با اسم خانوادگی مادری ام
جهان نو، سینمای نو، گفتوگو با کارگردانان سینمای ایران. اسماعیل مهیندوست. چشمه: بهار 1387. 1500 نسخه. 319 صفحه. مصور. 5500 تومان.
در سرزمین خویشتن
سینمای ما هم ثروتمند است، حالا هر چقدر هم که دلمان بخواهد قبول کنیم که هنوز خیلی مانده تا به جایی برسیم، هر چقدر هم که سینمای خودمان را کوچک تصویر بزنیم، سینمایی داریم غنی. این را اسماعیل میهندوست خیلی راحت با کتاب سنگین وزن و با صفحات بزرگ خشتی خویش نشانمان میدهد: پانزده مصاحبه با کارگردانان صاحبنام بعد از انقلاب کشور، که پیش از این در نشریهی «صنعت سینما» منتشر شدهاند و تمرکز اصلی مصاحبهها هم بر کارگردانی آثار است. آقای میهن دوست سعی کردهاند تصویری ترسیم کنند از اینکه کارگردانهای ما در چه نقطهیی قرار گرفتهاند. برای همین رفتهاند با آدمهای مختلف، سر اکران فیلم جدیدشان (در آن زمان،) مصاحبه کردهاند و از یک فرمول ساده هم پیروی کردهاند، تا رشد کارگردانهای ما را نشانمان بدهد: اول از این سوال کلیشهیی شروع کرده که کی هستی و کجا سینما را آموختهیی، همین سوال کلیشهيی ملالتبار نشان میدهد که چه تعداد زیادی از کارگردانهای مهم ما تحصیلات عالیه در سینما و رشتههای مرتبط هنری از کشورهای غربی دارند. بعد هم مروری کوتاه دارد بر آثار مهم آن فرد و بحث را میکشاند به فیلم جدید و روی فیلم مانور میدهد، ریز ریز سوال میپرسد و کارگردان را مجبور میسازد تا روشهای خودش را به زبانی ساده بیان کند. اول هر مصاحبه هم یک عکس از هر کارگردان چاپ شده است، سیاه سفید و به یاد ماندنی.
حرفهای خودمانی
در کتابهای گفتوگویی که ما در بازارمان داریم، بیشتر از هر چیزی، ضعف مصاحبهکننده است که آزاردهنده است تا چیزهای دیگر کتاب. اغلب کسانی که دست به مصاحبه میزنند، نه درک درستی از این دارند که مصاحبه چیست، (بیشتر دنبال جروبحث و به کرسی نشاندن نظر خود هستند تا نشان دادن کسی که با او مصاحبه میشود،) و نه علمی مناسب از مبحثی دارند که از آن سخن میرود. کتاب سینمایی آقای میهندوست هیچکدام از این ضعفها را ندارد. هم مصاحبهها خوب تنظیم شدهاند، هم سوالها، (هرچند که بعضی جاها زیادی طولانی میشوند،) مناسب هستند، و هم خود آقای میهندوست موضوع کارگردانی را میشناسند. تنها چیزی که ضعف است در کتاب، این موضوع است که کارگردانهایی که دوست آقای میهندوست هستند، مصاحبههایی طولانیتر دارند و جالبتر بحث میشوند، و کارگردانهای غریبه کوتاهتر، جدیتر و خشکتر نقش زده میشوند. یعنی آقای سینمایی ما نتوانسته است خوب اعتماد تمام آدمهایی که روبهرویش نشستهاند را جلب کند. این تنها ضعفی است که به کتاب لطمه زده. مثل مصاحبه با رسول ملاقلیپور که میتوانست خیلی بهتر باشد.
گنجهای آینده
کتاب آقای میهندوست یک اثر دوست داشتنی برای خوانندهی دوستار سینمای ایران است که میخواهد یک سری نوشتههای جدی و مستند را بخواند. یک سری اطلاعات خام که در کنار هم یک تصویر نسبتا روشن از وضعیت سینمای جدی ما را نشان میدهند. کارگردانهای ما را بحث میکند و سینمای ما را زیر سوال میبرد و بعد هم که کتاب تمام شد، با خیال راحت میگویی، چیزهایی داریم ها! کتابهایی مثل کتاب آقای میهندوست کتابهای بیسیک (پایهیی) ما هستند، هرچند که تمام تلاشمان را میکنیم این جور کتابهای وطنی را نادیده بگیریم و بگوییم که چندتا مصاحبه است دیگر! اما کتاب مهم است. کتاب ثمرهی تلاشی چند ساله است. تلاشی که امیدواریم ممتد باشد و جلدهای بعدی این مجموعه را هم ببینیم.
آدمها و فیلمها
داریوش مهرجویی: بمانی. بهمن فرمانآرا: خانهیی روی آب. علیرضا رئیسیان: ایستگاه متروک. احمد امینی: این زن حرف نمیزند!. پرویز شهبازی: نفس عمیق. فرزاد موتمن: شبهای روشن. محمدعلی سجادی: جنایت. حمید نعمتالله: بوتیک. اصغر فرهادی: شهر زیبا. رسول ملاقلیپور: مزرعه پدری. خسرو معصومی: رسم عاشقکشی. دکتر علی رفیعی: ماهیها عاشق میشوند. رضا میرکریمی: خیلی دور خیلی نزدیک. رخشان بنیاعتماد و محسن عبدالوهاب: گیلانه. رسول صدرعاملی: دیشب باباتو دیدم آیدا.
مروری بر «نمایش در ایران»
گذشته برای آیندهسید مصطفی رضیئی
منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران
نمایش در ایران. بهرام بیضائی. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان. چاپ ششم: 1387. 2000 نسخه. 224 صفحه. 3500 تومان. به همراه شصت تصویر و طرح.
«این یک تاریخ زنده نیست. هر چند زنده نبودن از مشخصات هر کتاب تاریخ است، ولی اینبار علت را شاید در نمایش ایران باید جست که نیمهجانی سختجان بوده است.» (بهرام بیضائی، از پیشگفتار چاپ اول 1344)
آفرینش
اگر در میان آدمهای زندهی فرهنگ نمایش ایران بگردید، نامی به بلندآوازی بهرام بیضائی پیدا نخواهید کرد. اگر در میان کتابهای موجود در بازار بگردید و سراغ یک تحقیق زنده در باب نمایش ایرانی بگردید، کتابی به شناخته شدهگی «نمایش در ایران» نخواهید یافت. کتابی که سالها پیش نوشته شد، منتشر شد و اقبال عمومی را متوجه خویش یافت. بیضائی قرار گذاشته بود که تحقیق را کامل کند و ناشر هم قصد کرده بود کتاب را در ظاهری زیباتر، با تصویرهایی رنگی و ظاهری منسجمتر منتشر کند. برای همین موضوع هم کتاب چند سالی تجدید چاپ نشد. ولی اکنون به همان وضع سابق منتشر میشود تا استاد کی وعده را عملی سازند و ویرایش جدید و جامعتر از نسخهی فعلی را به بازار بفرستند. کهنگی زمانی، همانطور که خود استاد هم دانستهاند، در کتاب هست، مخصوصا در بخشهای نخستین آن که مواردی عنوان میشود که اکنون برای خوانندهی امروزی جزو بدیهیات هستند. ولی اصل کار که تحقیق بر روی نمایش ایرانیست همچنان بدیع و تازه مینماید و خواننده را مجذوب خویش میسازد. کتاب تحقیقی آقای بیضائی، یک اثر نخستین و ناقص است، اثری که عنوان شده بهتر خواهد شد و هنوز منتظریم.
گنج گذشتگان
ادبیات غرب لابهلای گذشتهی خویش را به دقت جسته و هر چیزی را که یافته با افتخار اعلام کرده و این چنین یک سنت دو هزار و ششصد سالهی تئاتر هم از آن خویش دارد. ایران در کتابهای درسیاش سالها وقتی به ادبیات نمایشی میرسد صرفا عنوان میکند: نمونهیی جدید که ما از اواسط دوران قاجار در ایران داشتهایم و نمونههایی چون روحوزی را مثال میآورد (نقل به مضمون). برای کسانی که چنین تصوری از تاریخ تئاتری کشور دارند، رسیدن به کتابی مستدل و تحقیقی که مملو از نشانههای تئاتری سرزمین ما، از سالیان سال پیش، از هزاران سال پیش از این است، شوک آور خواهد بود. انتظار ندارید چنین غنی داستانها و مراسمها و آیینها در کشور وجود داشته باشد و شما تقریبا هیچ چیزی از آنها نشنیده باشید. کتاب آقای بیضایی بازگویی نسلهای گذشته است. نسلهایی که رفتند و اندک چیزی که از آنها مکتوب مانده را سکوت فرا گرفته است. سکوتی که دستهای محققها را به سوی خود میخواند، اگر کسی بخواهد گوش کند و مانند آقای بیضائی اثری خیره کننده به یادگار بگذارد. کتاب البته ضعفهای خود را، مخصوصا بعد از حدود چهل سال از چاپ اول، دارد و نیاز به بازنگری، همانطور که در مقدمهی کتاب عنوان شده است، بیشتر از هر زمانی احساس میشود.
ساختار کتابی
پس از مقدمات کتاب که به توضیح تاریخ سرزمین میپردازند، البته با زبان پراکندهی رسم دههی چهل ایران، کار تحقیقی، که زبان منسجم خویش را دارد، کتاب را به دو قسمت اصلی تقسیم میکند: ابتدا «نمایشهای پیش از اسلام» میآیند، که چون مدارک مکتوب و مستدل کمی از آنها در دست آقای بیضائی بوده، تنها توصیفی از آنها را میخوانیم. چهارده صفحه در این فصل میآید و بعد بخش مفصل «نمایشهای پس از اسلام» میآید که خود چهار بخش اصلی را دربر میگیرد: «نقالی»، «نمایشهای عروسکی»، «تعزیه»، «نمایشهای شادیآور». نمایشی که آقای بیضائی صحبتش را به میان میکشد و تاریخ حدودا سه هزار سالهی آن را برایمان باز میگوید، چیزی جدا از ساختار دولتی و مذهبی کشور بوده، که حتا پیش از ورود اسلام هم نظر خوشی به صحنههای نمایش نداشتهاند. سرزمین ما ولی نمایش را همیشه در خود زنده نگه داشته بود. بین مردم بود و دور از جایگاههای حکومتی، برای همین هم چندان نشان رسمی از آنها نبود. بیضائی به دنبال یافتن ردپای آنان در میان اسناد و تصویرها میجوید و یافتههای خویش را منسجم میکند و کتاب «نمایش در ایران» هر چه به میانهی خویش نزدیکتر میشود، غنای بیشتری میيابد. جدیتر میشود. و سنگینتر. هر چه به زمان حال نزدیکتر میشویم، یافتن اسناد و منابع آسانتر میشوند و کتاب واضحتر میشود. کتاب با مروری بر تئاتر ایران تا پیش از زمان انتشار کتاب پایان مییابد و در نهایت یک واژهنامهی جذاب از واژگان تئاتری در اختیار خواننده قرار میگیرد. کتاب آقای بیضائی همانند بیداری از یک خواب طولانیست. چیزهایی در یاد هست و چیزهایی را میتوان دوباره در ذهن ساخت. ولی تصویرها ناقص هستند. کار بیشتری میطلبند. کاری در خور تاریخ این سرزمین، تاریخ نمایش که گذشتگان ما را مجذوب خود نگه داشته بود و ما را به فراموشی کشاند. شاید آن زمان که کار منسجمتر و گستردهتری روی تاریخ تئاتر این مردم انجام شده باشد، بتوانیم هویتی از آن نمایشهای این سرزمین بسازیم و تئاتری ملی – جهانی از آن خود داشته باشیم. تئاتری که چیزها برای افتخار خویش در آستین دارد، مستدل و مکتوب و به تحقیق آراسته شده.
تابلو
در سرزمینی که لحظههای شاد زندگی اکثریتش انگشتشمار است، نمایش مضحک اگر هم هست عقدهدار است. مضحکهای که هست برای جبران هر چه بیشتر لحظههای تلخ هر چه بیشتر خود را به لاقیدی و مسخرگی و بیبند و باری میزند و این راهی به زیادهروی است. از طرفی در چنین محیط، محیط عدم اختیار، اگر عامی بخواهد حرفی دربارهی محیطش بزند ناچار است چهرهی معترض خود را با صورتک مضحکه بپوشاند. پس اینجا شوخی و مضحکه اغلب وسیلهیی ظریف برای تلطیف زندگانی نیست، به عکس یک حربه است؛ وسیلهایست کینهجویانه برعلیه لحظههای ثابت و ساکن و راکد و تلخ، و سرپوشی است برای انتقادها و نیشخندهای تند و زمخت و حتی گاه مستهجن. (صفحهی 157 کتاب.)