ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
لينکده
دربارهی رمان «یک دقیقه سکوت»، کار تازهی «زیگـفـریـد لـنـتـس» آلـمانـی
«خـداحـافظ گـاری کـوپر» رومن گاری تحتتاثیر «ناتوردشت» سلینجر است
اگر هوس يک رمان كمحجم كردهايد كه هيجانانگيز، رمانتيک و جذاب باشد!
تحویل در خانه:داستانی از ریچارد ویلی
با ترجمهی خواندنی «بابک تختی»
ده داستان ترسناک برتر از نگاه گاردین
داوران نهمين جايزهی «نويسندهگان و منتقدان مطبوعات» مشخص شدند
مروری کوتاه بر «قـصههـای بانمـک»، کتابی با ترجمهی امیرمهدی حقیقت
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهاایسنا
مهر
فارس
ایلنا
میراث فرهنگی
روزانه
رادیو زمانه
دو در دو
بازنگار
بلاگ نیوز
بلاگچین
بالاترین
فرهنگی
جشن کتاب
جن و پری
عروض
فانتزی - آکادمی
مجلهی شعر
سمرقند
گل آقا
پندار
ماندگار
هزارتو
دیگران
دیباچه
کارگاه
ایران تئاتر
مرور
والس
بخارا
فروغ
اشا
آتیبان
کتاب نیوز
روزنامهها
شرق
اعتماد
هممیهن
کارگزاران
همشهری
تهران امروز
اعتماد ملی
جاهای دیگر
انتشارات کاروان
فتوبلاگ سام
ساسان قهرمان
بازتاب
بی. بی. سی
دویچه وله
انتشارات ققنوس
خانهی هنرمندان
زنستان
کتابهای رایگان
قفسه
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
مروری بر رمان «مستاجر»
منتشر شده در روزنامهی کارگزاران
خیابانهای کافکا
:«اگر كتابی كه میخوانیم با ضربهای سنگین به جمجمهمان بیدارمان نكند، چرا باید آن را بخوانیم؟ كه شادمان كند؟ ما میتوانیم بدون این كتابها هم شاد باشیم. چیزی كه ما احتیاج داریم، كتابهایی است كه مثل واقعهای وحشتناك بر ما نازل شوند. مثل زخم مرگ كسی كه بیشتر از خودمان دوستش میداشتیم، یا مثل وقتی كه در جنگلهای خالی از انسان گم شدهایم. مثل خودكشی. كتابها باید دیلمی باشند برای شكستن یخ درونمان.» فرانتس كافكا – از مقدمه كتاب
تاریكیها
یك خانه عجیب و غریب و آدمهایی عجیبتر، توی یكی از محلههای پرجمعیت یك شهر بزرگ، شاید پاریس، میشود دستمایهای برای تخیل یك نویسنده معروف (و البته بیشتر منفور) تا چنگ بیندازد روی اصول زندگی شهری و همه چیز را مسخره كند. زندگی اجارهنشینی در زمانهای مختلف مواد خام لازم فوقالعادهای برای فضایی طنزگونه (اینجا طنزی كاملا سیاه) فراهم آورده است. رولان توپور نویسنده معروف فرانسوی (1997 – 1938) بیشتر به كار نوشتن در مطبوعات، شعر، كشیدن كاریكاتور و ساختن انیمیشن مشغول بود. البته رابطهای نزدیك با سینما داشت، رومن پولانسكی فیلمی با همین نام «مستاجر» از روی كتاب او ساخته و طبق مقدمه مترجم به سیر روایتی كتاب و اتفاقاتی كه میافتد كاملا وفادار هم مانده است. رمان توپور برای بیان زندگی آفریده نشده است. او آمده تا از تاریكیها سخن بگوید. رمان او سنگین است، عصبیكننده و غمگین. هر چند شاید همچون بحثی كه در مقدمه كتاب آمده، اشكال از خواننده غیر اروپایی است: در این هیچ شكی نیست كه كتاب هم در محتوا و هم در روایت تحت تاثیری سنگین از فرانتس كافكا قرار دارد و هیچ شكی هم در این نیست كه كافكا برای خواننده اروپایی چیزی بیش از آنی است كه ما به عنوان خوانندههای دیگر ملل میشناسیم، در مقدمه آمده كه كافكا وقتی بخشهایی از «محاكمه» را برای دوستهایش میخواند، از شدت خنده نفسش بند میآمد. طنز سیاه هم زیبایی خودش را دارد، البته اگر مستقیم تحت تاثیر مكتبهای ادبی پاریسی باشی.
اتاقهای وحشت
یك كارمند معمولی یك اداره كاملا معمولی دنبال خانه میگردد. مجبور است از آپارتمان فعلیاش خارج شود، اگر نه او را میاندازند توی خیابان. خبری به او میرسد كه یك آپارتمان كوچك هست كه به درد او میخورد. صاحبخانه، یك زن میانسال، خودكشی كرده و حالا خانه خالی است. اگر بجنبد میتواند آن را صاحب شود. خودش را میرساند به خانهای قدیمی و با ظاهری هولناك. با دادن رشوه به سرایدار میتواند وارد خانه شود، اتاق و دیگر بخشها را ببیند (توالت در ساختمانی روبهروی اتاق اوست) و با صاحبخانه صحبت كند. موسیو زی، آدمی خشك و مقرراتی، رقمی بیش از توان او برای پیشپرداخت میخواهد و بالاخره یك جوری با هم كنار میآیند. با این شرط كه اگر زن فوت كرد، خانه مال او خواهد شد. حالا دیگر توپور چیزهای اصلی كه لازم داشت را بیان كرده و داستان مسیر خود را طی میكند: در بیمارستان به دیدن زن میرود. با دختری جوان و وسوسهكننده به نام استلا آشنا میشود. زن میمیرد. خانه مال او میشود. به خانه جدید میآید. همه چیز ظاهرا مرتب است.
هیولاهایی در سایه
همه چیز از یك مهمانی شروع میشود. دوستهایش را دعوت كرده تا خانه پیدا كردن او را جشن بگیرند. ساعت از 10 میگذرد و اعتراض همسایهها شروع میشود، كه چقدر سروصدا میكنی آقا و او مجبور میشود مهمانها را بریزد بیرون. یك سوم اول كتاب (بخش اول: مستاجر جدید) یك كتاب رئالیسم و ساده را پیش رویتان میكشد. یك سوم كتاب، (بخش دوم: همسایهها) كتاب را از تصویرهای آشنای ما دور میكند و به درون مرزهای سوررئالیسم میكشاند. خانه لبریز از آدمهای عجیب و غریب است. این را راوی كتاب، آقای ترلكوفسكی خیلی زود میفهمد. چیزهای عجیبی اتفاق میافتد. تقریبا به جز صاحبخانه و سرایدار، بیشتر همسایهها را هیچ وقت نمیبیند. آنها را نمیشناسد اما آنها انگار همیشه حواسشان به او هست. به كوچكترین حركت او حساس میشوند. روزها میگذرند و هر روز چیز تازهای را میفهمد. هر روز قطعهای جدید از پازل پر میشود. كمكم میترسد. یك خبرهایی هست. همسایههای او آدمهایی عادی نیستند. انگار هیولاهایی باشند منتظر. منتظر یك چیز تازه. یك... طعمه تازه. همه چیز از روزی آغاز میشود كه كافه روبهروی خانه او را مجبور میكند به جای صبحانه همیشگی، شكلات و نان تست بخورد، مثل زنی كه مرد، حتی سیگارش را هم عوض میكنند.
دگردیسی
خورخه لوئیس بورخس در شكل گرفتن فرم رمان آقای توپور نقشی جدی بازی میكند، دارید یك «ویرانههای مدور» مدرنتر را میخوانید. مستاجر سادهای كه به یك خانه میآید درگیر یك بازی جدی میشود: باید با همسایهها یكی شود، یا آنكه او را نابود خواهند كرد. با تمام وجود میجنگد و در سومین بخش كتاب، (بخش سوم: مستاجر قبلی) خودش را میبیند كه كمكم دارد از خودش جدا میشود. هیچ چیزی برایش باقی نمیماند. همه چیزش را هدف قرار دادهاند تا از او بگیرند. اول خانهاش را دزد میزند و هر چه از زندگی قبلیاش داشته را با خود میبرند. بعد میافتند به جان او. كمكم روزها كه از خواب بیدار میشود، میبیند او را آرایش كردهاند. كمكم... زندگی شهری ویرانگر است. باید آن را قبول كنی و غرق شوی. یا كنار بروی و هیچ چیز باقی نماند. غرق میشوی، یا ادامه میدهی، میجنگی و نابود خواهی شد؟ رولان توپور نثری ساده دارد، داستانی سیاه آفریده و روی روانتان راه خواهد رفت و از او چیزها خواهید آموخت، مانند كافكا، كه همیشه دوستداشتنی است. «آثار من با هیچ كسی شوخی ندارد، چون من آنچه را كه خواستار تغییرش هستم میكشم.»
رولان توپور، مقدمه كتاب
مستاجر
رولان توپور
ترجمه: كورش سلیمزاده
ناشر: نشر چشمه
چاپ اول: زمستان 1386
شمارگان: 1500 نسخه
قیمت: 3200 تومان
مروری بر «ریشههای رومانتیسم»
منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران
تصویرهایی از قطعههای گنگ پازل
سید مصطفی رضیئی
ریشههای رومانتیسم. آیزایا برلین. ترجمهی عبدالله کوثری. برندهی کتاب سال 1386 از وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامی. تهران: نشر ماهی. چاپ دوم: بهار 1387. 2000 نسخه. 240 صفحه. 5500 تومان. گالینگور.
سر آیزایا برلین (6 ژوئن 1909 – 5 نوامبر 1997)، فیلسوف و تاریخشناس عقاید، در روسیه متولد شد و بیشتر سالهای عمر خویش را در انگلستان گذراند. یکی از مشهورترین چهرههای تفکر آزاد (لیبرال) در قرن بیستم است. یک مقالهنویس، سخنران و گفتوگو کنندهی حرفهیی و مشهور بود. بیشتر آثار او از سری سخنرانیهای او در دانشگاه آکسفورد و برنامههای رادیویی بیبیسی گرفته شدهاند، که اکثرا بعد از مرگ او به صورت کتاب منتشر شدند. معمولا سخنرانیهایش را بدون یک متن از پیش نوشته شده انجام میداد، اما این مسئله چیزی از غنی بودن، منسجم بودن و خیرهکننده بودن آثار او کم نمیکند. او در 1971 برندهی جایزهی «رتبهی مریت» (مهمترین نشان عالی امپراتوری انگلستان در طول تاریخ،) شد. یهودی بود، ولی به تفکر آزاداش شهره بود. مهمترین نظریهی او در مورد «مفهوم آزادی» است. نشر ماهی در طول سه سال گذشته، سعی در ارائهی چاپی مناسب و درخور از آثار او را داشته است. قرار است کل مجموعه آثار او در این سری منتشر شوند. در سال 1385 «مجوس شمال» و چاپ اول «ریشههای رومانتیسم» منتشر شدند. در اردیبهشت سال جاری هم «کارل مارکس، زندگی و محیط» و «آزادی و خیانت به آزادی: شش دشمن آزادی بشر» منتشر شدند. کتابها در قطعی بزرگتر از پالتویی، در جلد مشکی منقش به تصویری از کهنسالی برلین، در خطوطی نسبتا ریز، منتشر شدهاند. «ریشههای رمانتیسم» در سال گذشته برندهی جایزهی کتاب سال ایران، مهمترین جایزهی کتاب دولتی ایران شد، و بلافاصله تجدید چاپ گشت. مترجم کتاب، عبدالله کوثری است که جدیدا علاقه به ترجمهی کتابهای خیلی جدی ادبی نشان میدهد، (از او در سال جاری «عیش مدُام» در باب فلوبر و مادام بووآری به قلم ماریو بارگاس یوسا منتشر شد، که در نوع خود خیرهکننده بود.) آقای کوثری در طول سالها کار ترجمه، به دقت و جدیت در کار مشهور هستند. این بار هم در کار بر روی نوشتههای آیزایا برلین، نبوغ خود را نشان دادهاند. کتاب با مقدمهی ویراستار شروع میشود که در آن از تبدیل سخنرانیهای برلین در بیبیسی به صورت کتاب، و اینکه برلین میخواست این سخنرانیها بعد از مرگ او منتشر شوند، مفصل سخن گفته است. ویراستار کتاب، هنری هاردی، از کالج وولفسن ِ اکسفورد است که کتاب را در مهی 1998 آماده و در 1999 انتشارات دانشگاهی کمبریج آن را منتشر میکند. کتاب دارای شش فصل است و در پایان اثر، نمایهی کتاب آمده است.
کلاف سردرگم، فصل اول: «در جستوجوی تعریف»
سر آیزایا برلین، با وجودی که روسی است، با اصالت یک انگلیسی اصیل بر روی صندلی استودیو تکیه میزند و کار خود را در مورد عصر رمانتیسم، آدمها و تاثیرهایشان آغاز میکند. سبک کاری او، ارائهی حداکثر اطلاعات ممکن، در خلاصهترین شکل ممکن، در غنیترین فرم روایتی ممکن است. او مردی است که دوست دارد همیشه بهترین را ارائه بدهد. در کارش به تمام معنا جدی است. فرم پاراگرافبندی کارش اهمیت خاصی در درک اثر او دارد: آرام از یک نقطهی تاثیرگذار حرفهایش را آغاز میکند، (در اولین پاراگراف کتاب، میگوید همانند نورتروپ فرای، هر گونه تلاشی در مورد معنا کردن رومانتیسم را بیخاصیت میداند،) و سپس به توضیح مبحث مشغول میشود. یک نفس میتازد. صبر ندارد برای هیچ چیز. بلافاصله بعد از شروع کتاب خودتان را کاملا درگیر با اثر میبینید. در چند پاراگراف مبحثی را که میخواهد توضیح بدهد را به صورت کلی بیان میکند، و سپس سرفرصت و دقیق، حرفهایش را برایتان توضیح میدهد. پای حرفهای آیزایا برلین باید با تمام وجود حاظر باشید، نباید حواستان به هیچ جای دیگری برود، باید دقیق و منظم و صبور باشید. شوخی با کسی ندارد، در هر جملهاش مباحثی جدی را پیش میکشد و یک خطای کوچک از خواننده کافیست تا او را کاملا از کل چیزی که خوانده دور کند، و مجبور به بازگشت و بررسی مجدد خطوط شود.
در نخستین فصل کتاب، ما داریم یک مقدمهی مفصل را میخوانیم در مورد رومانتیسم. اما در حقیقت برلین میخواهد یک حقیقت مهم را برایمان بازگو کند، که ما هیچوقت نمیتوانیم بفهمیم رومانتیکها چه میخواستند بگویند. خیلی ساده، ما هیچ وقت نمیتوانیم خودمان رومانتیک باشیم، نمیتوانیم در شرایط زمانی، مکانی و دنیای آنها باشیم و عین آنها. مثال میزند، پای یونانیها را به میان میکشد،عقایدشان را بیان میکند و بعد عقاید یهودی را بیان میکند. خیلی ساده میگوید یک یونانی هیچ وقت نمیفهمد چه جوری میتوان خدایی نادیدنی داشت که دریایی را بشکافد، کوهها را حرکت دهد، و جریانهای طبیعت را عوض کند، چون قبیلهیی دارد از کشوری به کشور دیگر میرود. چون ساختار ذهنیاش فرق میکند. برای همین هم هست که اصلا به سراغ تعریف و توضیح رومانتیسم نمیرود. بلکه مستقیم میرود به سراغ اروپای بعد از قرون میانه، کشورهای فرانسه، انگلیس را بحث میکند و نشان میدهد که چرا از نظر برلین برای رسیدن به ریشههای رومانتیسم یابد به سراغ سرزمین آلمان رفت. فصل اول لبریز از مثالها، اسمها و همراه چرخش مکرر موضوع است، (تقریبا هر پاراگراف یک موضوع کاملا جدید را پی میگیرد.) برلین جدی است و همانند یک جادوگر دارد معجونی از دانش برایتان آماده میسازد: که نشان دهد مسئله چقدر مهم، خارقالعاده است، و اینکه ما چقدر بیسوادیم، و هنوز در ابتدای راه سرگردان.
گذشتههای دروغین، فصل دوم: «نخستین حمله به روشنگری»
عصر روشنگری، عصری که اروپای بعد از رنسانس، مغرور به قدرتهای نظامی، و جهانی که داشت کامل زیر دستهایش نفسنفس میزد، برپایهی یک حقیقت بنیادی شکل گرفته بود: چیزی به اسم حقیقت هست، که میتوان به آن رسید. میتوان آن را داشت، اگر الان به آن نرسیدهایم، خوب هنوز زمان لازم است، کارها لازم است که به آن برسیم. یک روزی یک نفر این کار را خواهد کرد. آیزایا برلین عصر روشنگری و اصول کلاسیسیم را برایمان خط به خط بازگو میکند. آدمهای جدی این زمان و نظرهایشان را باز میگوید و نشان میدهد که اصول قاطع تفکر این عصر چه بود. نشان میدهد که این سبک تفکر چه بلایی بر سر جامعهی اروپا آورده بود: چیزی درست کرده به اسم آدمهای برتر، دانشمندان، روشنفکرها، مرز ساخته شده بود، انسانها را از هم جدا کرده بود. سیاهی را جایگزین لذت آزادی کرده بود. و بعد میرود سراغ آدمهایی که شروع کردن به تَرَک انداختن بر دیوارههای این سد ِ دروغین. مونتسکیو را برایمان مثال میزند، مردی که با نوشتههایش در باب انسانها و عقایدشان اولین حملهها را داشت. او را توضیح میدهد و بعد به سراغ هیوم میرود، مردی که رخنهای عمیق بر بنیاد روشنگری انداخت. آنگاه برلین از انسانها دور میشود و مستقیم میرود سر جامعهی آلمان و البته کمتر فرانسه، این دو را بحث میکند و با هم مقایسه میکند. بعد میرود سراغ نامی که همیشه دوست دارد از آن سخن بگوید: گئورگ ماهان. مردی که او را متفکر راستین میشناسد. مفصل هامان را بازگو میکند و فصل دوم را با نشانههایی از گوته به پایان میرساند.
تبارشناسی، فصل سوم: «پدران واقعی رومانتیسم»
چند صفحهی نخستین سومین فصل، دوباره بازگویی شرایط اروپایی است که رومانتیسم را در خود پرورش میداد. اینبار جدال با مذهب سنتزدهی لبریز از خرافات است، اروپا دارد به اصول لائیسه و سکولاریسم خاص خود نزدیک و نزدیکتر میشود، و زمانی که مورد نظر ماست، یک جنگ جدی تفکر برپاست. در میانهی این جنگ و جدال است که پدران واقعی جنبش رومانتیسم خود را نشان میدهند: دیدرو و «سالن». روسو و شیوهی زندگیاش. لنتس و خودکشیاش. کلینگر و نمایش «دوقلوها». گوته و «رنجهای ورتر جوان». جنبش طوفان و تنش در آلمان، (که در درسهای تخصصی ادبیات به عنوان شروع رسمی جنبش رومانتیسم شناخته میشود،) و زیباشناسی قرن هجدهم، هِردِر و عقایداش، و باز دوباره زندگیهای انسانهای گذشته: یونانیها، فینیقیها. در تمام طول این فصل، برلین توجهیی خاص به آلمان و آلمانیها، شرایط و موضوعات این کشور نشان میدهد، و همچنین چیزی از وفاداریاش به گئورگ هامان کم نمیشود، همه چیز را در اصول فکری هامان به خورد ما میدهد. انگار هامان یک سس خوشمزه است که هر غذایی را مزهدار میکند. برلین جدی است و هامان کسی است که آنقدر خوب همه چیز را بررسی، کنکاش کرده، آنچنان مهم حرف زده، که هیچ وقت از ستایش او خسته نمیشود. سومین فصل کتاب، شروعی بر اوج جنبش است. حالا برلین تمام مقدمههایی را که خواسته مفصل بیان کرده. چهارچوبهای فکری را بیان کرده و در این فصل راحت میتواند با مخاطبی حرف بزند که خوب به طرز تفکر و ایدههای او آشناست. حالا میدانید از شما چه انتظاری دارد. میدانید از این اثر چه به دست خواهید آورد. برلین معجزه میکند و خودش خوب به این مسئله آگاه است، خونسرد ایستاده تا ما هم این موضوع را درک کنیم و خودمان را به دستان تفکر او بسپاریم. فصل سوم شروعی است بر اوج هنر او، در همه چیز ممکن شده.
زمانهای آرامش، فصل چهارم: «رومانتیکهای میانهرو»
در چهارمین فصل، برلین وقت را اصلا تلف نمیکند، و مستقیم میرود سراغ بحث خود، و موضوع را عنوان میکند: سه متفکر آلمانی، دو فیلسوف و یک هنرمند که پایههای جنبش را استوار کردند، و آن را به دستان آشفتهی رومانتیکهای تندرو سپردند. اولین نفر، فیلسوف معروفی است که از رومانتیسم بیزار بود. از تمام چیزهایی که جنبش به آن عشق میورزید، دوری میکرد، و هنوز بزرگترین نقش را در جنبش بازی کرد، همسایهی نزدیک گئورگ ماهان و دوست صمیمی هِردِر: امانوئل کانت. چیزی که کانت را مهم میکند، ستایشگری او از علم و سرمستی او از آزادی انسان است. او جامعه و زمانهی آلمانی خویش را کامل جذب کرد، و از آن مفهومهایی را آفرید که بنیانهایی شدند برای بسیاری اندیشهها، چه در زمان خود و چه بعد از آن که همیشه کانت یک غول مهم بود، و البته این میان رومانتیکها هم بسیار از او استفادهها داشتند. برلین در پاراگرافهای فشردهی خویش در صفحاتی ممتد کانت را (البته کوتاه همراه شفتزبری،) بحث میکند. دومین نام شیلر است. مردی که رسالات فلسفی و نمایشنامههایش باقی است، دومین انسانی که برلینْ آزمند، بررسی و تحلیلاش است. برلین نشان میدهد که شیلر مفصل در مورد آزادی حرف زده، بحث کرده، و بعد میرود به سراغ بررسی شیلر. همانند تمام بررسیهای کتاب، برلین همه جانبه موضوعاش را نشانمان میدهد. تنها کافی است صبور خطوط را بخوانیم و چیزی را از دست ندهیم. سومین نام، یک فیلسوف دیگر، و البته مرید کانت است: فیتشه. انسانی عاشق که گفته: «همین که نام آزادی را میشنوم دلم باز میشود و میشکفد حال آنکه با شنیدن نام ضرورت به گونهای دردناک میگرید و تنگی میکند.» و همین انسان نظرش را ساده بیان کرده: «فلسفهی انسان چنان است که فطرت او، نه فطرت او چنان که فلسفهاش.» فصل مفصل چهارم، عشقورزی برلین است به مفهومهای آزادی که در بیان این سه تن تجلی مییابد. برلین در اینجا روح آزاداندیش خویش را تمام قد نشانمان میدهد. هر چند متمرکز بر سه نام است، اما باز هم هر جا که لازم باشد به سراغ موضوعات دیگر میرود، تا هیچ چیزی کم نباشد. فصل چهارم نفسگیر است و البته، جذاب، واقعا جذاب.
آخرین تصویرها، فصل پنجم: «رومانتیکهای تندرو»
حالا قطعههای پازل تقریبا کنار هم شکل گرفتهاند. برلین توانسته بیشتر نظارتش در مورد جنبش رومانتیسم را بیان کند، و زمان آن رسیده که به تصویرهایی نهایی برسیم. آخرین تصویرهای کتاب، بررسی جنبش رومانتیکها در اوج خود است. زمانی که هر چه بود، در تندروی رومانتیکی خلاصه شده بود: حرکت در حداکثر توان ممکن. مبحث را با نظریه ویلهلم شلگل شروع میکند، و این میشود مبنایی برای کار او: نظریهی فیشته دربارهی شناخت، انقلاب فرانسه، و رمان مشهور گوته به نام «ویلهلم مایستر». حالا زمان آن رسیده که برلین مفصل مثال بزند، مفصلتر بحث کند، و واضحتر نشان بدهد. از بحث فیشته میرسد به دو مفهوم بنیادی: عمق و نوستالژی. و پارانویا. سپس انقلاب فرانسه را در شکلهایش و معانیاش نشان میدهد: انقلابی که در نبوغ متولد شد و خود، خویشتن را کشت. اما مفاهیم پایهیی را بنیان نهاد که روح انسان را در خویش تازه کرد. بعد از یک تحلیل مفصل در باب انقلاب، نوبت میرسد به رمان گوته: شرحی از خودسازی انسانی نابغه، و تسلط بر خویشتن، «یعنی توصیف اینکه انسان چگونه میتواند بر خویشتن مسلط شود و با اِعمال آزادانهی ارادهی اصیل و نامقید، بدل به چیزی بشود.» رمان بحث میشود و تاثیرهایش بیان میشوند. بعد برلین خواننده را آماده میکند تا آخرین قدم را بردارد. به پایان کتاب نزدیک میشویم.
سرزمین آغازها، فصل ششم: «تاثیرات پایدار»
آخرین فصل کتاب قدرتنمایی برلین است. نزدیک به دویست صفحه خواننده را پیش برده و او را از این سوی اروپا به آن سو کشانده، انسانهای گوناگون و تفکرهای مختلف را عرضه کرده، تا به یک پاراگراف کوتاه برسد، پاراگرافی که کتاب را در خود خلاصه میکند: تمام ریشهها را بررسی کردیم و حالا یک مفهوم، نه یک معنا، از رومانتیسم قابل عرضه شدن است: «باری، پایههای عمدهی رومانتیسم بدین قرار است: اراده، یعنی این عقیده که چیزها ساختاری ندارند، و اینکه انسان میتواند چیزها را بدانگونه که میخواهد شکل ببخشد – و چیزها در نتیجهی همین فعالیت شکلبخشی انسان بهوجود میآیند – و بنابراین مخالفت با هر گرایشی که میکوشد تا واقعیت را چنان بنمایاند که گویی شکلی قابل مطالعه دارد و میتوان آن را به قلم آورد، فرا گرفت، به دیگران انتقال داد و به شیوهی علمی بررسی کرد.» (صفحهی 204 کتاب.) بعد از این است که آیزایا برلین از یک اصل کلاسیک یونان باستان پیروی میکند: بعد از یک نمایش نفسگیر، نمایشی کوتاه اجرا میشد، تا تاثیر هولناک اثر را در بیننده تلطیف کند، کاتارسیس نامیده میشد، و هنوز در تعریف دقیق آن ماندهاند. کاتارسیس برلین، نگاهیست آرام و خونسرد به روند موسیقی در زمانهیی که رومانتیسم زنده شد، نفس کشیدن را آغاز کرد، شور گرفت و دنیا را در خود فرو برد، و انسان را آماده نمود تا در رئالیسمی سرد فرو رود. فصل بهار ادبیات جهان کوتاه بود و البته تاثیرگذار، شاید این نظریه واقعا قابلقبول باشد که هیچ وقت نمیتوان انسان را دیگر از زیر سایهی رومانتیسمها بیرون کشید.
خطوطی از طلا
آیزایا برلین، در «ریشههای رومانتیسم»، خود را با تمام وجود در بررسی موضوع رها میکند، نمیدانیم این اثر نتیجهی چه مدت زمانی از کار ممتد است که این چنین غنی است. ولی از یک چیز میتوان مطمئن بود، اگر میخواهید نبوغ واقعی، کار شده و زنده را ببینید، آیزایا برلین را از دست ندهید، ناامیدتان نمیکند. «بنابراین آنچه از رومانتیسم حاصل شد لیبرالیسم بود و مدارا، بزرگواری بود و پیبردن به نقصانهای زندگی و نیز افزایش ادراک عقلانی ما از خویشتن. البته رومانتیکها خود هرگز به این پیامدها فکر نمیکردند، اما فراموش نکنیم که رومانتیکها همان کسانند که بیش از دیگران بر پیشبینیناپذیری فعالیتهای انسان تاکید نهادند و از این حیث آموزهی ایشان درست بود. آنان به چاهی که خود کنده بودند افتادند. چیزی را هدف گرفتند اما از بخت خوش ِ ما آنچه کردند پیامدی دقیقا خلاف آن داشت.» (آخرین پاراگراف کتاب.)
پرچم های سرخ
بعضی وقت ها هست آدم دلش خیلی بدجور می گیرد. به سفارش تلفنی مقاله آماده کردم برای روزنامه. گفتند هزار و دویست کلمه و من هزار و چهارصد کلمه نوشتم. آخرش یک بریده از کتاب بود که می توانستند بردارند و می شد هزار و صد کلمه. روز یکشنبه مطلب در روزنامه رفت. ولی ... هم متن خودم را می گذارم و هم متن منتشر شده در روزنامه را
پرچم های سرخ
مروری بر نمایشنامه ی «مادر»
سید مصطفی رضیئی
متنی که من نوشتم
مادر، زندگی پلاگه آ ولاسووآ زن انقلابی اهل ِ توِر، نوشته ی برتولد برشت. ترجمه ی جاهد جهانشاهی. تهران: انتشارات نگاه. چاپ دوم (اول ناشر): 1386. 2000 نسخه. 112 صفحه. 1200 تومان.
«نگران من نباش، حتی در سیبری هم یک بار نان پیدا کردم.»
(صفحه ی 85 کتاب.)
صحنه های طبیعی
ادبیات همیشه یک ابزار مناسب بود برای آموزش دادن. بیان موضوعات در زبانی شعر گونه و به زبان ساده فرمی مجذوب کننده بود که از اخلاق تا کشاورزی را می شد به وسیله ی آن به دیگران منتقل کرد، چون زبانی منظوم داشت، به راحتی در ذهن عام ثبت می شد، و چون ساده بود، خیلی سریع منتقل می گشت، والبته در زمانی بسیار کوتاه: در حد تماشای یک تئاتر، یا خواندن یک شعر بلند. تئاتر شعرگونه، یکی از جذابترین ابزارها برای آموزش بود. نمایش هایی ساده که مفهوم های مورد نظر را در خود داشتند و مخاطب را در خود حل می کردند، (همین الان هم انیمیشن های کوتاه آموزشی جزو پر مخاطب ترین برنامه های تبلیغی تلویزیونی کشور هستند.) در 1931، در میانه ی نبرد تعیین کننده ی گروه های سیاسی در آلمان، که سرانجام نازی ها در آن سربلند بیرون آمدند، برتولت برشت، به تقلید از «مادر»، رمان مشهور ماکسیم گورگی، نمایش «مادر، زندگی ...» را نوشت که هدف ش بیان کمونیسم به زبان ساده و به صورتی آموزشی بود که مخاطب مستقیم اش هم زنان کارگر بودند. نمایش اولین بار در ژانویه ی 1932 در برلین اجرا شد و توانست 15000 زن را به تئاتر بکشاند. اثر را چندین بار به فارسی منتشر کردند، ولی زبان الکن اش دلیلی شد تا جاهد جهانشاهی دوباره به سراغ آن برود. اولین بار در 1351، در «مجموعه آثار برتولت برشت» منتشر شد. شعرهای کتاب را مرحوم سیاوش کسرایی (شاعر «آرش کمانگیر») ویرایش و بازنویسی کرد. سال 1386، موسسه ی انتشاراتی نگاه چاپ جدیدی از آن را به بازار فرستاد، کتابی لاغراندام که می توان زبان روان آن را به عنوان یک نمونه ی ترجمه یی خوب در کلاس های ترجمه تدریس کرد.
پلاگه آ ولاسووآ زنی کارگر در توِر
روسیه ی اوایل قرن بیستم روزهای سختی را می گذراند. ساختارهای کشور از هم پاشیده و تزار بی دست و پا عرضه ی هیچ گونه تغییری را ندارد. ثروتمندان و اشراف در فساد غوطه ورند. همه چیز به یک بن بست سیاه رسیده است. در چنین فضایی است، (خیلی شبیه به آلمان دهه ی 1930 میلادی،) که برشت یک آپارتمان کوچک را در شهر توِر روبه روی مان قرار می دهد، مادر، پلاگه آ ولاسووآ، نمایش را در یک تک گویی آغاز می کند، درد و دل با تماشاگر، (انگار که دارد با خودش حرف می زند،) می گوید دیروز باز هم یک کوپک از حقوق پاوول کم کرده اند. می گوید دیگر سوپ درست کردن برای پسرش کار سختی است. مانده چه کند، شوهرش کارگری فقیر بوده، و مرده. حالا پسرش هست، در فقر دست و پا می زنند. نمایش از صحنه های کوتاه شکل گرفته. صحنه ی اول در حالی تمام می شود که گروه کر (کارگران انقلابی،) شعری را خطاب به مادر می خوانند: «کت را بساب/ کت را دوباره بساب!/ وقتی ساییدی/ می شود کت ژنده ی تمیز/ با دل سوزی پخت کن/ از زحمت خسته مشو/ وقتی کوپک کافی نباشد/ سوپ آبکی می شود.» (صفحه ی 17 کتاب.) این رودن کلی نمایش است، صحنه هایی کوتاه که ماجرا را برای مان می گویند و بعد گروه کر آوازی می خواند، هر بار در یک غالب. با صحنه هاست که برشت کمونیسم آرمانی خود را آموزش می دهد، (برابری برای همه،) و با شعرها و آوازهاست که نمی گذارد مخاطب او خسته شود، (و البته کوتاهی صحنه ها، توجه داشته باشید ببیننده ی نمایش زن های کارگر عام بودند که اکثرشان حتا سواد هم نداشتند.)
نمایش پیش می رود. پاوول انقلابی و کونیست شده است، عشق مادرانه باعث می شود ولاسووآ بیاید و به جای پسرش به کارخانه برود تا در نقش فروشنده ی عذا، اعلامیه پخش کند، (غذاها را توی کاغذ اعلامیه پیچیده و پخش می کند،) و این چنین است که یک پیرزن ساده به انقلاب کشیده می شود. پسرش را بازداشت می کنند. او را به روستا، به خانه ی یک معلم سوسیالیست روشنفکر می فرستند که اعتقادی به انقلاب ندارد تا در امان باشد. از میان گفتگوهای ساده ی پلاگه آ با آدم های دیگر است که برشت کمونیست اش را درس می دهد:
پلاگه آ ولاسووآ: آن وقت رعد و برق می زند و تگرگ می بارد. گاوها هم حتما مریض می شوند. دور و بر روستای شما هستند دهقانانی که در برابر محصول کم یا بیماری دامی بیمه باشند؟ هر جا که نیایش مشکل گشا نباشد بیمه چاره ساز است. بنابراین وقتی در آسمان رعدوبرق می زند نیازی ندارید نیایش کنید، اما بیمه باید باشید. آن جا بیمه به دادتان می رسد. اگر بیمه بی اهمیت باشد در آن صورت به سود مسیحیت نیست. (صفحه ی 93 کتاب.)
این زن ساده و معمولی، با درک کمی که دارد، در یک نمایش کوتاه صد صفحه یی، آن قدر قدرتمند است که می تواند جامعه یی را متحول کند. آگاهی های اولیه را به آن ها بدهد و چشم های شان را بر طبیعت خبیث کاپیتالیسم باز کند. پلاگه آ ساده است و همین سادگی اش او را دوست داشتنی و ملموس می کند. زنی است دلسوز – یک مادر – که می فهمد و درک می کند و عاشق انسان های دور و برش است. برشت «مادر» را وقتی نوشت که کمونیسم نماد عشق بود. سال ها فاصله بود تا زمانی که معنای واقعی آن از پس ابرها بیرون آید. سال ها بود تا بدانیم کمونیسم چه فاجعه یی بود. که استالین و مائو آن قدر انسان کشتند، (چه در جسم و چه در روح،) که هیچ جنایتکار دیگری در طول تاریخ، حتا هیتلر هم به پای شان نرسید. کمونیسم در تصویرهایش آرمانی است و «مادر» برشت، پرچم های سرخ از رنگ عشقی تپنده را برافراشته و با کمک تئاتر، تمامی بار مثبت کمونیسم را آموزش می دهد.
ساده و روان
لذت بخش ترین بخش خوانش نمایش «مادر»، نه در داستان و نه در هدف نمایش، و نه حتا در کار برشت، به عنوان یک نابغه ی ادبی است، که لذت اصلی در زبان فارسی ترجمه ی اثر است. در ترجمه ی نمایش سوال اصلی این است: زبان را بکشنیم یا نه؟ چون دایالوگ ها باید روایی باشند. اگر زبان را شکستیم، تا چه حد اجازه داریم در این شکستن پیش برویم؟ نمایش های موجود در بازار کتاب ما، اغلب زبانی آشفته، آزاردهنده و دور از اثر دارند. زبان نمایش «مادر» رسمی است، اما نرم و روان. اثر را یک مترجم پرکار ترجمه کرده، شعرها را یک شاعر چپ موفق زمانه ویرایش کرده و کل اثر یک ویرایش حرفه یی را پشت سر گذاشته است. کار موفق درآمده، حتا بعد از سه دهه، وقتی نمایش «مادر» یک بار دیگر به زبان فارسی منتشر شد، رودرروی نگاه ما.
تابلو
قصاب: که این طور! خیلی جالب است. پس من هم یک بی وجدانم؟ نگاهش کنید، من یک بی وجدانم! حالا چرا من بی وجدانم؟ برای این که از اعتصاب شکنان حمایت می کنم. (روبه پلاگه آ ولاسووآ) این طور نیست؟ (کنار ولاسووآ می نشیند.) مگر اعتصاب اقدامی غیرقانونی نیست؟ تو می گویی بستگی به این دارد که چرا اعتصاب می کنند؟ (پلاگه آ ولاسووآ با مهر تایید می کند.) تو می گویی دستمزدها را کسر کردند. چرا نباید کسر کنند؟ خوب توجه کن، هر چه که می بینی همه ی این ها مال آقای اسمیرنف است که در اودسا زندگی می کند. چرا نباید دستمزدها را کسر کند؟ (هم زمان اعتصاب شکنان شادمانه حرف های او را تایید می کنند.) مگر پول کارفرما نیست؟ قبول نداری که او می تواند دو روبل دستمزد بپردازد یک بارهم دو کوپک کسر کند؟ خوب. پس تو این را قبول نداری؟ سال پیش چگونه بود؟ حق دستمزد مرا هم کسر کرد. من چکار کردم (رو به همسرش) با پیشنهاد تو؟ بازهم دستمزدم را کاهش می دهد؟ خوب، حالا چرا باید مقصر باشم؟ خیانت به کسانی که دستمزد آن ها هم کسر شده ولی زیر بار نمی روند؟ (رو به پلاگه آ ولاسووآ) پس تو غذای مرا نمی خوری؟ منتظر این بودم تا آدم معقولی این حرف را پیش روی من بگوید: و تو در مقام انسانی معقول غذای مرا نمی خوری. الان دیگر پیمانه پر است. از مدت ها پیش پر شده بود. فقط یک قطره کافی بود (پلاگه آ ولاسووآ را نشان می دهد.) تا لبریز شود. خشم و نارضایتی کافی نیست. چنین چیزی باید نتایج عملی داشته باشد. (رو به اعتصاب شکنان) به آقای اسمیرنف خودتان بگوید برای شما از اودسا غذا بفرستد. بهتر است خود او برایتان دست کم خوراک خوک مهیا کند.
(صفحه ی 77 و 78 کتاب.)
متنی که منتشر شد
پرچم های سرح
در 1931، در میانه نبرد تعیینكننده گروههای سیاسی در آلمان، كه سرانجام نازیها در آن سربلند بیرون آمدند، برتولت برشت، به تقلید از «مادر»، رمان مشهور ماكسیم گورکی، نمایش «مادر، زندگی...» را نوشت كه هدفش بیان كمونیسم به زبان ساده و به صورتی آموزشی بود كه مخاطب مستقیماش هم زنان كارگر بودند. نمایش اولینبار در ژانویه 1932 در برلین اجرا شد و توانست 15000 زن را به تئاتر بكشاند. اثر را چندینبار به فارسی منتشر كردند، ولی زبان الكناش دلیلی شد تا جاهد جهانشاهی دوباره به سراغ آن برود. اولین بار در 1351، در «مجموعه آثار برتولت برشت» منتشر شد. شعرهای كتاب را مرحوم سیاوش كسرایی (شاعر «آرش كمانگیر») ویرایش و بازنویسی كرد. سال 1386، موسسه انتشاراتی نگاه چاپ جدیدی از آن را به بازار فرستاد، كتابی لاغراندام كه میتوان زبان روان آن را به عنوان یك نمونه ترجمهای خوب در كلاسهای ترجمه تدریس كرد.
پلاگه آ ولاسووآ زنی كارگر در تور
روسیه اوایل قرن بیستم روزهای سختی را میگذراند. ساختارهای كشور از هم پاشیده و تزار بیدست و پا عرضه هیچگونه تغییری را ندارد. ثروتمندان و اشراف در فساد غوطهورند. همه چیز به یك بن بست سیاه رسیده است. در چنین فضایی است، (خیلی شبیه به آلمان دهه 1930 میلادی،) كه برشت یك آپارتمان كوچك را در شهر توِر روبهرویمان قرار میدهد، مادر، پلاگه آ ولاسووآ، نمایش را در یك تكگویی آغاز میكند، درد و دل با تماشاگر، (انگار كه دارد با خودش حرف میزند،) میگوید دیروز باز هم یك كوپك از حقوق پاوول كم كردهاند. میگوید دیگر سوپ درست كردن برای پسرش كار سختی است. مانده چه كند، شوهرش كارگری فقیر بوده و مرده. حالا پسرش هست، در فقر دست و پا میزنند. نمایش از صحنههای كوتاه شكل گرفته. صحنه اول در حالی تمام میشود كه گروه كر (كارگران انقلابی،) شعری را خطاب به مادر میخوانند:«كت را بساب/ كت را دوباره بساب!/ وقتی ساییدی/ میشود كت ژنده تمیز/ با دل سوزی پخت كن/ از زحمت خسته مشو/ وقتی كوپك كافی نباشد/ سوپ آبكی میشود.» (صفحه 17 كتاب.) این روند كلی نمایش است، صحنههایی كوتاه كه ماجرا را برایمان میگویند و بعد گروه كر آوازی میخواند، هر بار در یك قالب. با صحنههاست كه برشت كمونیسم آرمانی خود را آموزش میدهد، (برابری برای همه،) و با شعرها و آوازهاست كه نمیگذارد مخاطب او خسته شود، (و البته كوتاهی صحنهها، توجه داشته باشید بیننده نمایش زنهای كارگر عام بودند كه اكثرشان حتی سواد هم نداشتند.) نمایش پیش میرود. پاوول انقلابی و كمونیست شده است، عشق مادرانه باعث میشود ولاسووآ بیاید و به جای پسرش به كارخانه برود تا در نقش فروشنده غذا، اعلامیه پخش كند، (غذاها را توی كاغذ اعلامیه پیچیده و پخش میكند،) و اینچنین است كه یك پیرزن ساده به انقلاب كشیده میشود. پسرش را بازداشت میكنند.
او را به روستا، به خانه یك معلم سوسیالیست روشنفكر میفرستند كه اعتقادی به انقلاب ندارد تا در امان باشد. از میان گفتوگوهای ساده پلاگه آ با آدمهای دیگر است كه برشت كمونیستاش را درس میدهد: پلاگه آ ولاسووآ:آن وقت رعد و برق میزند و تگرگ میبارد. گاوها هم حتما مریض میشوند. دور و بر روستای شما هستند دهقانانی كه دربرابر محصول كم یا بیماری دامی بیمه باشند؟ هر جا كه نیایش مشكلگشا نباشد بیمه چارهساز است. بنابراین وقتی در آسمان رعدوبرق میزند نیازی ندارید نیایش كنید، اما بیمه باید باشید. آنجا بیمه به دادتان میرسد. اگر بیمه بیاهمیت باشد در آن صورت به سود مسیحیت نیست. (صفحه 93 كتاب.) این زن ساده و معمولی، با درك كمی كه دارد، در یك نمایش كوتاه 100 صفحهای، آن قدر قدرتمند است كه میتواند جامعهای را متحول كند. آگاهیهای اولیه را به آنها بدهد و چشمهایشان را بر طبیعت خبیث كاپیتالیسم باز كند. پلاگه آ ساده است و همین سادگیاش او را دوست داشتنی و ملموس میكند. زنی است دلسوز – یك مادر – كه میفهمد و درك میكند و عاشق انسانهای دور و برش است. برشت «مادر» را وقتی نوشت كه كمونیسم نماد عشق بود. سالها فاصله بود تا زمانی كه معنای واقعی آن از پس ابرها بیرون آید. سالها بود تا بدانیم كمونیسم چه فاجعهای بود كه استالین و مائو آنقدر انسان كشتند، (چه در جسم و چه در روح،) كه هیچ جنایتكار دیگری در طول تاریخ، حتی هیتلر هم به پایشان نرسید. كمونیسم در تصویرهایش آرمانی است و «مادر» برشت، پرچمهای سرخ از رنگ عشقی تپنده را برافراشته و با كمك تئاتر، تمامی بار مثبت كمونیسم را آموزش میدهد.
ساده و روان
لذتبخشترین بخش خوانش نمایش «مادر»، نه در داستان و نه در هدف نمایش، و نه حتی در كار برشت، به عنوان یك نابغه ادبی است، كه لذت اصلی در زبان فارسی ترجمه اثر است. در ترجمه نمایش سوال اصلی این است، زبان را بشکنیم یا نه؟ چون دیالوگها باید روایی باشند. اگر زبان را شكستیم، تا چه حد اجازه داریم در این شكستن پیش برویم؟ نمایشهای موجود در بازار كتاب ما، اغلب زبانی آشفته، آزاردهنده و دور از اثر دارند. زبان نمایش «مادر» رسمی است، اما نرم و روان. اثر را یك مترجم پركار ترجمه كرده، شعرها را یك شاعر چپ موفق زمانه ویرایش كرده و كل اثر یك ویرایش حرفهای را پشتسر گذاشته است. كار موفق درآمده، حتی بعد از سه دهه، وقتی نمایش «مادر» یك بار دیگر به زبان فارسی منتشر شد، رودرروی نگاه ما.
مروری بر «نقشه هایت را بسوزان»
منتشر شده در روزنامه ی کارگزاران
«عشق، تنهایی، بیگانگی، فرو پاشیدن خانواده، مهاجرت، جنگ، بیماری و دغدغه مرگ و جاودانگی.»
(پشت جلد كتاب.)
پدران، پسران، نوهها
هیچ شكی نیست كه پدران داستان كوتاه را با شور و شوق آفریدند، فرمی جدید كه قابلیتهای تازهای بر روایت باز كرد كه تا پیش از این امكانپذیر نبود، پسران هیجانزده كار را دنبال كردند و انبوهی از داستانهای كوتاه را نوشتند و منتشر ساختند و از این راه مشهور و حتی ثروتمند شدند. وقتی نوبت به نوهها رسید، داستان كوتاه در نوعی از بلوغ، مجذوب كننده، افسونگر و تابناك بود. حالا دیگر داستان كوتاه دنیای خودش را داشت، حالا یك مسئله ساده نبود، با دقت خوانده میشود و داستانهای خوب، دنیا را از آن خود كردهاند. سه، چهار سال پیش بود كه مژده دقیقی «اینجا همه آدمها این جوریاند» را منتشر ساخت، مجموعهای از بهترینهای داستان كوتاه آمریكای شمالی، بعد «مشقتهای عشق» به بازار آمد و حالا سومین جلد، شامل 9 داستان كوتاه از 9 نویسنده به بازار آمدهاند. داستانهای این كتاب بین سالهای 2002 تا 2007 در مجلات معتبر آمریكای شمالی منتشر و بعدها در گلچینهای ادبی گوناگون بازچاپ شدهاند. خانم دقیقی در مقدمه خود مفصل به این مسئله پرداختهاست. ناشر هر سه كتاب، انتشارات نیلوفر است.
سرزمین شگفتیها
داستانهای هزاره جدید استخواندار هستند، در فرم دنبال چیزهای عجیب و غریب نمیگردند، فرم فقط یك ابزار است نه سایهای بر همه چیز. ابزاری كه چارچوب میدهد به روایت. روایت وابسته به زبان است، جملههای كوتاه، توصیفهای دقیق و دیالوگهای كوتاه و پاراگرافهایی كه به ندرت طولانی میشوند. روایت، با وجود فرم كوتاه داستان، دنیایی را در خود جای میدهد. حالا دیگر داستانهای كوتاه تجربههای شخصی نیستند، ماجراهایی را بیان میكنند كه نوك كوه یخ است، بقیه در جامعه نهفته است، همین باعث میشود داستانها عالی بفروشند، در تیراژهای افسانهای منتشر شوند و دارای خوانندهای عام باشند كه آثاری كاملا جدی میخواند. اگر به زبان انگلیسی آشنا باشید و علاقهمند، دهها نمونه از این داستانها را خواندهاید و مژده دقیقی در كتابهایش بهترینهایشان را آورده است. 240 صفحه «نقشههایت را بسوزان» را دست كم نگیرید. دنیایی را در خود جای داده، در همین صفحات لبریز از خطوط ساده و معمولی.
چشم گشودن
یك چینی كهنسال در نیویورك شاهد زندگی دختران خود است. دو دختر جوان كه او را آزاردهنده یافتهاند و او اصلا آنها را نمیفهمد. آنها را میبیند و از گذشته حرف میزند. وقتی تازه از چین به نیویورك آمده بود شهر آن زمان، وحشی بود. و او بیپول و كار پیدا كرده بود در رستورانی چینی برای توزیع غذا و یك افسانه قدیمی در وجودش زنده میشود، «دریاچه بهشت» كجاست؟ جِس رُو داستانی خیلی ساده نوشته، اما سادگی آن آزاردهنده میشود: اندوه سرتاسر وجودت را پر میكند و در پایان داستان مبهوت میمانی. راوی داستان، یك استاد فلسفه تطبیقی، مانده با زندگیاش چه كند، بین خواب و بیداری، در آرزوی گشوده شدن چشم، یا یافتن حقیقت. این داستان غریب كتاب خانم دقیقی را آغاز میكند و ما را با اصول كلی روایتی و فرمی آشنا میسازد كه در داستانهای بعد به صورت اصل تكرار میشوند.
كتاب را ورق میزنی و رابین جُوی لِف، با داستان زنی كه به مهاجران آسیای شمال غربی زبان انگلیسی یاد میدهد آمده كه پسرش به سرش زده كه واقعا مغول است، شما را به واقعیت مهاجرت میكشاند، «نقشههایت را بسوزان» زیبایی اندوهواری دارد، زیبا و تكاندهنده. استیون كینگ هم با «خواب هاروی» به میان زندگی یك زوج ثروتمند و پیر وال استریت رفته تا آنها را خوب مسخره كند. جورج ساندرز با «بوهِمیها» گذشته، جنگ و نسلكشی را در معجون كلمات خود پیوند میدهد به جوانهای بیهویت و آشفته آمریكای امروز. «شمنگوا»ی لوئیز اِردریچ دنیای سرخپوستها را در اردوگاههای قرن بیست و یكمی میكشاند به ماجرای یك ویولن اسرارآمیز صد و خردهای ساله. «كمین»، غمانگیزترین داستان كتاب، ویتنام را به زندگی دو پسربچه میآورد. دانا ترت داستانی هولناك نوشته. ریشی ریدی، در «قاضی شیوا رام مورتی» دوباره ما را به مسئله مهاجرت باز میگرداند، یك قاضی بازنشسته دادگاه عالی حیدرآباد هند، سه ماهی است آمده بوستون، تا با دختر و داماد آمریكاییاش زندگی كند. برهمن است و حالا میبیند آمریكا اعتقادهای دینیاش را به هیچ میگیرد. جویس كرول اوتس، با «دخترخالهها» زندگیهای از هم پاشیده امروز را نشان میدهد، جوانهزده در خاكستر جنگ و نسلكشیهای گذشته. آخرین داستان كتاب، «پسری در ساكیتوس»، نوشته بروس مك آلیستر، یك روایت علمی، تخیلی كاملا سیاسی است، صد دنیای جنگ سرد، حكایت روزهای فراموش شدهای كه آمریكاییها هر چیزی را نابود میكردند، حتی خود زندگی را، حتی آدمهای خودشان را.
در میان آدمیان
«نقشههایت را بسوزان»، داستانهایی است برگرفته از زندگی روزمره، از واقعیتها و حقیقتها، از امید و اندوه. داستان كوتاه، فرم بدیعی بود كه آمد و دنیای ادبیات را عوض كرد و هنوز هم تازه مانده است. امروزیهایش خواندنیتر هستند و البته زندهتر، مرزها را كنار میزنند و آنچه میماند را نشانتان میدهند: انسانی در میان بقیه، سرگردان و آشفته، در میان تاریكی.
نقشههایت را بسوزان
همه نقشههایت را بینداز دور. آنها را از كتابهایت پاره كن. از دلت پاره كن وگرنه دلت را میشكنند. شك نداشته باش. همه كرههای جغرافی را از پشت بام پرت كن پایین تا چیزی غیر از تكههای پلاستیكی از آنها باقی نماند. همه اطلسها را بسوزان. به هر حال هم از آنها سر در نمیآوری. ناراحتكنندهاند، مثل افسانههای قبیلهای دیگر. آن خطها دیگر معنایی ندارند و كوهی را نمیسازند. به سرزمینیآمدهای كه هیچكس به پشت سرش نگاه نمیكند. یادت باشد، به پشت سر نگاه نكن. از پنجره به بیرون نگاه نكن. مبادا سرت را برگردانی! ممكن است سرت گیج برود. ممكن است بیفتی زمین. همه نقشههایت را بینداز دور. آنها را بسوزان. (صفحه 40 كتاب.)
نقشههایت را بسوزان
رابین جُوی لِف و دیگران
انتخاب و ترجمه:
مژده دقیقی
تهران: انتشارات نیلوفر
چاپ اول: پاییز 1387
2200 نسخه، 242 صفحه
3900 تومان